John Mulaney: Baby J

John Mulaney: Baby J

Pobierz napisy Farsi Persian

Informacje o wydaniu

John Mulaney Baby J 2023 1080p WEB H264-CUPCAKES
Komentarz od CinemaDreamingChannel

Tagi

web
1080
webrip
x264
720p
720
BRip
Web-DL
web-dl
WEB-DL
x265
HD
TS
YTS
Opublikowano: 2023-06-11
Pobrania: 56
Dla niesłyszących: No

Podgląd napisów Farsi Persian

Pierwsze 200 wierszy.

‫قوی‌تر از همیشه باشید ‫به امید ایرانی آزاد

‫طی چند سال اخیر، ‫حسابی روی خودم کار کردم.

‫متوجه شدم مادامی که دائما مرکز توجه باشم، ‫هیچ مشکلی نخواهم داشت.

‫جدی می‌گم، عاشق توجه بقیه‌ام.

‫همیشه دلم توجه بقیه رو می‌خواست.

‫زمانی که بچه‌ای بیش نبودم، ‫توجه کافی بهم داده نمی‌شد.

‫سومین فرزند خانواده‌ی چهار فرزنده بودم.

‫خواهر و برادری داشتم ‫که از خودم بزرگ‌تر بودن.

‫وقتی سه سالم بود، ‫خواهر و برادرم من رو کشیدن کنار،

‫و بهم گفتن که من رو به سرپرستی گرفته بودن.

‫همچنین گفتن قاتل مادر واقعیم...

‫دختر شایسته‌ی آمریکاست.

‫گفتن: «اگه از مامانمون درموردش بپرسی، ‫خیلی دلش می‌شکنه.»

‫«اگه نمی‌خوای مامانمون رو ناراحت کنی، ‫صحت و سقمش رو ازش نپرس.»

‫بعد گفتن: «اگه از بابامون درموردش بپرسی، ‫بهت می‌گه که حرف ما دروغه.»

‫«در صورتی که خودش دروغ می‌گه.»

‫به تمام جوانب سناریو فکر کرده بودن.

‫ضمنا مسئله‌ای که باعث تشدید ‫اضطراب کودکیم شد،

‫این بود که در سه سالگی،

‫فکر می‌کردم مجسمه‌ی آزادی، ‫همون دختر شایسته‌ی آمریکاست.

‫که اون زمان می‌شد تابستان سال ۱۹۸۶.

‫روز مراسم چهارم ژوئیه اون سال، ‫ریگان که رئیس‌جمهور وقت بود،

‫درست جلوی مجسمه‌ی آزادی سخنرانی کرد.

‫پیرهن سفیدی پوشیده بود ‫و باد توی موهاش می‌وزید،

‫ریگان هم می‌گفت: ‫«این بانو... بانوی ارجمندی بود.»

‫من هم توی خونه نشسته بودم ‫و با خودم می‌گفتم: «یا خدا!»

‫«پس قتل مادرم کار خودشون بوده.»

‫«دیگه عمرا بتونم حق مادرم رو پس بگیرم.»

‫حتی در دوران مدرسه هم...

‫مرض جلب توجه داشتم.

‫آخه... نمی‌دونم شما هم ‫چنین حسی داشتین یا نه،

‫ولی سال‌های دبستان و ابتدایی ‫خودتون رو یادتون میاد؟

‫مثلا یه روز یکی از بچه‌های ‫کلاستون می‌اومد مدرسه،

‫بعد می‌فهمیدین که یکی از ‫والد بزرگشون فوت کرده.

‫بعد هم از کل کلاس... ‫یه عالمه توجه کسب می‌کرد.

‫مثلا معلمتون می‌گفت: ‫«پدربزرگ آرون فوت کرده».

‫اون هم با ناراحتی می‌گفت: «آره».

‫بعد همه بهش می‌گفتن: «آرون طفلکی».

‫کلا اون روز تمام توجه بقیه رو ‫برای خودش می‌دزدید.

‫بعد می‌گفت: «می‌شه سر کلاس بخوانیم، ‫روی صندلی بادی بشینم؟»

‫همه هم می‌گفتن: «آره توله‌سگ بی‌چاره. ‫برو بشین.»

‫علی‌رغم فهرست صفی که معلم ‫درست کرده بود،

‫تا هر روز نوبت یه نفر بشه ‫که روی صندلی بادی بشینه،

‫و همه‌مون کلی صبر کرده بودیم ‫تا نوبتمون برسه.

‫تازه بماند که فهرست صندلی بادی ‫برای این بوده که صبور بودن رو یاد بگیریم.

‫جنابعالی هم وسط صف پریدی.

‫تا حالا دقت کردین اون بچه‌ای که ‫والد بزرگش می‌میره، چقدر توجه می‌گیره؟

‫تا حالا هم شده که...

‫عین من...

‫امیدوار بشین؟

‫یا حتی شده...

‫دعا کنین؟

‫«تو رو خدا یکی از والدهای بزرگ ‫من هم بمیره که در مرکز توجه باشم.»

‫من داشتم. چنین آرزویی داشتم.

