Pierwsze 200 wierszy.
پيش از اين در "Sherlock"
"من "شرلوک هولمز" هستم و در خيابون "بِيکِر پلاک 221ب زندگي ميکنم
عصر بخير - آره -
هميشه همينطوريه
روز بدي داشتين؟
تازه يک روزه باهاش زندگي ميکني و از حالا دارين باهم جرمها رو حل ميکنين
انقدر سرخوش نباش . شايسته نيست
شايسته رو ولش کنين بازي خانم "هادسون" شروع شده
"از مردم قهرمان نساز "جان
قهرمانها وجود ندارن و حتي اگه وجود داشتن هم من جزوشون نيستم
قلبت رو کباب ميکنم
اين بايد کافي باشه
شلوار پاته؟ - نه -
خيلي خب
ميخوام من رو اينطوري بخاطر بياري زني که ازش کتک خوردي
ولي از اول هيولايي وجود نداشت
شرلوک؟ - بالاخره رسيديم به اينجا -
"خدانگهدار "جان - شرلوک -
اونا ميکشنت
اي حرومزاده
هي"جان" ، تعقيب کردن جريان خون توي رگهات
فقط ما دو نفر در مقابل تمام دنيا
صبرکن
بايد باهم هماهنگ باشيم
ازت خواستم يه معجزه بکني
ازت خواستم که زنده بشي - منم صدات رو شنيدم -
خفهشو . تو يه معما حل کن نيستي از همون اولش هم نبودي
فقط يه آدم لوسي
قراره يک نفر اونجا به زودي بميره
بازي هم که شروع شده . پس حلش کن
اون ناپلئون باجگيرهاست
شما اينبار شانسي براي قهرمان شدن نداري آقاي هولمز
من يک روانپريش قدرتمند هستم
شرلوک رو توي هر زنداني که بندازيم
بايد هر روز انتظار آشوب داشته باشيم
البته يک راه ديگه هم هست که نياز به اجازهي شما داره
"بهخاطر بهترين دوراني که باهم داشتيم "جان
دلت برام تنگ شده بود؟
دلت برام تنگ شده بود؟
چطور ممکنه؟
تبعيد چطوره؟ - تازه چهار دقيقهست توي هواپيما نشستم -
خب ، اميدوارم که درس عبرت گرفته باشي
اينبار کي من رو نياز داره؟
دلت برام تنگ شده بود؟
انگلستان
" متناوباً "
جنگ دوم افغانستان براي بسياري افتخار و ترفيع به ارمغان آورد
اما براي من تنها مايهي بيچارگي و مصيبت بود
هوات رو دارم فرمانده
من با وضعيت جسماني فاجعهبار و آيندهاي تاريک
به انگلستان بازگشتم
با توجه به اين شرايط طبيعتا به لندن جذب شدم
چاه مستراحي که تمامي بيکارها
و بدبختان امپراطوري در آن خشک شده بودند
واتسون
"استمفورد"
يادت مياد؟
با همديگه توي "بارتز" درس خونديم
"بله ، درسته . "استمفورد
خداي بزرگ ، کجا بودي؟
چقدر لاغر شدي
من تونستم برگردم خونه خيليها به خوششانسي من نبودن
خب ، الان چه ميکني؟ - دنبال يه خونه ميگردم -
يه جاي درست حسابي و مقرون به صرفه کار آسوني نيست
ميدوني ، امروز نفر دومي هستي که اين رو بهم ميگه
نفر اول کي بود؟
پناه بر خدا
ظاهرا يک آزمايشه
کتک زدن اجساد براي تشخيص دادن اينکه آيا بعد از مرگ کبودي رخ ميده يا نه
اينکار هدف پزشکي هم داره؟ - بعيد ميدونم -
منم همينطور . خب ، اين رفيقت کجاست؟
ببخشيد
اميدوارم که مزاحم نشده باشيم
ميبينم که توي افغانستان بودي
دکتر واتسون ، آقاي شرلوک
واکنش بسيار عالي . همين کافيه
ببخشيد؟
من يک آپارتمان در حوالي پارک "ريجِنت" پيدا کردم
