Pierwsze 200 wierszy.
قویتر از همیشه باشید به امید ایرانی آزاد
طی چند سال اخیر، حسابی روی خودم کار کردم.
متوجه شدم مادامی که دائما مرکز توجه باشم، هیچ مشکلی نخواهم داشت.
جدی میگم، عاشق توجه بقیهام.
همیشه دلم توجه بقیه رو میخواست.
زمانی که بچهای بیش نبودم، توجه کافی بهم داده نمیشد.
سومین فرزند خانوادهی چهار فرزنده بودم.
خواهر و برادری داشتم که از خودم بزرگتر بودن.
وقتی سه سالم بود، خواهر و برادرم من رو کشیدن کنار،
و بهم گفتن که من رو به سرپرستی گرفته بودن.
همچنین گفتن قاتل مادر واقعیم...
دختر شایستهی آمریکاست.
گفتن: «اگه از مامانمون درموردش بپرسی، خیلی دلش میشکنه.»
«اگه نمیخوای مامانمون رو ناراحت کنی، صحت و سقمش رو ازش نپرس.»
بعد گفتن: «اگه از بابامون درموردش بپرسی، بهت میگه که حرف ما دروغه.»
«در صورتی که خودش دروغ میگه.»
به تمام جوانب سناریو فکر کرده بودن.
ضمنا مسئلهای که باعث تشدید اضطراب کودکیم شد،
این بود که در سه سالگی،
فکر میکردم مجسمهی آزادی، همون دختر شایستهی آمریکاست.
که اون زمان میشد تابستان سال ۱۹۸۶.
روز مراسم چهارم ژوئیه اون سال، ریگان که رئیسجمهور وقت بود،
درست جلوی مجسمهی آزادی سخنرانی کرد.
پیرهن سفیدی پوشیده بود و باد توی موهاش میوزید،
ریگان هم میگفت: «این بانو... بانوی ارجمندی بود.»
من هم توی خونه نشسته بودم و با خودم میگفتم: «یا خدا!»
«پس قتل مادرم کار خودشون بوده.»
«دیگه عمرا بتونم حق مادرم رو پس بگیرم.»
حتی در دوران مدرسه هم...
مرض جلب توجه داشتم.
آخه... نمیدونم شما هم چنین حسی داشتین یا نه،
ولی سالهای دبستان و ابتدایی خودتون رو یادتون میاد؟
مثلا یه روز یکی از بچههای کلاستون میاومد مدرسه،
بعد میفهمیدین که یکی از والد بزرگشون فوت کرده.
بعد هم از کل کلاس... یه عالمه توجه کسب میکرد.
مثلا معلمتون میگفت: «پدربزرگ آرون فوت کرده».
اون هم با ناراحتی میگفت: «آره».
بعد همه بهش میگفتن: «آرون طفلکی».
کلا اون روز تمام توجه بقیه رو برای خودش میدزدید.
بعد میگفت: «میشه سر کلاس بخوانیم، روی صندلی بادی بشینم؟»
همه هم میگفتن: «آره تولهسگ بیچاره. برو بشین.»
علیرغم فهرست صفی که معلم درست کرده بود،
تا هر روز نوبت یه نفر بشه که روی صندلی بادی بشینه،
و همهمون کلی صبر کرده بودیم تا نوبتمون برسه.
تازه بماند که فهرست صندلی بادی برای این بوده که صبور بودن رو یاد بگیریم.
جنابعالی هم وسط صف پریدی.
تا حالا دقت کردین اون بچهای که والد بزرگش میمیره، چقدر توجه میگیره؟
تا حالا هم شده که...
عین من...
امیدوار بشین؟
یا حتی شده...
دعا کنین؟
«تو رو خدا یکی از والدهای بزرگ من هم بمیره که در مرکز توجه باشم.»
من داشتم. چنین آرزویی داشتم.
عدهای از شما هم داشتین.
شک ندارم که داشتین. چون وقتی جوکم تازه شروع شده بود،
داشتین از خنده رودهبر میشدین.
اگه چنین آرزویی داشتین، حس بدی نداشته باشین. خب؟
آره، واقعا خاطره تلخیه.
ولی آخه اون زمان بچه بودین.