‫عده‌ای از شما هم داشتین.

‫شک ندارم که داشتین. ‫چون وقتی جوکم تازه شروع شده بود،

‫داشتین از خنده روده‌بر می‌شدین.

‫اگه چنین آرزویی داشتین، ‫حس بدی نداشته باشین. خب؟

‫آره، واقعا خاطره تلخیه.

‫ولی آخه اون زمان بچه بودین.

‫تازه بماند که وقتی شما بچه بودین،

‫احتمالا چهار والد بزرگتون هنوز زنده بودن.

‫چهار تا عدد کمی نیست.

‫تازه ممکنه زیادی هم باشه.

‫من که حرفی نزدم، دارم از شما می‌پرسم.

‫یه لحظه گوش کنین! من که نمی‌گم...

‫برای مرگ یکی از اعضای ‫مهم خانواده‌تون دعا کنین.

‫آدم که نمی‌خواد مادربزرگ مادریش رو بکشه. ‫آخه رابطه خاصی باهاش داره.

‫تازه پدربزرگ پدری هم نمی‌شه کشت. ‫چون بعدش رفتار پدرتون عجیب می‌شه.

‫خطاب به بچه‌ها می‌پرسم: ‫به نظرتون رفتار باباتون عجیبه؟

‫تازه ندیدین بعد مرگ پدرش چطوری می‌شه.

‫بعدش تازه سفر اکتشافی زندگیش شروع می‌شه.

‫دلش می‌خواد بیشتر عکس خانوادگی بگیرین، ‫ولی توی همه عکس‌ها عصبانی‌تره.

‫«می‌شه حداقل یه عکس خانوادگی بگیریم ‫که همه توش شاد به نظر میایم؟»

‫ما هم می‌گیم: «به نظر نمیاد این جاکش ‫اونقدرها هم شاد باشه.»

‫پس بهتره که آدم اعضای مهم ‫خانواده‌اش رو نکشه.

‫ولی می‌شه یکی از...

‫اعضای غیرمهم رو کشت.

‫فهمیدین کی رو می‌گم.

‫می...

‫می‌تونین مادربزرگ پدریتون رو بکشین.

‫اصلا مگه کسی دلش برای ‫مادربزرگ پدریتون تنگ می‌شه؟

‫در زمان حیاتش که چندان مفید نبوده.

‫اصلا برین از مامان خودتون بپرسین،

‫که به نظرش مادربزرگ پدریتون ‫خوب بارش آورده...

‫و لایق زنده بودن هست یا نه.

‫معلومه که می‌گه نه.

‫مادربزرگ پدری پیرزن نچسبیه.

‫تا حالا هم به کسی خیری نرسونده.

‫ولی الان می‌تونه‌ها.

‫می‌تونه بره بمیره.

‫مرگش هم باید بین سپتامبر و مه باشه.

‫اهالی بوستون، صادقانه بگم:

‫زمانی که من بچه دبستانی بودم، ‫مادربزرگم توی تابستون مرد!

‫دیگه مرگش سودی نداشت.

‫آخه نمی‌شه روز ملی کارگر بری مدرسه،

‫بگی مادربزرگمون هفدهم ژوئیه فوت کرده.

‫«تا الان باید با مرگش کنار می‌اومدی، ‫از روی صندلی بادی گم‌شو ببینم!»

‫معذرت می‌خوام که اجرای امشب رو ‫با چنین خاطره تلخی شروع کردم.

‫آخه نمی‌خواستم خیلی خوش‌بینانه ‫نمایش رو شروع کنم.

‫چند سال اخیرم خیلی عجیب گذشت.

‫مسلما برای شما هم عجیب گذشته.

‫نمی‌خواستم با احساسات ساختگی ‫ازتون استقبال کنم.

‫خلاصه نمی‌شد این‌جوری شروع کنم.

‫لطف دارین. خودم ترانه‌اش رو نوشتم.

‫قبل اینکه اجرا رو شروع کنم،

‫از اون آقا کوچولو توی ردیف سوم سوالی دارم.

‫عه، اسمت چیه؟

‫- هنری. ‫- هنری؟ خیلی‌خب هنری.

‫- الان چند سالته؟ ‫- یازده.

‫یازده سالته؟ خیلی‌خب. ‫هه‌هه، خیلی هم عالی.

‫اصلا هم با اونجا نشستن...

‫طی اجرا قرار نیست حواسم رو پرت کنی.

‫هنری جان...

‫الهی بمیرم.

‫هنری، نمی‌خوام از اون سوال‌های ‫«می‌دونی من کی‌ام؟» بپرسم.

‫ولی احیانا من رو می‌شناسی؟

‫یا نکنه برنامه پرستار بچه بهم خورد ‫و تو از اینجا سر در آوردی؟

‫من رو می‌شناسی؟ خیلی‌خب. ‫قبلا اجراهام رو دیده بودی؟

‫خیلی‌خب، باشه.

‫دستت درد نکنه که اومدی. اِم...

‫خب...

‫مسائلی که قراره امشب...

‫ازشون صحبت کنم...

‫درمورد کارهایی که اخیرا کردم...

