Pierwsze 200 wierszy.
«ربودن پلهام صدوبیستوسه»
بر اساس رمانی از جان گودی
کارگردان جوزف سارجنت
خیلی خب جوون، حالا با صدای بلند بگو، تا بشنوم چی داری میگی.
دارم مسافرا رو بررسی میکنم که سوار و پیاده میشن.
- جلو و عقب. - درسته.
دارم درها رو میبندم.
اول بخش عقب، بعد بخش جلو.
درها بسته شد.
حالا دارم چراغهای نشانگر رو چک میکنم تا مطمئن شم همۀ درها قفل شدن.
کلید سوئیچ رو برمیدارم، سرمو از پنجره میبرم بیرون، به فاصلۀ سه واگن
نگاه میکنم تا کسی لای در گیر نکرده و کشیده نمیشه.
ایستگاه بعدی، خیابان پنجاهویکم.
ایستگاه بعد، خیابان پنجاهویکم.
کارم چطور بود؟
حالا نصیحت منو گوش کن بچهجون،
این شش ماهت رو بگذرون،
بعد درخواست بده برای لوکوموتیوران شدن.
حواست باشه، داریم میرسیم.
- خیابان پنجاهونهم. - نه، نیست.
ببخشید، خیابان پنجاهویکم.
این ایستگاه، خیابان پنجاهویکمه.
هیچوقت نگو ببخشید، بچهجون،
ممکنه یکی بیاد این پشت و یه مشت بخوابونه تو دماغت!
ایستگاه بعدی، گرند سنترال.
ایستگاه بعد، گرند سنترال.
اگه جای تو بودم، از همین الان شروع میکردم به درس خوندن واسه اون امتحان لوکوموتیورانی.
آقای متسون، راستش رو بخواید، شروع کردم.
میخواید یه ذرهاش رو بشنوید؟
هر واگن توی آیآرتی، ۷۲ فوت طول داره. (۲۲ متر)
قیمتش ۱۵۰هزار دلاره و وزنش ۷۵ هزار پوند. (۳۴ تن)
این ایستگاهیه که من پیاده میشم.
کم نیار پسر، داری خوب پیش میری.
باشه، میبینمت.
آهای، چه خبرته رئیس؟
قرار نیست بدون تو راه بیفته!
ایستگاه بعدی، خیابان سیوسوم.
ایستگاه بعد، خیابان سیوسوم.
مشکلت چیه، رفیق؟
تا حالا تیپ پرتقالی ندیدی؟
آهای!
چطور میتونم ببینم وقتی تو…
خدا به داد! چی میخوای؟
دارم قطارت رو میدزدم.
قطار منو میدزدی؟
آهای!
برگرد ببینم، میخوام یه چیزی بهت نشون بدم.
- چه خبره؟ این دیگه چیه؟ - دهنتو ببند.
دوباره تکرار نمیکنم.
در رو باز کن وگرنه مغزتو پخش زمین میکنم.
میشه لطفاً رد شم؟
نه، بهتره نری اون تو.
اگه بخوام برم چی؟
اونوقت دودولتو شلوپل میکنم!
حالا از پنجره سرتو بکن بیرون و بگو چی میبینی.
یه نفر تکیه داده به واگن جلویی.
همین که سوار شد، درها رو ببند.
رفیق دستتو نزدیک میکروفن نبریها.
همه چی مرتبه، آقای گرین؟
کاملاً، آقای بلو.
راه بیفت دیگه.
شلی، میشه اینو بدی به اون نفهمی که اون بالاست؟
بفرمایید از این طرف، دنبالم بیاید.
اوه، شلی، ستوان گاربر رو دیدی؟
اونجاست.
ستوان!
واقعاً لطف کردید از کارتون زدید
تا مهمونای محترم ما رو برای گردش در اطراف این مرکز همراهی کنید.
اجازه بدید معرفی کنم، آقای یاشیمورا.
آقای ماتسوموتو.
آقای تاماشیتا.
و آقای ناکا…
ناکاموشی؟ ناکاباشی.
