Pierwsze 180 wierszy.
Tadaima, Okaeri
من اومدم ، خوش اومدی
ماساکی
هیرو-سان ، من واقعاً بدرد نخورم
منظورت چیه ؟
دوباره فرار کردم
مثل همیشه
ماساکی
... هیرو-سان
تو هیچ کار اشتباهی نکردی
هیچی مهمتر از این نیست که جلوی آسیب دیدن خودت رو بگیری
کاش ... می تونستم یه چیزی بگم
اما ترسیده بودم و نتونستم کاری بکنم
و از اون اخلاقم متنفرم
از پذیرفته نشدن می ترسم
پذیرفته نشدن خودم ... اما بیشتر ، از پذیرفته نشدن همه ی اونهایی که بهشون اهمیت میدم
... فکر میکنم ، اگه فقط این نوعی که هستم نبودم
اما از فکر کردن به اون هم حالم به هم می خوره
برای همین خیلی وقت پیش از اینجا فرار کردم
بااینحال ، فکر می کردم بودن با تو حتماً منو قویتر کرده
چرا باید اینقدر ضعیف باشم ؟
من تنها کسی هستم که نتونسته رشد بکنه
اون عادیه
همه از اینکه آدمهایی که بهشون اهمیت میدن اونها رو نپذیرند
و چیزهایی که بهشون اهمیت میدن پذیرفته نشند می ترسند
منم همون احساس رو داشتم
... اما
اونی که بهم گفت مشکلی پیش نمیاد تو بودی
اینها مثل هم نیست ، تو اصلاً مثل من نیستی
من همش یه کار رو تکرار میکنم
تعدادش از دستم در رفته که چند بار برای پشت سرگذاشتنشون کمکم کردی
خیلی احساس بیچارگی میکنم
... عشق زیادی توی زندگیم دارم
تو ، هیکاری و هیناتا رو دارم ... اما این وضعیت هیچوقت عوض نمیشه
بعد از این همه سال ، هنوز هم سر همون چیزها بارها و بارها دچار لغزش میشم
احمقی
دیگه در مورد همه اونها می دونم
برای همین اینجا کنارتم
برای همین انتخاب کردم که با تو باشم ، ماساکی
هردفعه که که دچار لغزش بشی ، دستت رو ... میگیرم و همشون رو با تو می شمارم
اینکه هیکاری وقتی همراه توست چطوری می خنده
قیافه ی هیناتا وقتی توی دستهات می خوابه
و نگاه روی صورتت وقتی بهشون نگاه میکنی
همه ی اونها رو دوباره می شمارم تا وقتی که یادت بیاد و لبخند بزنی
مفهوم ساختن زندگی با همدیگه همونه
صورتت رو وقتی به من نگاه میکنی رو یادم میاد
اون آدم خیلی خونگرمیه
وقتی خوشحالی خیلی بیشتر از وقتی که ناراحتی گریه میکنی
خونگرمترین آدمی که تابحال شناختم
لازم نیست خودت رو مجبور بکنی که فراموش بکنی
لازم نیست اونو دور بندازی
من عاشق شخصی هستم که الان هستی
و شخصی که برای بیست سال ... قبل از آشنایی با من بودی
عاشق اون هم هستم
خیلی افتخار میکنم که همسر تو هستم
از صمیم قلبم
فکر میکنی ماساکی-سان حالش خوبه ؟
مشکلی براش پیش نمیاد ، هیرومو گفت حلش میکنه ، یادت میاد ؟
آره
باز هم حس میکنم خیلی درمونده ام
عصبانی شدم و سرش داد زدم
اما اون پسرعموش بهم توجهی نکرد
این اتفاق قبلاً هم افتاده ، درسته ؟
با پدر هیرومو-سان ؟
در مورد اینکه چقدر اون خانواده رو دوست داری حرف زدی
دونستن اینکه اون احساس رو داری خیلی کمکشون میکنه
امروز هم واقعاً شجاعت نشون دادی
آره
میگم ، ماتسو-سان
اینکه واقعاً به یه نفر اهمیت بدی درواقع یه جورایی سخته ، مگه نه ؟
اگه همه مثل تو روراست بودند ، دنیا جای آرومتری میشد
! خیلی نازی
... ای بابا
برای همینه که مردم بهت میگن پیرمرد
حرفم رو پس میگیرم
! روراست بودن هم حدی داره
! صبح بخیر
شما دو تا زود بیدار شدید
ببخشید که منتظرت گذاشتم
ببخشید که صبح به این زودی خبرت کردم
اشکالی نداره
اون اصرار کرد همراهم بیاد
ولی فکر کنم بچه ی خوبی باشه اذیت نکنه
اشکالی نداره
