Pierwsze 200 wierszy.
SANDS Movie :ارائه اختصاصی توسط
به عنوان مسئول برگزاری انتخابات
حوزه ویکفیلد،
بدین وسیله اعلام میکنم
که تعداد کل آرای ثبت شده
برای هر نامزد به شرح زیر است...
...دولینگ، دیوید مایکل، لیبرال دموکرات،
۵,۱۵۳.
آفرین.
استوکس، نانسی، حزب سبز،
۲,۳۲۲.
آره!
ماک، رجینالد هنری فررز دی چارتلی نورتون،
حزب محافظهکار،
- ۱۶,۴۵۴. - بله!
اسکیبر، پیتر گری، ریفرم بریتانیا،
۷,۳۵۶.
بینفیس، کنت، حزب کنت بینفیس،
۳۰۹.
بیون، جنیفر، حزب کارگر.
۱۷,۸۹۲.
جنیفر بیون رو به عنوان نماینده ویکفیلد اعلام میکنم.
بعد از تقریباً یک نسل کامل
ریاضت اقتصادی محافظهکاران،
بالاخره باد تغییر به نفع ما میوزه...
« صــــنــــعــــت »
هی، هی، گوش کن.
حداقل دیگه لازم نیست مدام مارگارت تاچر رو بگایی.
هی.
قضیه اینه که،
من همهچیزخوارم.
من از گاییدن مگی تی خوشم میومد.
اونم خوشش میومد.
آخ، خیلی متاسفم.
اوه، کیر توش.
ملاقاتهای ساعت یازده رو از دست میدی.
ساعت چنده؟
عموت حدود پنج ساعته که لباس پوشیده و پایین داره پرسه میزنه.
من دیشب لندن موندم.
کلاریج'ز.
گرون به نظر میرسه.
آره، خب، یه تخت بزرگ برای یه نفر.
من میتونم این کارو بکنم.
امشب داریم تو رو جشن میگیریم.
واقعاً ترجیح میدم مجبور نباشم غیبتت رو
توی چهلمین سالگرد تولدت هم توضیح بدم.
مولی، میشه لطفاً شلوارم رو بیاری؟
نگران نباش اگه اتو نشده یا چیزی.
واقعاً فکر کردم ممکنه یه لحظه حریم خصوصی داشته باشیم.
میخوای زنذلیل باشی؟
نه، راستش، من، ام...
باید از اون گلفروش دوستداشتنیِ عجیب و غریب از ملس پذیرایی کنم.
تو، اه...
من تازه گفتم که اون کارو میکنم!
یاسمین.
باید بذاری وظیفهشو انجام بده.
فقط بذار اون پردههای کیری رو انجام بده.
باشه.
تولدت مبارک عزیزم.
متاسفم قربان.
نه، نگران نباش.
داره یاد میگیره.
اوه، کیر توش.
الکساندر، تا حالا بهت
جنیفر بیون رو معرفی کردن؟
وزیر جوان. خانم جوانی که بهش باختیم.
من، ام... ماه پیش اون رو تو یه شام داشتم.
تعجب میکنم که هنوز هیچکدوم از وزرای ارشد
باهاش تماس نگرفتن.
ده هفته گذشته.
خب، کارگرها فکر نمیکنن به روزنامههای زرد نیاز دارن.
ما ازشون حمایت کردیم.
فقط بعد از اینکه فهمیدی اونا برنده میشن.
پس فکر میکنی من آدم از رده خارج شدم؟
نه.
نه. اصلاً.
اما شاید نه برای فردا.
میشه گفت رسانههای سنتی
دقیقاً دارن برای رایدهندههای فردا دلربایی نمیکنن.
فکر میکنم جنی میتونه در اون زمینه کمک کنه.
پس دعوتش کردم به جشن تولد هنری امشب.
- خوبه. - هوم.
اون تو کمد پدرت بود.
من سرویسش کردم.
میشه، ام... میشه اجازه بدین؟
ما اونجا میبریمش.
روز قشنگیه برای تولد، قربان.
چیزی بود که بتونم کمکتون کنم، قربان؟
نه، من فقط، ام... فقط داشتم اسلحهام رو تمیز میکردم.
بسپارش به من، قربان.
بیچ، ام...
قفل اسلحهخونه یه کم گیر داره.
شاید یه کم WD-۴۰؟
بسیار خب، قربان.
میدونی چیه؟
بهتره که...
قفل رو عوض کنی.
ما، ام... مهمون داریم.
کی میدونه چه کینههای قدیمی
باعث میشن مردم بدوبدو برن سمت اسلحهخونه، ها؟
بسیار خب، قربان.