‫معمولا چنین حرفی نمی‌زنم هنری.

‫یعنی به صراحت چنین حرفی نمی‌زنم، ‫ولی تو نکن.

‫متوجه شدی؟

‫تو این کارها رو نکن.

‫الان کلاس ششم هستی؟

‫پنجم؟

‫خیلی‌خب.

‫خب هنری، اگه با اجراهای قبلیم آشنایی داری،

‫الان حال و هوای اجراهام عوض شده.

‫اون زمان که هنوز جوان بودم، ‫رفتارم روی صحنه این‌جوری بود.

‫که خودم هم نمی‌دونم علتش چی بود.

‫ولی اون دوران دیگه گذشته.

‫همین، دیگه حرفی ندارم.

‫خیلی‌خب.

‫بریم که براتون تعریف کنم.

‫مترجم: «حامی مغیثی» ‫در تلگرام: Timelordsubs@

‫ ارائه شده توسط سینما دریمینگ ‫ @CineDreaming

‫«جان مولانی: جی کوچولو»

‫هجدهم سپتامبر سال ۲۰۲۰ بود.

‫هنری، اون زمان تو کلاس سوم بودی و...

‫عازم تعطیلات کریسمس شده بودی.

‫من در همون حین توی نیویورک ‫داشتم ول می‌چرخیدم و...

‫چندان حال خوبی نداشتم.

‫بهم ریخته بودم.

‫در شب هجدهم دسامبر ۲۰۲۰،

‫دوستم به صرف شام من رو ‫به آپارتمانش دعوت کرده بود.

‫هیجان‌انگیزه، مگه نه؟

‫اصلا.

‫همین که رسیدم فهمیدم گول خوردم.

‫قصدشون اصلا مهمونی شام نبود.

‫بلکه دورهمی پادرمیونی بود.

‫اون هم برای من.

‫پادرمیونی کردن برای من...

‫از نظرم بدترین نوع پادرمیونی کردنه.

‫وقتی وارد دورهمی پادرمیونی شدم،

‫فورا متوجه شدم که دورهمی ترک دادن منه.

‫می‌دونین چقدر باید مشکل اعتیاد داشته باشین،

‫که وقتی در خونه رو باز می‌کنین ‫و می‌بینین رفقاتون جمع شدن،

‫اولین برداشتتون اینه که:

‫«لابد دورهمی تشکیل دادن تا من رو ترک بدن».

‫«وگرنه دلیلی نداره که ‫ملت پشت در منتظرم باشن».

‫اون شب که راهی دورهمی خودم شده بودم، ‫چنین فکری می‌کردم:

‫«می‌رم که با رفقای دانشکده شام بخورم!»

‫«می‌رم که با رفقای دانشکده شام بخورم!»

‫«می‌رم که با رفقای دانشکده شام بخورم!»

‫«ست مایرز رو چرا دعوت کردن؟»

‫«کثافت‌ها!»

‫ضمنا دو ساعت هم دیر به دورهمی رسیدم.

‫آخه خبر نداشتم کلی آدم منتظرم بودن.

‫کاش خبر داشتم.

‫در اون صورت هزار ساعت دیرتر می‌رسیدم.

‫خلاصه دو ساعت دیر رسیدم، ‫وقتی هم که رسیدم...

‫همه از دستم «کفری‌تر» شده بودن.

‫می‌گفتن: تازه دیر هم کردی!

‫من هم گفتم: گوش کنین، ‫اگه می‌خواستین زودتر بیام،

‫باید بهم پیام می‌دادین و می‌گفتین ‫«جان، امشب برنامه کوکائینه.»

‫حتی نیم ساعت زودتر می‌اومدم ‫که صندلی‌ها رو بچینیم.

‫علت اینکه دو ساعت دیر کردم، ‫این بود که دو تا توقف شدیدا مهم داشتم.

‫در اولین توقفم، ‫رفتم خونه‌ی ساقی موادم.

‫متأسفانه باید بگم که...

‫رفته بودم مواد بخرم.

‫باید به ساقیم پول نقد می‌دادم، ‫همچنین بابت موادهایی که...

‫چند شب پیش خریده بودم، ‫باید بهش پول نقد می‌دادم.

‫چون محدودیت حساب ‫ونموی گوشیم تموم شده بود.

‫اصلا می‌دونستین محدودیت داره؟

‫می‌شه حساب ونمو رو ‫به صورت هفتگی به حداکثر رسوند.

‫راستی، حالا که اینجا جمع شدین،

‫بذارین به نمایندگی از جامعه‌ی معتادان،

‫درمورد ونمو نکته‌ای رو متذکر بشم.

‫برنامه‌ی ونمو برای خرید و فروش مواده.

‫اصلا برای همین ساخته شده.

‫هیچ‌کدوم ما که توی جهان مواد مخدریم، ‫روحمون هم خبر نداشت...

‫که شما شهروندان عادی،

‫دارین از برنامه‌ی مخصوص ما...

‫برای معاملات مسخره خودتون استفاده می‌کنین.

More Farsi Persian subtitles for John Mulaney: Baby J

Komentarze

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left