Pierwsze 181 wierszy.
خب، نائومی، ما اینجاییم
منظره مورد علاقه ام از شهر
حق با تو بود، الِنا
ارزشِ پیاده روی رو داشت
حتی اگه راهی وجود نداشت
خب، قبلا یه راهی وجود داشت
ولی من 41 ساله که اینجا نبودم
اوه، درسته
تو توی اون طلسم گیر کرده بودی
آره، یه جورایی به همین دلیله که میخوستم بیام این بالا
یه چیزی هست که باید نشونت بدم
اون چیه؟
این چوب جادو متعلق به شوریکی بود
جادوگری که آوالور رو تسخیر کرد
همونی که تو رو انداخت توی اون چشم زخم؟
یه جورایی
وقتشه کلِ داستان رو برات تعریف کنم...
اینکه چطور همه چیز و همه کسایی که دوست داشتم رو از دست دادم
و چطور بلاخره راه برگشت به خونه رو پیدا کردم
حقیقت اینه، ممکن بود هنوز توی اون طلسم گیر کرده باشم
اگه بخاطر یه شاهزاده خانم شجاعِ جوان
به اسم سوفیا، نبود
مامان، بابا !
وادیسیما !
وادیسیما !
تو خوبی، سوف؟
اون عجیب بود !
انگار داشتم خواب میدیدم
ولی کاملا بیدار بودم
بهش میگن خیال پردازی من همیشه این کار رو میکنم
بچه ها، همونطور که داشتم میگفتم
امیدوارم همه تون تابستون شگفت انگیزی داشته باشید
کلاس تعطیله
به پیشخدمتتون بگو برای پیشخدمت من نامه بنویسه
اوه، من نمیتونم صبر کنم ببینم
بابا برای مسافرت تابستونی، کجا میبردمون
همراهمون بیا، سوفیا
آره، بهتره بریم خونه
و بهتره منم برم به کتابخانه مخفی
بچه ها هر لحظه ممکنه برسن اینجا، میراندا
ما باید بفهمیم کجا میخوایم ببریمشون
نظرت درمورد کورینتیا چیه؟
امیدوار بودم بریم یه جایی که قبلا نرفته باشیم
کشور میتونه یه شریک تجاری جدید پیدا کنه
ما خونه ایم !
خب، کجا میریم بابا؟
ما هنوز داریم سعی میکنیم بفهمیم، امبِر
ارزو میکنم کوچک بودم
"شاهزاده خانم گمشده یِ آوالور؟"?
مثل گردنبندِ آوالور؟
دقیقا مثل گردنبندِ آوالور.
انقدر وحشت زده نباش
میدونم من اولین کتاب سخنگویی که شما اینجا دیدین نیستم
معمولا، اونا داستان تعریف میکنند
اونا با من حرف نمیزنند
خب، این کتاب توسط یه جادوگر قدرتمند ساخته شد
کی؟
من، آلاکازار
پادشاه دربارِ آوالور
خب، من جادوگر دربار بودم
قبل از اینکه خودم رو به این کتاب سختگو تبدیل کنم
چرا این کار رو کردی؟
داستانش طولانیه
که میخوام براتون بگم
پس راحت باشید
وواه !
اون طرف اقیانوس بزرگ
در سرزمین جادوییِ اوالور
شاهدخت جوانی به اسم النا زندگی میکرد
در پانزدهمین سالگرد تولدش، مادرش ملکه لوسیا
بهش یک گردنبند جادویی داد
گردنبندِ آوالور یه ارثیه خانوادگی
که از نسلی به نسل بعد میرسید
که صاحبش رو از آسیب حفظ میکرد
ولی در یک روز زیبا ملکه شوریکی
یک جادوگر شیطانی و تشنه قدرت
از جزایر شمالی، آوالور رو تسخیر کرد
اون به پادشاه و ملکه حمله کرد
بعد نگاهش رو به قصر انداخت.
