Pierwsze 200 wierszy.
می خواهی یه مدت بری خونه ؟
با من میای ؟
معلومه
بیا برگردیم ، همگی با هم
Tadaima, Okaeri
شما دو تا ، به بابا بگید به سلامت
... بابا ، زود برگرد خونه
بعداً می بینمتون
باشه ، به سلامت
... به سلامت
هیکاری ، چیزی نیست که بخاطرش گریه بکنی
یادت رفته ؟ امروز کلی کار داریم
سرزدن به خونه
مسافرت راه دور ؟
برای ماه بعد برنامه ای ندارم ، پس مشکلی نیست
پس با ما بیا
یوکی-کون هم گفت میاد
پس کل خانواده میرن
هرچند ، چرا یه شهر دورافتاده ؟
برای چیز خاصی مشهوره ؟
پیچیده است
پیچیده ، ها ؟
چرا ما رو به زور می بری جایی که واضحه خودت هم از رفتن به اونجا خوشحال نیستی ؟
معلومه ؟
قیافت داد میزنه
شهر ماساکیه
قراره بره دیدن یکی از اقوامش
هرچند موضوع اصلی سر زدن به قبر والدینشه
شهرش ، ها ؟
یه جورایی ازش دوری می کرد ، مگه نه ؟
فکر نکنم تو هم تابحال اونجا بوده باشی
همینطوره
... تمام مدتی که می شناختمش
... حتی اون روز
والدینت ؟
خیلی متاسفم ، باید سخت باشه
راستش ، هنوز برام واقعی بنظر نمیرسه
به هر حال ، فکر کنم تا سر و سامان دادن به همه چیز یه مدتی قراره هی برم اونجا و برگردم
پس شاید همدیگه رو نبینیم
... چاره ای نیست
اما از رفتن به اونجا دوری می کردی ، مگه نه ؟
اگه برات سخته ، منم همراهت میام
نه ، من خوبم
چون از محدودیتهام بخاطر اومگا بودن خسته شده بودم خونه رو ترک کردم
اونها همچین آدمهایی بودند
... هرچند می دونم منظور بدی نداشتند
اما اگه همراهم بیای ، احتمالاً غم و اندوهشون به تو هم منتقل میشه
نمی تونم تحمل کنم که تو رو رد بکنند
ممنون
پس فقط پولدارها نیستند که توی گذشته گیر می کنند ، ها ؟
زندگی توی یه شهر کوچیک باید سخت باشه
روابطت همیشه تو رو توی دردسر میندازن ، مگه نه ؟
اون تعریف بود ؟
ماساکی فکر میکنه نرفتن به خونه فرار کردنه
در مورد رفتن به خونه بدون من و خانوادمون هم همون فکر رو میکنه
فکر کنم می خواد مستقیماً باهاش روبرو بشه
اون همچین آدمیه
بجای مقصر دونستن دیگران ، ترجیح میده روی قویتر کردن خودش تمرکز بکنه
هرچند می تونسته ترکشون بکنه
این حقیقت که این کار رو نکرده ، باعث میشه قویترین آدمی بشه که می شناسم
! رئیس و ماتسو-سان
الان نه
... ائـ
از اونجایی که این اواخر بیشتر با خانواده ی من رفت و آمد داریم ، احتمالاً بیشتر در موردش فکر میکنه
با رفتن به اونجا مخالفی ؟
مطمئن نیستم
خوب ، نمی تونم هیچ مشورت خاص خوبی بهت بدم
اما دیدن اینکه نگران یکی دیگه هستی ! خیلی سرگرم کننده است
! این وجهه ای از توست که هیچوقت ندیده بودم
شرط می بندم همینطوره
اون یه تعریفه
جدی ؟
واقعاً گفتم
تو و ماساکی هردوتون خیلی آروم شدید
شاید از تاثیرات بچه ها باشه
خوب ، اگه ماساکی اصرار داره که این دفعه بره
فقط باید از جایی که ترجیح میده مراقبش باشی
جایی که ترجیح میده ، ها ؟
... اون موقع
فهمیدم ، مجبورت نمیکنم
کاری هست که بتونم برای کمک انجام بدم ؟
... پس
ماساکی اون موقع چی گفت ؟
! رئیس
! چطوره امشب یه آبجو با هم بخوریم ؟ فقط یکی
هیچوقت یاد نمیگیری ، مگه نه ؟
! عاشق اینم که از دستم عصبانی بشی
پس ، فقط یکی
!ها ؟
! نه ، امشب نمیشه
!چرا نه ؟
! خوش اومدی
! بابا ، تولدت مبارک
... یادم رفته بود
! ممنون ، عاشقتونم
! منم
! هی-کون هم همینطور
الان صورتش رو دیدی ؟
بابا کاملاً تولدش رو فراموش کرده بود
با تو چیکار کنیم ؟
! میگم ، بابا
هی-کون یه هدیه درست کرده
هیکاری تو اینو درست کردی ؟
