Pierwsze 200 wierszy.
«هشدار» این فیلم شامل فلش زدن های متوالی و تصاویریست .که ممکن است برای برخی آزاردهنده باشد
در سال 2014، یک مستند ناشیانه .بنام پروژۀ امکیهکس در سطح اینترنت آپلود شد
،کمتر از یک هفته بعد .آن مستند ناپدید شده و دیگر هرگز دیده نشد
.تا امروز
چیزی که مشاهده خواهید کرد .نسخه اصلی و دستنخورده ی آن مستند است
ای جانم، پسرای قشنگم
شان همیشه یه پسر کنجکاو بود
کنجکاو، خوش قلب
مهربون، دلسوز - قابل اعتماد، بامزه -
،دلقک کلاس یه کم دنبال جلب توجه بود
،ولی مهم تر از همه شان نترس بود
...عاشق قصه و داستان بود
عاشق ماجراجویی بود...
عاشق این بود که راجب دنیا بیشتر بدونه
همیشه سوال میپرسید
همیشه سرش تو کتاباش بود
همیشه با وسایل ور میرفت
همیشه دل و روده ی همه چیو میریخت بیرون، مثل همون ساعت
،اون معجزه ی کوچولوی ما بود فرشته ی ما
...شان
معذرت میخوام، واقعا سخته
هنوز احساس غیرواقعی بودن داره
هزاران بار توی سرم مرورش کردم
که مثلا، چرا هیچی بهم نگفت؟
خیلی وحشتناک و گیج کنندهس و من هنوزم دارم سعی میکنم با قضیه کنار بیام
...خدا اونو برای یک لحظه بهمون عطا کرد
،و وقتی که زمانش سر رسید خدا اونو به سمت خونه فراخوند
...یا خدا، تیم، نمیدونم
...ینی میگم چرا کسی کاری انجام نمیده؟
...ینی، آدم نمیدونه که
...یه نفر با چه مسائلی درگیره...
یا چرا اونا همچین کارای سنگینی انجام میدن...
...و این مستند کوچیک
این نمیتونه کمکت کنه که از قضیه سر دربیاری
اون رفته، همه چیو با خودش برده
،وقتی بچه بودیم
من و داداشم شان باهمدیگه فیلم درست میکردیم
!هیچی بهت نمیگم
،ما همین الانشم همه چیزو میدونیم جناب تورنس
ما همه جا هستیم
همیشه کارایی که ازش میخواستم رو انجام میداد
...مهم نبود چقدر مسخره باشه
،تیرات تموم شد رفیق نمیتونی پیروز شی
پس مثل یه قهرمان میمیرم
!نه
...یا احمقانه باشه...
یا حتی خطرناک...
بگو ببینم طلای آلوارادو رو کجا قایم کردی
!وگرنه باید چشم بسته روی تخته راه بری
!هرگز
شان؟ شان!؟
!میرم کمک بیارم !مامان! بابا
،بعد از حادثه ی خونه درختی
،به خودم قول دادم همیشه کنارش باشم تحت هر شرایطی
،اما روز 27 سپتامبر 2013
،ساعت 9:33 شب تماسشو جواب ندادم
چون حال حرف زدن نداشتم
،یک ساعت بعدش شان مرد
...لطفا پسورد خود را وارد
شما یک پیام صوتی جدید دارید
اولین پیام صوتی
"تاریخ 27 سپتامبر 2013، ساعت 21:33"
"حدودا یک ساعت قبل از مرگ شان"
...لعنتی
...نمیتونم نفس بکشم
زیاد وقت ندارم
هرچی که میدونستمو گذاشتم
علائم دارن بدتر میشن
جوری که میخواستم جلوشو بگیرم کافی نبود
خیلی تنهام
پر از نفرتم
اون ما رو پیدا کرده
ما بهش توهین کردیم
...هر اتفاقی که بیفته
...هرکی هرچی گفت نه من تلاشمو کردم
ولی خستهم
.: ترجمه اختصاصی :. « @FoundFootageFan :تلگرام | Mehdisk :زیرنویس »
تیم ویلسون "مستندساز"
یک دو سه، الو یک دو سه
من تیم ام، برادر شان
تیم، میشه لطفا سوالو توی جوابت تکرار کنی؟ اینجوری ادیتش راحت تر میشه
باشه، حله
اسم من تیم ویلسونه و من برادر بزرگتر شان هستم
راجب شان برام بگو
...فقط - نمیخوای؟ باشه -
لطفا بهم بگو چرا داری یه مستند راجب اون میسازی
چون میخوام آخرین فیلممو باهاش بسازم
،چون بهش مدیونم خیلی به شان مدیونم
چرا حس میکنی به شان مدیونی؟
...فقط
...فقط راجب
فقط راجب مستند ازم سوال کن
باشه، حله - خوبه -
"خب پس فکر میکنی "پروژه ی اِمکِیهِکس واقعیه؟
نحوه ی مرگ شان اصلا منطقی نیس
ببین، اگه شان دیوونه بود یا افسرده یا هرچی
،باید یه سابقه ای چیزی وجود میداشت دیگه مگه نه؟
یه نشونه ای چیزی
مردم که یه شبه دیوونه نمیشن، میشن؟
نمیشن
اون یه چیزی پیدا کرده بود، خب؟
و بنظرم اونا بخاطر همون کشتنش
نمیخوای حقیقتو بفهمی؟
نمیخوای بفهمی کار کی بوده؟
"تاریخ 30 سپتامبر 2013"
...قرار بود فقط از مراسم ختم فیلم بگیرم
بعنوان یه هدیه واسه پدر مادرم...