این آقایون همهشون مدیرای سیستم متروی توکیو هستن.
خب آقایون، میخوام به ستوان زکری گاربر معرفیتون کنم.
از پلیس سازمان ترابری نیویورک.
باعث افتخاره آقایون.
وقتی کارتون باهاشون تموم شد،
بفرستیدشون طبقۀ ۱۳ام، چون رئیس میخواد شخصاً باهاشون خداحافظی کنه، باشه؟
سایونارا!
بفرمایید آقایون، لطفاً دنبالم بیاید.
متروی نیویورک بزرگترین سیستم متروی دنیاست،
با ۲۳۷ مایل ریل و ۷۰۰۰…
آقایون، خواهش میکنم!
متروی نیویورک بزرگترین متروی دنیاست.
۷۰۰۰ واگن، ۲۳۷ مایل ریل. (۳۸۰ کیلومتر)
هر وقت که شما بگید، آقای بلو.
تو فقط به حرکت ادامه بده، باشه؟
هی داری دنده عوض میکنی. چرا نمیذاریش رو حالت سری؟
تا ته مسیر چراغ سبزه.
ما که عجلهای نداریم.
به نظر بدجور سرماخوردی.
نصفشب به خاطرش از خواب پریدم.
چی شد؟
حتماً ریپ میزنه.
به من گفته بودی میتونی این قطار رو برونی!
- تقصیر من نبود. - عیب خود قطاره، همیشه ریپ میزنه،
مخصوصاً موقع تعویض خط، مشکلسازه.
اینجا مقر پلیس ترابریه.
که کل طبقۀ دوم این ساختمان رو به خودش اختصاص داده.
ما بهش میگیم «مرکز اعصاب»
اینجا تختۀ وضعیت رو میبینید
که موقعیت تکتک مأموران گشت سازمان حملونقل رو
که هماکنون در حال انجام وظیفه هستن، نشون میده.
بله، درسته… ازش یه عکس خوب بگیرید.
خب معمولاً اینجا حسابی شلوغپلوغ و پرجنبوجوشه.
فکر میکنم شما آقایون هم به نسبت خودتون
با جرموجنایت توی متروی توکیو سروکله میزنید، درست میگم؟
درسته؟
خب، همینطوره دیگه.
اینا هم میزای تقسیم وظایفه؛ هر خط، میز خودش رو داره.
این BMT ،این IRT، اینم IND.
ایشون هم هنرمند مقیم ماست!
و اینطرف هم ستوان عملیات ماست: آقای ریکو پاترون،
که آخر هفتهها برای مافیا کار میکنه!
ریکو، میخوام چند تا از دوستای خیلی عزیز رئیس رو بهت معرفی کنم.
سلام.
- دوستای خیلی عزیزیان، ریکو! - سلام عرض شد.
ریکو، این آقایون مدیرهای متروی توکیو هستن.
چرا برای این آقایون از اتفاقات هیجانانگیزی
که اخیراً تو متروی نیویورک افتاده، تعریف نمیکنی، ریکو؟
خب، دیروز تو برانکس تهدید بمبگذاری داشتیم.
ولی آخر معلوم شد یه طالبی بوده!
زک، من سرم شلوغه، باشه؟
در طول یه هفتۀ کاری عادی،
یه مأمور پلیس ترابری به طور متوسط با جرمهایی مثل:
سرقت، ضربوجرح، قتل، مستی، شرارت، خرابکاری،
رفتارهای نابهنجار،
بددهنی، آزار جنسی، عورتنمایی سر و کار داره.
اسم تو چیه، راننده؟
دنی دویل، جناب.
- تا حالا جریمه شدی؟ - بله قربان، یهبار.
- برای چی؟ - عبور از چراغ قرمز. شما چی؟
آره، دوبار.
- یه بار تو خط کنرسی… - آفرین آقای گرین،
لطف کن واسه آقای دویل هرچی راجعبه خودت هست رو تعریف کن، خب؟
خیلیخب. همینجاها وایسا.
دستۀ ترمز و کلید دنده عقب رو برمیدارم، دنی.