اولین هدیه ی تولدت
این بابا و ما-چا و هی-کون و هینا-چانه
! اینجا یه ستاره است
! با قیچی بریدمش
هیکاری ، الان می تونی از قیچی استفاده بکنی ؟
! عالیه
! بابا
! ممنون بابت تولد
داری از من تشکر میکنی ؟
... چون ، ائـ ، امروز
ما-چا تمام روز می خندید
و هی-کون و هینا-چان هم می خندیدن
و در مورد اینکه چطور تولد بابا ما رو ! اینقدر خوشحال میکنه حرف زدیم
! وقتی یه نفر تو رو خوشحال میکنه ، میگی ممنون
! بغل
آه ، درسته
واقعاً هر روز بزرگتر میشی
تو هم کسی هستی که هر روز به ما جرات میدی
مگه نه ، هیکاری ؟
چطوره دیگه غذا بخوریم ؟
هیرو-سان ، برو لباست رو عوض کن
ما منتظر می مونیم
الان یادم اومد
... چیزی که ماساکی اون موقع گفت
ازش پشیمون شدی ؟
منظورم ، در مورد اینکه می خوام برم خونه
معلومه ، ها ؟
فکر کردم شاید در موردش خوشحال نباشی
فقط یه کمی غافلگیر شدم که همینجوری بدون اینکه چیز بیشتری بپرسی موافقت کردی
جدی ؟
... گوش کن ، هیرو-سان
منم واقعاً خیلی اعتماد به نفس ندارم
حس میکنم هر لحظه ممکنه من قدیمی و ضعیف بیرون بیاد
اما درضمن اینو هم می خوام که این موضوع رو حل کنم و پشت سر بذارمش
نمی خوام برای همیشه یه جا گیر بکنم
... پس
می دونستم
مشکلی نیست
منتظر می مونم
درست مثل اون موقع
کاری هست که بتونم برای کمک انجام بدم ؟
... پس
میشه اینجا منتظرم بمونی ؟
منتظر بمونم ؟
آره
فکر میکنم اون تمام چیزیه که واقعاً نیاز دارم
اگه دیدم نزدیکه که خود تخریبی رو شروع بکنی
مثل همیشه ، به اینکه چقدر احمقی می خندم
از اونجایی که تصمیم گرفتی باهاش بجنگی و ازش عبور بکنی ، ازت مراقبت میکنم
هرچند از ته وجودم ، دلم می خواد کاری کنم که هرکسی که تو رو ناراحت بکنه تاوان پس بده
اینو یادت باشه
و اگه برات غیرقابل تحمل بود ، میارمت خونه
! هی ، بس کن
! نازی
راستی ، این فامیلتون چه جور آدمیه ؟
مرد ساکتیه
اما یه پسر هم سن من داره ... پسر عموم
یه پسر عموی هم سن خودت ؟
امیدوارم حالش خوب باشه
جا توی مسافرخونه ی ما ؟
ماه دیگه باید یه هفته تعطیلات داشته باشیم
چی ؟ بابا ، داری میای پیش ما بمونی ؟
من نه
قراره ماساکی-کون رو ببینم
ماساکی ؟ بالاخره می خواد بیاد خونه ، ها ؟
چرا نمی ذاری توی خونه بمونه ؟
شاید منم بتونم یه سری بهش بزنم
گفت خانواده اش رو هم با خودش میاره
خانواده اش ؟
الان دو تا بچه داره
چی ؟ ازدواج کرده ؟
تو پسر ضعیفی هستی
اون پسره خیلی طفلکیه
سعی کنید توی زندگی از هم حمایت کنید ، باشه ؟
! خیلی حس خوبی داره
هیکارین حسابی داره خوش می گذرونه
هیکاری ، هینا رو نترسون
! هینا-چان
حوضچه ی آبگرم خوبیه ، نه ؟
از چیزی که انتظار داشتم بزرگتره
تاحالا توی یه حوضچه ی خصوصی نبودم
آرامش بخش نیست ؟
می دونم که سفرت به خونه برات مهمه
خیلی ممنون که منو هم دعوت کردید
خیلی خوشحال می شدم که همراهمون بیای
بچه ها هم در موردش خوشحال بودند
! مثل تو
فردا میری دیدن عموت و بعدش به قبر والدینت سر میزنی ، درسته ؟
آره ، قبرشون یه جای خیلی خوش منظره است
هرچند ، هنوز هم حس میکنی عجیبه که وقتی این دفعه ی اولیه که شوهرت میاد ما هم همراهتون اومدیم
هیرومو-سان ، اولین دفعه ایه که اومدی اینجا ؟
آره
واقعاً ؟
هرچند ، یه شکهایی دارم که یه دلیلی هست که ماساکی تو رو هم دعوت کرده
هرچند ، خوشحالم که مسافرخونه ی خوبی رو می شناختید
راستش ، منم اولین دفعه ایه که اومدم اینجا
فکر عموم بود ، پسرعموم اینجا کار میکنه
No comments yet. Be the first to leave one.