میفهمی که رفتارت غیرقابل قبوله؟
این بیحالی یه چیزه، اما وقتی به صورت بیتفاوتی
به زندگیت، زنت ظاهر میشه...
هیچکس ازت انتظار نداره که زندوست باشی،
اما داری بیاحساسی میکنی.
راه چاره چیه؟
مهارکنندههای بازجذب سروتونین، درمان شناختی رفتاری، یه کوکتل دیگه از مخففها،
دعا کردن برای دوز مناسب تو زمان مناسب.
یه کصکش دیگه که بهم بگه
مطمئن شم اولین چیزی که میبینم نور خورشیده.
چرا دوباره لیتیم رو امتحان نمیکنی؟
چون چاقم کرد.
بهتر از اینه.
- دوسش داری؟ - معلومه که دوسش دارم.
لیتیوم همه چی رو خفه میکرد.
یعنی، تو سعی کن زندگیتو ادامه بدی
بدون اینکه اوج
هیچ احساسی رو حس کنی.
اوه نه. اوه نه. یه لحظه وایسا.
بابات نازتو نمیکشید.
خب، نه بابا!
خودشم آخر سر ناز خودشو نکشید.
باید یه ساختار پیدا کنی!
اونم فقط تا یه جایی تحمل میکنه.
واقعاً کجا میخواد بره؟
کیرم تو پدرم و میراث ژنتیکیش.
امروز همیشه قرار بود سخت باشه.
- دوستت داشت. - نه.
نه، نه، نه.
ترکم کرد.
میدونی چی میتونست عاشقونهتر باشه؟
یه وازکتومی کیری.
گاهی وقتا به چیزی که دیدی فکر میکنم.
یه وحشت غیر قابل تصور بود.
اگه همینجا کارتو تموم میکردم چی؟
این از هم گسیختگی که حس میکنی، هیچجا نمیره.
آدمای عادی اینجوری حس نمیکنن!
میتونی نادیدهش بگیری، بیحسش کنی، غرقش کنی،
یا...
ادغامش کنی تو زندگیت.
قدم به قدم.
روز به روز.
یه روز...
میبینی از جنگل اومدی بیرون.
هوم.
سلام.
ام، خالم یه جواب بله گفتن به دعوت خیلی دیر فرستاد،
پس اون میاد.
اون طرف چارلزه.
اونم به اندازه اون مشکلداره؟
من واقعاً میخوام دوباره
درست به هم نگاه کنیم.
من میخوام...
میخوام منو ببینی.
میخوام بهت نگاه کنم و میخوام تو به من نگاه کنی.
میدونی، واقعاً به من نگاه کنی.
بلند شو.
یاسمین، بس کن.
- اشکالی نداره... - فقط... لطفاً. لطفاً. لطفاً بس کن.
ببین، اگه میخوای به مرد های دیگه بدی،
میتونی، خب؟
ساعت ۲ بعدازظهر با ویتنی قرار داری.
بانوی خاکستری، لیدی هنریتا فرفکس،
معروفترین روح این خونه هست.
اون از دلشکستگی مرد، وقتی که معشوقش،
ندیمش، توسط شوهرش به قتل رسید.
شوهرش، بیسر،
همچنین گفته میشه که تو محوطه پرسه میزنه.
اوه، متاسفم، سر هنری.
آره، نباید تو این قسمت
از خونه کیری باشی!
متاسفم، میتونی، ام...
فقط منو تنها بذاری؟
بیاین بچهها.
سریع بریم تو این راهرو.
آقای هالبرسترام با شما کار دارن، قربان.
به دعوت لیدی ماک.
لباساتو بپوش، هنری.
حالتون چطوره، سر هنری؟
صد در صد خوب.
من اومدم ازت یه چیز بپرسم.
بعدی میخوای چیکار کنی؟
اوه، من به کل سیستم حزبی
و عموم نیاز داشتم
تا یه انتخابات میاندورهای در منطقه امن رو ببرم.
شش ماه نماینده مجلس بودم، ۷۲ روز وزیر زندانها.
اوه، و من، ام...
یه شرکت خدمات عمومی رو به ورشکستگی کشوندم.
لومی به خاطر وضوح دیدت شکست نخورد.
زمانبندیت اشتباه بود.
همین.
تو بالاترین نرخ محبوبیت رو داشتی
بین هر وزیر کابینه،
تعهدت به ارتقاء سطح زندگی تو شمال،
تو برای ملی کردن دوباره سرویس نظارت (بر محکومین) پافشاری کردی
بر خلاف غرایز قبیلهای حزب خودت.
دستور کار داشت کار میکرد.
تو فقط، اه، تضعیف شدی
توسط تصمیم کوتهبینانه نخستوزیر
No comments yet. Be the first to leave one.