کلید قطع رو هم میخوام.
همینه.
یکی دو دقیقه دیگه از مرکز فرماندهی زنگ میزنن.
تو جواب نمیدی. تماس رو نشنیده میگیری.
- شیرفهم شدی، آقای دویل؟ - بله، قربان.
هر چقدر هم زنگ بزنن. من کَرم، نمیشنوم.
ممنون، آقای گری.
- حرفشم نزن، آقای گرین، درست گفتم؟ - درسته.
کلید کابین رو بده، کنترلچی.
نمیتونم. نباید این کار رو بکنم.
سه ثانیه بیشتر وقت نداری تا زنده بمونی، کنترلچی.
یک…
دو…
باشه، باشه، باشه.
شغلم رو از دست میدم.
قراره چیکار کنه؟
نکنه دلت میخواد سورپرایز رو خراب کنم، هان؟
از مرکز فرماندهی به قطار ۱۲۳ پلهام. جواب بده، لطفاً.
ببخشید، دست خودم نبود. غیر ارادی بود.
قطار ۱۲۳ پلهام. صدای منو داری؟
جواب بده، پلهام ۱۲۳.
پلهام ۱۲۳، کدوم گوری هستی؟
آهای! عجله واسه چیه؟
بهت که گفتم، یکی از بچههای برج مراقبت حلقۀ ازدواجش افتاده تو چاه توالت!
- چرا میدویی؟ - کی داره میدوئه؟
چرا این گیت قفل نیست؟
مگه کی میخواد به مترو دستبرد بزنه؟
از برج گرند سنترال به مرکز فرماندهی.
تهوتوی قطار ۱۲۳ پلهام رو دراوردید؟
دندون رو جیگر بذار، داریم سعی میکنیم بفهمیم.
- چی گفت؟ - کل خط رو مسدود کردن.
خدایا! کاز، چه روز بدی رو برای دیر اومدن انتخاب کردی!
یه لولهکش واسه اینجا میخواستی، مگه نه؟
این حلقۀ بیصاحب مال کی بود؟
مال کی باید باشه؟ خانم جنکینز دیگه. ولی کاز…
ببخشید آقای دالوویز. همینطوری از انگشتم لیز خورد افتاد.
اصلاً دستت توی کاسه توالت چی کار میکرد؟
- دستم تو کاسه نبود… - برو درش بیار دیگه.
توالت پشت این تابلوئه.
کاز، تو رو به خدا یه دقیقه به حرفام گوش بده! یه قطار از کار افتاده!
یه ماهه که ورود زنها به بخش طبقهبندی آزاد شده،
اونوقت هنوز هیچی نشده گیر چاه توالت افتادیم!
اون دیگه چیه؟
همونی که مارینو هی داشت بهت میگفت؛ مسیر جنوبی بند اومده.
بین ایستگاه ۲۸ام و ۲۳ام وایساده و تکون نمیخوره.
- آخه واسه چی؟ - خبر ندارم.
- چه مدته؟ - یکی دو دقیقه، شایدم سه دقیقه.
مرکز فرماندهی سعی کرده باهاش تماس بگیره، ولی تا الان جواب نداده.
ای بابا کاز، چرا بیسیمش رو جواب نمیده؟
- آروم باش. - نه، نه، خیلی طول کشیده!
شاید بیسیمش خراب شده و این بیپدر هم انقدر تنبله
که حاضر نیست بره پایین و از تلفن کنار ریل استفاده کنه.
به خاطر این کار بدجور توبیخش میکنم. به خدا پوستش رو میکنم!
هی، داره حرکت میکنه!
تو رو خدا ببین،
خنگ خدا داره عقبعقب میره!
هی نگاه کن!
واگن جلویی رو جا گذاشت رفت!
پس لابد این تابلوی صاحبمرده هم خرابه.
دوباره وایساد.
خب وایسادن حداقل از عقبرفتن بهتره.
- خدایا، اون دیگه چی بود؟ - چی چی بود؟
No comments yet. Be the first to leave one.