دو نفري از پس کرايهش برميايم
آپارتمان؟ کي حرفي راجع به آپارتمان زد؟
خودم امروز صبح به اين آقا گفتم که دنبال يه آپارتمان و همخونه ميگردم
حالا همون شخص بعد از ناهار به همراه يک نفر ديگه که ظاهر ارتشي داره
و پوستش برنزه شده که جفتش نشونهي
خدمت در افغانستان و خروج اجباري ازش هست مياد سراغم
يک استنتاج غيرقابل اجتناب فردا عصر جزئيات رو نهايي ميکنيم
حالا اگه من رو ببخشيد
قراره توي "وندسورت" يکي رو اعدام بکنن و دوست ندارم بدون من شروع کنن
اعدام؟ - کارم مجاب ميکنه -
بعلاوه ويولن ميزنم و پيپ ميکشم بعيد ميدونم از نظرت مشکلي داشته باشه؟
...نه ولي
و مشخصا عادت داري که جملههات رو
نيمه تموم بذاري ما بسيار عالي باهم کنار ميايم
پس تا فردا عصر ساعت هفت صبح
راستي من شرلوک هولمز هستم
و در خيابون "بِيکِر" پلاک 221ب زندگي ميکنم
آره . هميشه همينطوريه
"Sherlock" فصل 4 قسمت ويژه : عروس منفور
« « مترجمين : ايـليـا و آريـن .:: Arian Drama & EILIA ::.
روزنامه ، روزنامه
روزنامه ، روزنامه
داستان "ياقوت آبي" در چه حاله؟ - ازش خيلي استقبال شده دکتر واتسون - ياقوت آبي 56امين داستان مجموعه) (ماجراهاي شرلوک هولمز
ماه آينده هم يه قتل خوب ديگه رخ ميده؟
موضوع رو با دوستان جنايتکار مطرح ميکنم
دستتون درد نکنه
اون خودشه؟ اونم پيش شماست؟
نه
نه ، نه . به هيچوجه . روز خوش
راه بيوفت
کريسمس مبارک آقاي هولمز
آقاي هولمز
ايکاش قبل اينکه برگردين خونه بهم خبر ميدادين
من خودمم نميدونستم خانم هادسون
مشکل آدمهاي پولدار ييلاقنشيني که نقص عضو دارن همينه
برنامهريزي کردن باهاشون وحشتناک سخته
اون تو چيه؟ - مهم نيست -
ممنون
قاتل رو گرفتين آقاي هولمز؟
قاتل رو گرفتيم ولي هنوز داريم دنبال پاهاش ميگرديم
و ديدم که يک داستان جديد منتشر کردين دکتر واتسون
بله . ازش لذت بردين؟ - نه -
هيچوقت ازشون خوشم نمياد - چطور؟ -
خب ، من هيچ نقشي توشون ندارم
طبق نوشتههاي شما من فقط مشتريهاتون رو ميارم طبقه بالا و براتون صبحونه درست ميکنم
خب ، درون داستان عمدهي نقش شما همينه ديگه
چي من؟
فکر نکنين فقط به شما بيوفايي شده منم توي اون داستان "سگه" نيستم
داستان سگه؟
من سرايدار شما هستم ، نه يه قطعهي داستاني
منظورت "سگ بسکِرويل" هستش؟
و اتاقهاتون رو هم هميشهي خدا تاريک و به هم ريخته توصيف ميکنين
اونش ديگه تقصير طراح تصويرهاست شورش رو درآورده
مجبور شدم سيبيل بذارم تا مردم من رو بشناسن
ظرف چند سال گذشته که من مفتخر به ثبت
ماجراهاي دوست جالب توجهم آقاي شرلوک هولمز بودم
بعضا براي چاپ کردن بهترين پرونده از بين پروندههاي بيشمارش
براي خوانندگان گرامي دچار مشکل شدهام
بعضي از پروندهها براي عموميشدن بيش از حد حساس هستند
و بعضي از پروندهها نيز پيش از اين در اطلاع عموم قرار گرفته بودند
ولي در بين تمامي ماجراهايي که باهم تجربه کرديم هيچ پروندهاي
"به اندازهي "عروس منفور
