Pierwsze 200 wierszy.
ناخدا؟
اورتیز. فقط یکم دارم فکر میکنم.
به چی، قربان؟
سختی سفر بازگشتمون به اسپانیا.
بله، مسیر سختی واسه رسیدن به اینجا داشتیم. خیلی از افرادمون مردن.
تو اون موقع اصلا دستیار ناخدا نبودی تا موقعی که پابلو بهخاطر بیماری اسکوربوت مرد.
فکر کردم شما...
مطمئنا اون بیماری اسکوربوت هم داشت.
اما اگه ما فقط...
فقط...
برگردیم.
فقط واسه روشن شدن، ناخدا در مورد سرقت طلا صحبت میکنه.
جدی؟
عمر انسان کوتاهه، اما طلا جاودانهست.
و فقط خدا میتونه چیزهای ابدی رو داشته باشه.
- پادشاه ممکنه موافق نباشه. - اگر متوجه بشه.
و حداکثر در مورد یه سری تخلفات صحبت میکنیم.
متاسفم ناخدا.
من هنوز فکر میکنم که این ما رو مجرم میکنه و من خودمو نمیبخشم اگر...
اورتیز به خاطر بیماری اسکوربوت مرد! من به یه دستیار ناخدای جدید نیاز دارم!
همگی توجه کنید! بادبانها رو بکشید.
گوه توش. گندش بزنن...
خانم. خانم، هی، سلام.
ببین. خیلیخب. فقط...
طاقت بیار. آمبولانس الان میرسه، باشه؟
میخوای به کسی زنگ بزنم؟ باشه. باشه. باشه.
اوه، وایسا ببینم. ای بابا. لازمه قفل گوشی رو واسهام باز کنی.
خیلیخب. خیلیخب.
ایول! اوه لعنتی.
به یکی از اینا زنگ بزنم؟
اوه، نه، وایسا، وایسا. اون یکی خودم بودم. مایک. مایک؟
نه، نه، نه! دارم زنگ میزنم. بههوش بمون، بههوش بمون. لعنتی.
آهای!
من همین الان میخوام یه تماس بگیرم!
چه عجب!
آهای!
پس ماس و دلی کجان؟
- تو اسکله چه خبره؟ - این جز برنامه نبود.
نبود؟ این جز برنامه نبود؟
- اینکه پلیس منو دستگیر کنه؟ - تو، آره. ولی من، نه.
اون اندی بیهمه چیز واسهام پاپوش دوخت اون دستگیرم کرد.
بهخاطر اون پیرمردی که تو توالت عمومی منفجر شد.
و حالا به لطف اون، نمیتونیم بفهمیم ماس چیکار میکنه.
ماس احمق هست، ولی نه اونقدرها.
اگر دیده که هر دومون دستگیر شدیم پس به بندرگاه نمیره.
- بهخاطر همین با پتسی تماس گرفتم... - چی؟
- ببین، صبر کن. - زنگ زدی؟
خفه شو. آره، میتونستم یه تماس بگیرم و منم با پتسی تماس گرفتم.
تا بتونه اعضای خونوادهاش رو آزاد کنه.
این کار رو میکنه؟
- نمیدونم. جواب نداد - گندش بزنن.
ما نمیدونیم دلیلش چی بوده.
- اوه، بیخیال. - نمیدونیم.
- شوخی میکنی؟ - دلیلی نداره.
به این دلیله که اگر منو دستگیر نکرده بودی تا طلاها رو ببری
جون اون در خطر نبود.
چت شده تو؟ چرا همیشه راجع به من بد فکر میکنی؟
بهنظرم جای کارآمدی واسه شروعه.
تو رو دستگیر کردم چون نمیخواستم ماس رو بکشی.
اوه، چه چرندیاتی.
چرندیات؟ میخواستم بهمون اجازه بدی ما این کار رو بکنیم.
- چرا انقدر به این اهمیت میدی که کی این کار رو میکنه؟ - چون تو پسرمی!
من نمیخوام تو وارد این ماجراها بشی.
- من یه پلیس بودم. - و این کاملا فرق داره، باشه؟
یه پیرمردی میمیره، یه مردی تو توالت عمومی منفجر میشه
این تلفات جانبیه، خب؟ از این اتفاقات میافته.
اما تو اسلحه یه برمیداری
و به یه مرد شلیک میکنی چون میخوای بمیره...
چیزیه که دیگه نمیتونی ازش خلاص بشی.
خیلیخب، ولنتاین. واسهات وثیقه گذاشتن.
ایول!
- البته که واسهاش وثیقه گذاشتن. - آره.
- از این طرف جناب. - خفه شو. پتسی پیغاممو دیده.
اوه، تو نه.
اون یکی ولنتاین.
بریم.
بله. سلام، جناب.
رندی هستم از بندرگاه. خانم پلیس تیر خورده.
آره، الان نمیتونه صحبت کنه.
حالش خیلی بده. خونریزی زیادی داره.
و یه مرد دیگه اینجاست. فکر کنم مرده.
نمیدونم. نمیخوام نگاه کنم.
اینجا! اینجا! بیاید اینجا!
این عکسالعملی بود که قبلا میخواستم ازت ببینم.
سورپرایز.
- تو به آیریس شلیک کردی؟ - نه. آیریس کیه؟
تو اسکله.
تو بهش شلیک کردی؟
نه. من نرفتم اسکله
چون به نقشه کمین کوچولوتون پی بردیم.
اما نیازی نیست بهخاطر وثیقه و اینا ازم تشکر کنی.
کون لقت. باید برم بیمارستان. چه غلطی میکنی؟
شاید بعدا بتونی بری اونجا.
اما اول باید به کارت برسی.
بریم. خیلیخب؟ بجنب. بجنب.
سوار شو.