شاهدخت النا تصمیم گرفت شجانانه تنهایی با شوریکی رو به رو بشه
تا خانواده اش نجات پیدا کنند
من قبل این رو در یک خیال پردازی دیدم
این شیوه النا برای صدا کردنت به اینجا بود
تا بتونم کلِ داستان رو برات تعریف کنم
حالا، وقتی شوریکی سعی کرد بهش حمله کنه
گردنبند با کشیدن النا به درون خودش، ازش مراقلت کرد
و اینطوری بود که شاهدخت سر از گردنبند تو درآورد
یه شاهدخت در گردنبند من وجود داره؟
و اون برای 41 ساله که اونجا بوده
ولی این مهمترین بخشِ داستانه
شوریکی فکر کرد از دست النا راحت شده
ولی اشتباه میکرد
من خیلی زود متوجه شدم که تنها راهش برای بیرون آوردنش از اون
گردنبند
این بود که شاهزاده ویژه ای رو پیدا کنه
که میتونست آزادش کنه
من سالها دور دنیا گشتم
تا اینکه برای ادامه دادن خیلی پیر شدم
و آخرین مقدار از جادوم رو استفاده کردم
تا خودم رو تبدیل به این کتاب کنم
تا یک روز داستان اون، یه پایان شاد داشته باشه
و بلاخره، بنظر میرسه النا
شاهزاده خانمی که دنبالش بودیم رو پیدا کرده
اون من رو انتخاب کرد؟
دو زاریت زود میافته
خوشم اومد
حالا، برای پیدا کردنِ النا
تو باید به خونه من در آوالور سفر کنی
و چانولِ من رو احضار کنی
صبر کن، من باید چکار کنم؟
برو به خونه ام در آوالور و چانول من رو احضار کن
ولی مراقب ملکه شوریکی باش
هنوز بر آوالور حکومت میکنه
و مثل همیشه قدرتمند و بدجنس
پس تو احتمالا باید فاصله ات رو حفظ کنی
میتونم ببینم که مُرَددی
گوش کن، النا قبل از تو، خیلی شاهزادا های دیگه رو امتحان کرد
اون بهشون قدرت و طلسم داد
ولی تو تنها کسی هستی که اون انتخاب کرد
و اون تو رو برای این روز آماده میکرده
از روز اولی که تو گردنبند رو به گردن انداختی
پس اگه بخوای میتونی این کار رو بکنی
داستان اون الان در دست های توئه، سوفیا
اینکه چطور تموم میشه، به تو بستگی داره
برام مهم نیست دارت کجا خورد، جیمز
ما به قطب شمال نمیریم
من میدونم کجا باید بریم
ما باید بریم آوالور
- چی؟ - آوالور
اون خیلی دوره
و ما باید کشوری رو ببینیم که بتونیم باهاشون تجارت کنیم
من کلی درباره اش خوندم
آوالور بهترین جا، برای همه ماست
آوالور عالی بنظر میرسه
چه ماجراجویی ای بشه
و برای کشور خوبه
فقط تا وقتی که به خرید کردن برسیم
ما با کشتی پادشاهی میریم
زمین !
ما رسیدیم
امبر، بیدار شو
چه خبره، کجاییم؟
ما در آوالور هستیم
بادبان ها رو بندازید
توجه !
چه منظره ای، نه؟
پادشاهیِ آوالور
من چطور قراره خونه آلاکازار رو پیدا کنم
در شهر به این بزرگی؟?
صبح بخیر، دریاسالار واسکِز
اعلی حضرت
خبر رسیدنمون رو به ملکه شوریکی فرستادی؟
- یک ساعت پیش فرستادیم - عالی
چرا اون کار رو کردی؟
این رسم پادشهایه که از ملکه و پادشاه خوشآمد گویی کنند
وقتی به یک پادشاهی جدید سفر میکنند، سوفیا
مجبوریم ببینیمش؟
بله، این هیجان انگیز نیست؟
ملکه شوریکی !
اوه، اونجور پشت سرم ظاهر نشو، اِستِبان
نمیتونی ببینی بهترین حالتم رو برای
مهمان هامون، گرفتم؟
اوه، وقتی کارتون تموم شد باید بیام؟
کارم تموم شد
البته که شده، ملکه من، اشتباه از من بود
وقتشه که شاه رونالد از اینچانسیا رو ببینیم
همه چیز باید در بهترین حالتش باشه، آرماندو
بله، سرورم
من سالها وقت گذاشتم تا اینجا رو به تمیز ترین، کم سر و صدا ترین
و طبیعی ترین پادشاهی در جهان تبدیل کنم
هیچ چیز خارج از جای خودش نباشه
همه، کاری رو که بهشون گفته شده بکنند
هیچ سرکشی ای نباشه
هیچ جینگ و جینگ آزار دهنده موسیقی نباشه
فقط آسایش و آرامشِ ساده
هیچکس جیکش در نمیاد، سرورم
بغیر از صدای زیردستانم، البته
و جمعیت اینبار هلهله و شادی میکنند
درسته، استبان؟
ما گارد دربار رو میفرستیم تا بهشون انگیزه بدن
عالیه
No comments yet. Be the first to leave one.