Pierwsze 200 wierszy.
اونها میگن آخرین اشکهاش
وقتی بند را به گردنش انداختند,
نفرینی شد به همه بچه های اون سرزمین.
اونها معمولا ساحره ها را نمیسوزاندن?
اون شبیه ساحره های دیگه نبود.
اون نباید غرق میشد.
نباید سوزانده میشد.
قبل از اینکه سرانجام بمیره نُه ساعت طول کشید.
اونها جسدش را پایین آوردند و تکه تکه کردند
و در نُه گودالِ بی نشان گذاشتند.
پدربزرگم میگه ساحره ها وجود ندارن.
البته که هستند. پدرم اونجا بوده.
اون اعدام را دیده.
از چشماش خون میچکیده.
بچه ها مریض نمیشدند
وقتی اطراف درخت بازی میکردند.
مردم میگن که "اولدریک" طاعون گرفت.
خواهرش گفت اون همیشه اطراف درختِ اعدام بازی میکرد.
اون دنبال بچه های دیگه بود
درست مثل پسرش, اولریک.
واقعا اون کشتش? آره.
وقتی خوابیده بود پسرش را برد.
در مزرعه "سنت جوناس.
اون گلوش را دریده بود.
جلوی خوکها.
اونها میگن هنوز میتونی صدای گریه اش را اطراف درختها بشنوید.
سعی کردن از بچه های دیگه دفاع کنند,
اون میخواست با پسرش بازی کنه.
فقط یک راه برای فهمیدنش وجود داره
که چیزهایی که راجع به "ایزابل" میگن حقیقت داره.
ما باید چوبهامون را بذاریم توی آتش,
و برای هر کسی که زودتر سوخت,
باید درخت اعدام را لمس کنه.
من باید بگم, خانم تورسون,
من خیلی تعجب کردم که شنیدم بعد از همه چیزهایی که اتفاق افتاده
هنوز میخواهید ادامه بدید.
این چیزی هست که "تونی" میخواست.
که باهاش روبرو بشم.
باشه, فکر کنم تصمیم خیلی جسورانه ای هست.
خبر بیشتری از بیمارستان شنیدید?
نه.
اما داره بهتر میشه.
آره. آره, کاملا.
میدونی, خیلی دور از اینجا بزرگ نشدم,
و... خوب, برای من, مزرعه سنت جوناس
همیشه یک چیزه
یک چیزه آسمانی داشت.
برای یک خانه 800ساله قدیمی خیلی هم بد نیست, مگه نه?
خیلی هم خوبه.
بهرحال, فکر کنم شما و خانوادت
اینجا خیلی خوشحال خواهید بود.
روی میز چند تا چای کیسه ای برات گذاشتم.
و...
چیزهایی که راجع به ایزابل میشنوی باور نکن.
و شیر توی یخچال هست.
چی?
شیر.
شیر توی یخچال هست
اگر خواستی برای خودت یک فنجون چای درست کنی.
ممنون.
این یک سنگِ شفا هست.
این میتونه قویتر از بعضی دکترها باشه.
I take it مامان راجع به مزرعه بهت گفته.
چرا تصمیم گرفتید وقتی بچه بودید توی مزرعه زندگی کنید?
برات خوبه. تو توی کمای لعنتی بودی.
بیخیال. میدونی میخواهی منو بیدار کنی و روی زمین بنشونی.
این حرف "ف" هست.
جیک.
میدونم اینجا بودی. داری چکار میکنی?
سعی میکنم بابا را بیدار کنم و روی زمین بشینم.
شانس آوردی که من قبل از مامان رسیدم خونه.
اگر بفهمه که you're bunking again
و من کمکت کردم مخفیش کنی, هردوی ما را میکشه.
بابا هیچ وقت زودتر بیدار نمیشه تا جلوش را بگیره.
من نمیتونم امروز بهش زحمت بدم.
همون بچه ها هستند? نه.
دیگه خون آلود بودن منو اذیت نمیکنه.
قسم نخور. "خونین" قسم خوردن نیست.
آره,هست. و همانطور که آقای هندرسون همیشه میگه
چه زمان برای خوابیدن سرم داد میزنی?
چون آقای هندرسون یک احمق هست.
ببین, برو بیرون.
پنج شنبه میبینمت, بابا.
سلام, بابا.
مامان واقعا بدون تو از دستش میده , میدونی?
اگر بزودی بیدار نشی...
از مزرعه برات گلهای جدید میارم وقتی اسباب کشی کنیم.
خوب نظرت چیه?
فکر کنم,
ما از چه زمان بچه های "دیکنز" شدیم?
سیستم گرمایشی داره? اوه شروع نکن.
تو اطاق بزرگتری از آخرین جایی که بودیم گیرت میاد.
چرا? حیوونها که با ما نمیخوابند, مگه نه?
ما که خودمون راشبیه تولد مسیح نمیکنیم , مامان.
نه, چون در آخرین تعطیلاتی که داشتیم, حتی نتونستم تورو به طویله ببرم.
من تصمیم گرفتم میخوام گیاه خوار بشم. مثل اِما".
تو نمیخواهی مثل اِما گیاهخوار بشی.
تو فقط میخواهی منو بترسونی.
حالا غذات را تموم کن.
نمیخوام شاون گوسفند(کارتون) را بخورم.
این شاون گوسفند نیست.