تازه بماند که وقتی شما بچه بودین،
احتمالا چهار والد بزرگتون هنوز زنده بودن.
چهار تا عدد کمی نیست.
تازه ممکنه زیادی هم باشه.
من که حرفی نزدم، دارم از شما میپرسم.
یه لحظه گوش کنین! من که نمیگم...
برای مرگ یکی از اعضای مهم خانوادهتون دعا کنین.
آدم که نمیخواد مادربزرگ مادریش رو بکشه. آخه رابطه خاصی باهاش داره.
تازه پدربزرگ پدری هم نمیشه کشت. چون بعدش رفتار پدرتون عجیب میشه.
خطاب به بچهها میپرسم: به نظرتون رفتار باباتون عجیبه؟
تازه ندیدین بعد مرگ پدرش چطوری میشه.
بعدش تازه سفر اکتشافی زندگیش شروع میشه.
دلش میخواد بیشتر عکس خانوادگی بگیرین، ولی توی همه عکسها عصبانیتره.
«میشه حداقل یه عکس خانوادگی بگیریم که همه توش شاد به نظر میایم؟»
ما هم میگیم: «به نظر نمیاد این جاکش اونقدرها هم شاد باشه.»
پس بهتره که آدم اعضای مهم خانوادهاش رو نکشه.
ولی میشه یکی از...
اعضای غیرمهم رو کشت.
فهمیدین کی رو میگم.
می...
میتونین مادربزرگ پدریتون رو بکشین.
اصلا مگه کسی دلش برای مادربزرگ پدریتون تنگ میشه؟
در زمان حیاتش که چندان مفید نبوده.
اصلا برین از مامان خودتون بپرسین،
که به نظرش مادربزرگ پدریتون خوب بارش آورده...
و لایق زنده بودن هست یا نه.
معلومه که میگه نه.
مادربزرگ پدری پیرزن نچسبیه.
تا حالا هم به کسی خیری نرسونده.
ولی الان میتونهها.
میتونه بره بمیره.
مرگش هم باید بین سپتامبر و مه باشه.
اهالی بوستون، صادقانه بگم:
زمانی که من بچه دبستانی بودم، مادربزرگم توی تابستون مرد!
دیگه مرگش سودی نداشت.
آخه نمیشه روز ملی کارگر بری مدرسه،
بگی مادربزرگمون هفدهم ژوئیه فوت کرده.
«تا الان باید با مرگش کنار میاومدی، از روی صندلی بادی گمشو ببینم!»
معذرت میخوام که اجرای امشب رو با چنین خاطره تلخی شروع کردم.
آخه نمیخواستم خیلی خوشبینانه نمایش رو شروع کنم.
چند سال اخیرم خیلی عجیب گذشت.
مسلما برای شما هم عجیب گذشته.
نمیخواستم با احساسات ساختگی ازتون استقبال کنم.
خلاصه نمیشد اینجوری شروع کنم.
لطف دارین. خودم ترانهاش رو نوشتم.
قبل اینکه اجرا رو شروع کنم،
از اون آقا کوچولو توی ردیف سوم سوالی دارم.
عه، اسمت چیه؟
- هنری. - هنری؟ خیلیخب هنری.
- الان چند سالته؟ - یازده.
یازده سالته؟ خیلیخب. هههه، خیلی هم عالی.
اصلا هم با اونجا نشستن...
طی اجرا قرار نیست حواسم رو پرت کنی.
هنری جان...
الهی بمیرم.
هنری، نمیخوام از اون سوالهای «میدونی من کیام؟» بپرسم.
ولی احیانا من رو میشناسی؟
یا نکنه برنامه پرستار بچه بهم خورد و تو از اینجا سر در آوردی؟
من رو میشناسی؟ خیلیخب. قبلا اجراهام رو دیده بودی؟
خیلیخب، باشه.
دستت درد نکنه که اومدی. اِم...
خب...
مسائلی که قراره امشب...
ازشون صحبت کنم...
درمورد کارهایی که اخیرا کردم...
معمولا چنین حرفی نمیزنم هنری.
یعنی به صراحت چنین حرفی نمیزنم، ولی تو نکن.