اما به فیلم گرفتن ادامه دادم
تیم، میشه اونو بذاری کنار؟
ناسلامتی دوستات اومدن اینجا
چون مرگ شان اصلا منطقی نبود
اصلا با عقل جور درنمیومد
،ما خیلی شوکه شدیم پسر اصن گیج شدیم
،اگه شان مشکلاتی داشت ...یا ناراحت بود یا استرس داشت یا هرچی
پس چرا هیچی راجبش نگفت؟
مگه این تابستون باهاش نرفته بودین گردش؟
،من و جیک که رفته بودیم خارج شهر ولی هنوز باهاش در ارتباط بودیم
تا وقتی که شان شروع کرد به پیچوندن ما
من چندین بار تلاش کردم
،خواستم باهاش برم بیرون ...خواستم ببینمش، خواستم
ولی اون اصلا جواب نمیداد
ینی به ما احتیاج داشت؟ ینی به کمکمون احتیاج داشت؟
ینی ما اجازه دادیم نابود بشه؟
،خیله خب بچه ها شاتاتونو وردارین
"تاریخ 1 اکتبر 2013"
رفیقای من، اوون و استیو تصمیم گرفتن برای شان یه مراسم ختم ایرلندی برگزار کنن
!به عشق شانی، بهترین رفیقمون !به عشق شان
!به عشق شان
فکر میکردن اینجوری دارن کمک میکنن
!اوه، ایول، اوه
گوش کن پسر - هوم؟ -
خانواده تخمیه، خب؟
ولی اینجوری نیس که همه چی تقصیر اونا باشه
میدونی، منظورم اتفاقات بد و وحشتناکه
این قضیه توی ژنمونه پسر
انگار از روز ازل با همین خصوصیات خلق شدیم
و بعدش همینجوری داریم توی دنیایی که خودمون نساختیمش چرخ میزنیم
و توی شرایط هایی قرار میگیریم که هیچ کنترلی روشون نداریم
...انگار ما فقط یه مشت روحیم
که داخل یه عروسکِ گوشتی حبس شدیم و تو طول زمان قدم برمیداریم
،آره آره ما گوشتای فضایی ایم
...خلاصه، این قضیه تقصیر تو نیس
،تقصیر شانی هم نیس... تقصیر خونوادهت هم نیس
این فقط یه کسشریه که همه ی ما آدما به ارث بردیم، پسر
خب؟
...ای دهنتو - اوه پسر -
!یه سطل بیار پسر
!این پلشتو ببین
!تمام بالا آورد رو کل هیکلش
!نه! نه! نه
...ای خدا، شان
این چی بود؟
پسر، چه عجیب بود
خیله خب
جمع و جورش میکنیم دیگه - خیلی کثیف و بهم ریختهس -
،همه چیو میندازیم دور نگران نباش
خیلی ناپاکه
،بچه ی من فرشته ی من
بهش فکر نکن، آروم باش
،خیله خب برم آرومش کنم
:یه سوال توی ذهنم تکرار میشد "چرا؟"
چرا شان این چیزا رو داشت؟
چرا پدر مادرم اونا رو ریختن دور؟
و اینکه چرا اینا رو ندادن به پلیس؟
،علت مرگ شان بسرعت "خودکشی" اعلام شد
"تصاویر مربوط به صحنه جرم، خانۀ ویلسون"
پلیس تمام چیزایی که جلوی چشمش بود رو نادیده گرفته بود
هیچکس تلاش نمیکرد اتفاقات ماه های آخر زندگی شان رو بررسی کنه
هیچکس حتی به این اهمیت نمیداد که بخواد به کامپیوترش یه نگاه بندازه
یا گوشیشو چک کنه
واسم 4 ساعت طول کشید تا تونستم قفل گوشی شانو باز کنم
...و چیزی که اونجا پیدا کردم
.گیجم کرد و آزارم داد...
"ویدیوهای موبایل شان" "از تاریخ 28 آگوست تا 27 سپتامبر 2013"
"تاریخ 28 آگوست 2013، ساعت 21:56" "یک ماه پیش از مرگ شان"
"تاریخ 11 سپتامبر 2013، ساعت 22:47" "دو هفته پیش از مرگ شان"
دهنتو
"تاریخ 13 سپتامبر 2013، ساعت 04:32"
"تاریخ 15 سپتامبر 2013، ساعت 02:18"
"تاریخ 17 سپتامبر 2013، ساعت 02:04" "ده روز پیش از مرگ شان"
"تاریخ 19 سپتامبر 2013، ساعت 01:58"
"تاریخ 22 سپتامبر 2013، ساعت 03:17"
"تاریخ 25 سپتامبر 2013، ساعت 21:23" "دو روز پیش از مرگ شان"
بنظرم این... آزمایش شماره یکه
!کار میکنه
!شان! شان
!کمش کن - ببخشید -
!کار کرد !کار میکنه
"تاریخ 27 سپتامبر 2013، ساعت 05:38" "حدودا 17 ساعت پیش از مرگ شان"
"تاریخ 27 سپتامبر 2013، ساعت 05:47"
!دهنتو! فااااک
"تاریخ 27 سپتامبر 2013، ساعت 05:55"
دوستون دارم
حلالم کنین
"تاریخ 27 سپتامبر 2013، ساعت 07:33" "حدودا 15 ساعت پیش از مرگ شان"
،دوتا دوربین یه سیستم اضافی
تقریبا صبح شده
...به امید یه اتفاق خوب
دیـ...دیدی چی شد؟
!واقعیه
No comments yet. Be the first to leave one.