دوستم را به چالشهاي ذهني و جسمي نکشيد
پناه بر خدا
خانم هادسون ، يک خانم توي اتاق نشيمن من يافت شد
آيا عمدي است؟
اون يه مشتريه . گفتم خونه نيستين اما اصرار کردن که صبر ميکنن
مايل هستين بشينين؟
ازش نپرسيدين چي ميخواد؟
خودتون بپرسين
چرا خودتون نپرسيدين؟
چطوري؟ توي داستانها که هيچ حرفي نميزنم
محض رضاي خدا يه چندتا ديالوگ براش بنويس حاضره تا مرز گرسنگي دادن بهمون هم بره جلو
عصر بخير ، من شرلوک هولمز هستم و ايشون دوست و همکار بنده دکتر واتسون هستن
ميتونين با خيال راحت جلوش صحبت کنين چون اون هيچي حاليش نميشه
البته قبل از اينکه شروع کنين بذارين يک سري مشاهدات جزئي انجام بدم
شما حس شوخطبعي ناجوانمردانهاي دارين
و در حال حاضر دارين ازش براي آروم کردن خودتون استفاده ميکنين
اخيرا با مردي که وضعيت نسبتا مساعدي داره ازدواج کرديد
ولي شوهرتون شما رو
بهخاطر يک همنشين ناشايست ديگه ترک کرده
به عنوان آخرين چاره به اين دفتر اومديد
به اميد اينکه شايد هنوز فرصتي باقي مونده باشه
خدايا ، هولمز
تمام اين چيزها رو تنها از روي بوي عطر شما استنتاج کردم
بوي عطرش؟
بله . بوي عطرش که نشون ميده من باهوشم و تو بدبختي
چطور؟
چون من متوجهش شدم و تو نشدي
"مري" - "جان" -
چرا وانمود کردي که يه مشتري هستي؟
چون راه ديگهاي براي ديدن شوهرم به ذهنم نرسيد شوهر
ما داشتيم روي يک توطئهي بينالمللي کار ميکرديم
فقط يه پولدار ييلاقنشين کشته شده بود - بههرحال قضيه حساس بود -
ايني که يه مدت بري مشکلي نداره عزيزم ولي ايني که ازم کمک نخواي مشکل داره
آخه چه کمکي از دستت بر مياد؟
حالا مگه خودت به جز نکته نوشتن و غافلگير شدن کار ديگهاي ميکني؟
کافيه
صحنه آمادهست . پردهها ميرن بالا
ما آمادهي آغاز کردن هستيم
آغاز کردن چي؟
بعضي مواقع براي حل يک پرونده آدم اول بايد يک پروندهي ديگه رو حل کنه
پس يه پروندهي جديد داري؟ - يک پروندهي قديمي ، خيلي قديمي -
بايد عمقي بهش دخول کنم
دخول؟ توي چي؟
خودم
لستراد" ، نميخواد پشت در گوش وايستي" بيا داخل
از کجا ميدونستي منم؟ - صداي قدمهات به راحتي قابل تشخيصن -
"سبکتر از قدمهاي "جونز "سنگينتر از "گِرِگسون
من خودم اومدم بالا به نظر خانم هادسون حوصله حرف زدن نداشت
متاسفانه ايشون اعتصاب کلامی کردن
يک روند نگران کننده در بين سرايدارهاي امروزي محسوب ميشه
حالا چي باعث شده خارج از خدمت بياي اينجا؟
از کجا ميدوني من خارج از خدمتم؟ - از وقتي اومدي -
چهل درصد حواست روي ويسکيهاي منه
واتسون ، برو يه چيزي براي بازرس بريز و خيالش رو راحت کن
خب "لستراد" ، چه کمکي از دستمون برمياد؟
مسئله کاري نيست فقط گفتم يه سري بزنم
که جوياي حالمون بشي؟
بله ، همينطوره . فقط براي اينکه کريسمس رو تبريک بگم
کريسمس مبارک - کريسمس مبارک - کريسمس مبارک - کريسمس مبارک -
خدا رو شکر که تموم شد
No comments yet. Be the first to leave one.