این خارج از قرارداد تلوزیونی والاس و گرومیت هست.
اون گوسفند کشته شده و توی بشقاب گذاشته شده تا تو بخوریش.
چرا "اِما" اجازه داره گیاهخوار باشه و من نه?
چون "اِما" قبل از نقل مکان ما به مزرعه تصمیم گرفت گیاهخوار بشه,
و قبل از اینکه سعی کنه درموردش اعلامیه درست کنه.
باشه, پس من دیگه گرسنه نیستم. تو همه روز را داشتی بسته ها را باز میکردی. چطور گرسنه نیستی?
نیستم. باشه, باشه.
پس بقیه اش را بریز برای خوکها و برو بخواب.
از بشقاب نه.
این شستنش را آسونتر میکنه.
اون داره از تو بدتر میشه.
شاید اگر گوشت را اینقدر خام و خونی درست نکنی,
اینهمه منزجرش نکنه.
این مدلی هست که همیشه درست میکنم.
آره, و الان دختری داری که گیاه خوار شده.
شاید اشاره ای باشه.
اون از الان شروع کرده به اسم گذاری حیوونها.
بهش گفتم اینکارو نکنه.
آره, خوبه, پیشنهاد میکنم مطمئن بشی اسم هیچ کدومشون را "شان" نگذاره.
"اسباب کشی مبارک."
* You're making me
* Making me A Monster *
* Oh can't you see Oh can't you see *
* Oh you're making me You're making me *
* You're making me A Monster *
من بهت یک فهرست از کارهایی که باید انجام بدی میدم.
22فقره هست, خودم را بکشم?
وقتی ازش استفاده کنی لذت میبری. چرا?
موافقی شروع کنی ساعتی 10پوند به من بدی?
توی مزرعه کمک میکنی, اجاره نمیدی.
من بشکل فنی دارم اجاره میدم,
به این معنی هست که میتونم پسرهارو بیارم?
حتما.
بجز مایک.
ببین, من مالک هستم, من شرایط را تعیین میکنم.
از خوکها صحبت کن, زود باش خودت را معرفی کن.
کجا رفت? برگرد اینجا.
چرا توی کما هم میخواهی مثل پدرت باشی?
اوه.
چی طراحی میکنی?
هیچی.
خوکها صداهای جالبی از خودشوم درمیارن.
اونها دارن به خونه جدید عادت میکنند.
مثل ما.
جدا, اگر مادرتون... مادرم چی?
ببین, اون الان یک مزرعه داره, و یک شات گان داره.
پس... شماها بدذات هستید.
خرگوشهای شیطون.
عاشق اینکارت هستم که وقتی "اِما"چیزی را خراب میکنه انجام میدی.
جیک
"اما"?
چی شده?
فکر کردم صداهایی شنیدم.
شاید جیک بوده.
نه, همین الان چک کردم.
تو مشروب خوردی. شاید صداهای توی سرت باشه.
یک چیزی اونجاست.
آره. تو.
چرا همیشه مجبوری باهاش مشکل داشته باشی?
چون پدر اینجا نیست تا موافقت کنه?
من اونو با شلوار پایین توی تختت پیدا کردم.
باید حداقل میذاشتی قبل از اینکه از درب جلو بندازیش بیرون برش داره.
اون بخاطره هرزگی از مدرسه بیرون انداخته شد. سالها قبل بود. 15سالش بود.
دیگه بدتر. اون بالغ شده بود.
بوسیله معلم لیگ ?
آره, فکر کنم اونها همیشه کمی بالاتر از غروب پاریس بنظر میرسیدن.
سعی نکن بامزه باشی , مامان. شرم آوره.
اون احمق بود. یک احمق واقعی.
میخواهی مثل من بشی? حامله توی شانزده سالگی?
من یک اشتباه بزرگ کردم, مگه نه?
اون دیگه توی خونه من شلوارش را پایین نمیکشه.
باشه. وقتی بیرون هستم بیرون دعوتش میکنم برای لختی های اتفاقی.
خدا, گاهی وقتا آرزو میکنم کاش مثل پدر مذهبی بودم,
چون اینطوری میتونستم برم اعتراف کنم و بگم گناهکارم
که فکر میکنم مادرم یک هرزه هست.
اِما.
بابا?
ایزابل.
جیک.
هی,بچه ها.
چطورید?
بابا هنوز بیدار نشده.
مامان و اِما دوباره دعوا کردن.
نمیتونی حتی بیکن بچشی.
قبلا تعیین شد که فضولات خوکها را ببری بیرون?
خیلی بامزه هست.
جیک دیشب دوباره توی خواب راه میرفت.
از وقتی بابا رفته بود توی کما دیگه اینکارو نمیکرد.
فقط داره با خونه جدید سازگار میشه.
وقتی به خونه جدید عادت کنیم تموم میشه.
باید امروز بهش اطلاع بدم. مطمئن شو انتقالات را امروز انجام میدی.
قبل یا بعد از اینکه خوکها را غذا بدم?
هرطوریکه بیشتر موافقی.
خوکها.
اوه خدا. شما بچه ها بیشتر از عمو جانی میخورید.
شاید مِریش پاره شده, که باعث شده خون بالا بیاره.
خوکها از یک زایمان بودن?
نه, اونها توسط دوستان شوهرم پرورش داده شدند.
مزرعه قشنگی هست, سنت جوناس.
No comments yet. Be the first to leave one.