هی ، چشمهات یه جورایی پف کردند
نکنه گریه کردی ؟
امروز لباس بیرون پوشیدی
روز تعطیلته ؟
آره ، چند روز مرخصی دارم
برای همین می خواستم قبل از اینکه برم باهات حرف بزنم
اونجوری که شوهرت با عصبانیت با من حرف زد عصبانیم کرد
دیشب بد باهات حرف زدم و ناراحتت کردم ، ببخشید
می دونم که در مورد نامه بی انصافی کردم
فقط اینکه الان اونو به تو بدم عصبانیم می کرد
تعجب کرده بودم
فکر می کردم مثل اون موقعها تک و تنها باشی
اونجوری می تونستم بهت بگم اینجا بمون
... و تو می موندی و بعدش
... و بعدش
! هیکاری
! ما-چا برای هی-کون و هینا-چان و باباست
! نمی تونی داشته باشیش
! هیچوقت نمی تونی داشته باشیش
من ... سعی نداشتم بگیرمش
! چرا داشتی
! سعی کردی بگیریش ... نمی تونی داشته باشیش
چی شده ، هیکاری ؟ گریه نکن
من جایی نمیرم ، من همیشه کنارت می مونم ، هیکاری
ببخشید ، کازو-کون
فکر کنم انرژی عصبی بودنم رو حس کرده
... منظور بدی
نه ، اشتباه نمیگه
احتمالاً برای همونه که از همون اولش با من خصومت داره
مگه نه ، کوچولو ؟
از چیه ماساکی خیلی خوشت میاد ؟
... ائـ ... ائـ
! ما-چا نازه
! هر روز می خنده و نازه
واقعاً ؟
هر روز لبخند میزنه ؟
فکر همسرت بود که بچه رو با خودت بیاری ، درسته ؟
نه ، راستش سعی کرد جلوش رو بگیره
پس درست مثل هم می مونند ، ها ؟
حس میکنم که انگار اون داره دوباره سرم داد میزنه
واقعاً خیلی به اون توافق زبونی قدیمی اعتقاد نداشتم
درسته
اما یه اتفاقاتی داشت میوفتاد ... نشان گذاری ... دلسوزی ، واقعاً نمی دونم
و برای یه مدت خیلی طولانی ، حس می کردم که انگار واقعاً مراقبت کردن از تو با منه
الان خوشبختی ، درسته ؟
! آره ، خیلی
... که اینطور
کازو-کون
می خواهی با من بخونی ؟
همیشه اون لبخند مهربون رو داشت ، مگه نه ؟
کا-کون
کا-کون ؟ من ؟
کا-کون بای بای ؟
امروز مرخصی داره ، پس آره ، بای بایه
کا-کون ، تا بعد
تا بعد ، ها ؟
نمیشه خیلی کنارت جدی بود
! برگشتن
هیرو-سان ، من برگشتم
خوش اومدی
هی-کون ، واقعاً می خواهی همه ی اونها رو بیاری ؟
حواست به زیر پات باشه
! باشه
واقعاً جای قشنگیه
مگه نه ؟
آه ، خوشحالم همه چیز حل شد
شرمنده بابت همه ی دردسرها
همیشه یه چیزی میگه و میذاره میره و مهلت نمیده جوابش رو بدی ، درسته ؟
مثلاً ، شوهرت مثل یه گردن کلفت عصبانی می مونه ؟
! حرف نداشت
منطقی نیست ، من هیچی نمی گفتم و ساکت گوش می کردم
اون بچه
مشکل صورتته ، عصبانیتت از صورتت معلومه
ولم کن
و وقتی گفتم دیگه به اون نامه احتیاج نداری دروغ نگفتم
اوه ، رسیدیم
اینجا احساساتم رو بیان میکنم
گلها رو میذاریم اینجا
نمی دونم چندبار آرزو کردم بتونم مثل اون باشم
اگه بهتر درکش کرده بودم ، بهتر شناخته بودمش شاید اوضاع می تونست متفاوت باشه
... من چیکار کنم ؟ رسم و رسومش رو نمی دونم
فقط از احساست پیروی کن
تعظیم کنم و دوبار دستهام رو به هم بزنم ؟
ما که توی معبد نیستیم
راستی ، شما دو تا دیشب پیشرفتی داشتید ؟
پیشرفت ؟
! تو دهنت رو ببند
با باور اینکه اون براش بهتره ، خیلی چیزها رو بهش تحمیل کردم
قبر ؟
همینطوره ، جایی که اون یکی مامان بزرگ و خانواده اش خوابیدن
خاندان اوگیوارا
اما حالا که ماساکی رفته ، فقط یه آرزو دارم
... مامان بزرگ
بدون پتو سردش میشه ؟
این هیکاری خودمونه
همیشه همه ی جوانب رو درنظر داره
No comments yet. Be the first to leave one.