آیریس تیر خورده.
به این عوضی بگو باید برم بیمارستان.
میفهمم چرا ناراحتی.
دختر عوضی تیر خورده و همین.
به هر حال چه کاری از دست تو برمیاد؟
تو که دکتر نیستی.
فقط یه رانندهای.
حالا، منو ببر پیش طلاهای کوفتی.
این دفعه جای واقعی طلاها.
اوه، پیدات کردم.
خدا لعنتت کنه! اندی!
خودتو کنترل کن، رئیس.
- اوه، بالاخره. - متاسفم که مایک رو کنارت نمیبینم.
عکس روی کارت کریسمستون میشد.
نمیدونم چه مشکلی پیش اومده، اما بعدا میتونیم حلش کنیم.
نه، نه، نه. جات خوبه.
فقط اومدم اینجا ببینمت.
ببین، نمیدونم فکر میکنی چیکار کردهام
اما باید به حرفام گوش کنی.
نه، نه.
واسه یک بار هم که شده برعکس این کار رو انجام میدم.
ببین، کاری که کردی این بود که قلبمو شکستی.
سعی کردم تعداد دفعاتی که چشمامو رو خیلی از چیزها بستم
رو حساب کنم
حتی زمانی که انقدر بهم احترام نمیذاشتی
که زحمت مخفی کردن کاری که میخواستی بکنی رو بکشی.
با خودم گفتم: چیز خاصی نیست، چه مشکلی داره؟
پیرمرد با قاچاق سیگار یا شاید با قاچاق چیزهای خطرناکتر
گاه و بیگاه پول بیشتری بهدست میاره.
- اما تو بهم مدیونی. - من بهت مدیونم؟
چرا اونوقت؟
احساساتت رو جریحهدار کردم؟
پس منو اینجا آوردی و اتهامات مزخرفی
درباره یه مرد که موقع ریدن مرده، به جونم میاندازی؟
بهخاطر این نیست که تو اینجایی.
این آدمو میشناسی؟
ایول!
آره!
- تو عمرم این آدمو ندیدم. - آره اونم تو رو نمیشناخت.
اما خوشبختانه توی این سیستم بستهای
که جرائم مربوط به مواد مخدر مرکز فلوریدا داره
همه آشنا دارن.
خب اسم کسی که ازش مواد رو خریدم به پلیسها بگم
و بعدش بهم تخفیف میدید؟
اسم تامینکنندهام رو بهتون میگم و آزاد میشم.
ما حضوری ملاقات نداریم.
تنها چیزی که میدونم اینه که بهمحض رسیدن جنسهای من، اونا رو با قایق از رودخونه رد میکنن.
قایقِ کی؟
سریعه، بهت میدمشون.
حالا مراقب باش.
مثل اون تصویر جالبیه که میبینی
اونی که ماهیهای کوچیک یکی پس از دیگری توسط ماهیهای بزرگ خورده میشن
منتها برعکسش.
میبینی، تو توسط ماهیهای کوچیک خورده شدی.
- نمیتونی این کار رو بکنی. - دست من نیست.
دست پلیس مبارزه با مواد مخدره.
- و دولت فدرال. - جان دخترم در خطره.
باید بهم کمک کنی.
اوه، نمیکنم، در واقع.
این رابطه دیگه منفعتی توش نیست.
اما با پتسی تماس میگیرم
و تو هم با یه وکیل تماس میگیری.
اینا شناورند.
میپریم تو آب، اونا رو به هر گوشه کامیون و لاستیکها وصل میکنیم
اونا رو با کمپرسور باد میکنیم
کامیون میاد بالا
و اونو مثل یه قایق به سمت ساحل شناور میکنیم.
جلوی پاتو نگاه کن.
نمیخوایم قبل از اینکه کار رو شروع کنیم سُر بخوری و آسیب ببینی.
مرسی. حالا گوشی رو بهم بده.
باید با بیمارستان تماس بگیرم.
تصمیمم رو راجع بهش عوض کردم.
احساس میکنم اگر بذارم بعد از کار تماس بگیری، بهتر کار میکنی.
پس دست به کار شو.
قرار بود این یه کار چهار نفره باشه.
پس حدس میزنم باید چهار برابر بیشتر تلاش کنی.
بابام هیچوقت... چی بهش میگن؟ منو واسه اینا آماده نکرد.
هیچوقت نگفت: "پسرم، یه روزی همه این چیزها مال تو میشه."
فقط اینطوری بود.
و همه طوری بهم نگاه میکردن که انگار چون شبیه اون نیستم یه چیزی کم دارم.
همه به جز تو.
تو باعث شدی فکر کنم میتونم واسه خودم کسی باشم.
تو باعث شدی از پسش بربیام.
تو هم همینطور.
صبر کن. صبر کن.
همه چی آمادهست؟
- فقط باید کمپرسور رو روشن کنی. - اوه، بذار انجامش میدم.
در واقع باید سهمم رو بگیرم، نه؟
دکمه قرمزه.
فقط فشارش بده.
- میبینید؟ لعنتی فوقالعادهست. - ماس!
لعنتی فوقالعادهست.
یالا.
یه چیزی.
آهای، آهای. سوراخش نکن.
ممکنه سوراخش کنم و غرق بشه.
- چاقوی لعنتی رو بذار کنار. - الان تیراندازی کار بهتریه؟
اون غرقش نمیکنه. اونم مثل من طلاها رو میخواد.
- بیشتر از تو. - خیلیخب. چیه؟
خب این طلاها...
چطور تقسیم بشه؟ تقسیم بر سه؟
تقسیم اینه که من میگم. همهاش مال من میشه و در عوض نمیکشمت.
حساب کردن رو اراده من واسه زنده موندن، شرط بدیه.
No comments yet. Be the first to leave one.