متوجه شدی؟
تو این کارها رو نکن.
الان کلاس ششم هستی؟
پنجم؟
خیلیخب.
خب هنری، اگه با اجراهای قبلیم آشنایی داری،
الان حال و هوای اجراهام عوض شده.
اون زمان که هنوز جوان بودم، رفتارم روی صحنه اینجوری بود.
که خودم هم نمیدونم علتش چی بود.
ولی اون دوران دیگه گذشته.
همین، دیگه حرفی ندارم.
خیلیخب.
بریم که براتون تعریف کنم.
مترجم: «حامی مغیثی» در تلگرام: Timelordsubs@
ارائه شده توسط سینما دریمینگ @CineDreaming
«جان مولانی: جی کوچولو»
هجدهم سپتامبر سال ۲۰۲۰ بود.
هنری، اون زمان تو کلاس سوم بودی و...
عازم تعطیلات کریسمس شده بودی.
من در همون حین توی نیویورک داشتم ول میچرخیدم و...
چندان حال خوبی نداشتم.
بهم ریخته بودم.
در شب هجدهم دسامبر ۲۰۲۰،
دوستم به صرف شام من رو به آپارتمانش دعوت کرده بود.
هیجانانگیزه، مگه نه؟
اصلا.
همین که رسیدم فهمیدم گول خوردم.
قصدشون اصلا مهمونی شام نبود.
بلکه دورهمی پادرمیونی بود.
اون هم برای من.
پادرمیونی کردن برای من...
از نظرم بدترین نوع پادرمیونی کردنه.
وقتی وارد دورهمی پادرمیونی شدم،
فورا متوجه شدم که دورهمی ترک دادن منه.
میدونین چقدر باید مشکل اعتیاد داشته باشین،
که وقتی در خونه رو باز میکنین و میبینین رفقاتون جمع شدن،
اولین برداشتتون اینه که:
«لابد دورهمی تشکیل دادن تا من رو ترک بدن».
«وگرنه دلیلی نداره که ملت پشت در منتظرم باشن».
اون شب که راهی دورهمی خودم شده بودم، چنین فکری میکردم:
«میرم که با رفقای دانشکده شام بخورم!»
«میرم که با رفقای دانشکده شام بخورم!»
«میرم که با رفقای دانشکده شام بخورم!»
«ست مایرز رو چرا دعوت کردن؟»
«کثافتها!»
ضمنا دو ساعت هم دیر به دورهمی رسیدم.
آخه خبر نداشتم کلی آدم منتظرم بودن.
کاش خبر داشتم.
در اون صورت هزار ساعت دیرتر میرسیدم.
خلاصه دو ساعت دیر رسیدم، وقتی هم که رسیدم...
همه از دستم «کفریتر» شده بودن.
میگفتن: تازه دیر هم کردی!
من هم گفتم: گوش کنین، اگه میخواستین زودتر بیام،
باید بهم پیام میدادین و میگفتین «جان، امشب برنامه کوکائینه.»
حتی نیم ساعت زودتر میاومدم که صندلیها رو بچینیم.
علت اینکه دو ساعت دیر کردم، این بود که دو تا توقف شدیدا مهم داشتم.
در اولین توقفم، رفتم خونهی ساقی موادم.
متأسفانه باید بگم که...
رفته بودم مواد بخرم.
باید به ساقیم پول نقد میدادم، همچنین بابت موادهایی که...
چند شب پیش خریده بودم، باید بهش پول نقد میدادم.
چون محدودیت حساب ونموی گوشیم تموم شده بود.
اصلا میدونستین محدودیت داره؟
میشه حساب ونمو رو به صورت هفتگی به حداکثر رسوند.
راستی، حالا که اینجا جمع شدین،
بذارین به نمایندگی از جامعهی معتادان،
درمورد ونمو نکتهای رو متذکر بشم.
برنامهی ونمو برای خرید و فروش مواده.
اصلا برای همین ساخته شده.
هیچکدوم ما که توی جهان مواد مخدریم، روحمون هم خبر نداشت...
که شما شهروندان عادی،
دارین از برنامهی مخصوص ما...
برای معاملات مسخره خودتون استفاده میکنین.
No comments yet. Be the first to leave one.