Pierwsze 200 wierszy.
...می تونی تصور کنی
زندگی رو که درش هیچ وقت نتونی کسی رو که دوست داری لمس کنی؟....
.اون زندگی هر چیزی رو که لمس می کنه می گیره
.این نفرینی بود که جادوگر روش گذاشت
.مادر خودش ازش فاصله گرفت
.دوستاش بهش می گفتن هیولا
.حتی غریبه ها از اون به عنوان متجسم مرگ صحبت می کردن
،و با این حال
.اون یه ذره هم احساس تنهایی نمی کنه
دنیای انیمه تقدیم می کند
"قسمت یازدهم : دوک و جادوی مخفی"
.ا-این یه تن وزنشه
.ممنون که کارای سنگین رو انجام می دی
واقعا فکر می کنی این انبار می تونه سرنخی واسه از بین بردن نفرین اون داشته باشه؟
حداقل نمی شه از خدمتکارا بخواییم این کار رو انجام بدن؟
.ما نمی دونیم اگه مامان بفهمه چی میگه
.و ما تا وقتی خودمون نگردیم نمی تونیم مطمئن باشیم سرنخی هست یا نه
...چرا زحمت می کشی و خودت رو خاکی می کنی
!می دونستم! تو عاشقشی
!من به اندازه کافی برات خوب نیستم،ویولا؟
...تو فقط رو اعصابی
اول از همه، والتر، این تو نبودی که افتادی دنبالم و گفتی می خوای کمکم کنی؟
!خب،آره
،اگه بتونم سرنخی در مورد نفرینش پیدا کنم .یه قدم ازش جلوتر میوفتم
.نه، نه فقط یه قدم
!دو قدم
!نه، اون شماره ترسناک دو نه
دفترچه خدمتکارا؟
برادر عزیزم، این جا رو مرتب کن،باشه؟
!ویولا! ویولا
...مامان
داشتی چی کار می کردی که انقدر کثیف شدی؟
...و می بینم که همون لباسای قدیمیت رو پوشیدی
.اون مایه ننگه، سریع لباساشو عوض کنید
.بیا تو
بهتر شد؟
.بله
.از الان به بعد، باید همینطوری لباس بپوشی
...اما
.دامن های بلند به سبک من نمی خوره...
.این پیشرفت چشمگیری نسبت به اون لباسای بچگونته
.یه روز با خانواده دیگه ای ازدواج می کنی
.سعی کن کاری نکنی تا اسم خانوادگی نجیب ما شرم آور بشه
!تو همیشه این رو میگی، مامان
نمیتونم لباسایی که دوستشون دارم رو بپوشم؟
نمی تونم زندگی خودم رو بکنم؟
.نه، نمی تونی
.دیگه نمی تونم تحمل کنم
!اون پیر زن تیز زبون و سینه تخت با اون آرایش وحشتناکش! خیلی بی رحمه
.فکر می کنم چیزی که این جا بی رحمانست بد دهنی توئه
!دارم این جا ازش بد می گم چون نمی تونم مستقیم تو صورتش بگم
.اوه، این خیلی رو اعصابه
!تا وقتی راب بغلم نکنه از گریه کردن دست نمی کشم
چرا داری گریه می کنی؟
.تو این لباس که خوشگل بنظر می رسی
!چی؟! بیخیال دلداری دادن من شو
...داشتم ازت تعریف می کردم
.فکر نمی کنم این مشکل بزرگی باشه
.اعلیحضرت؟ من معتقدم که لباسای اون براش چیزی بیش تر از یه مشکل هستن
.اگه تو میگی، آلیس، احتمالا حق با توئه
.پاچه خواری نکن
.خب،همه چی حل شد
.امروز نقل مکان می کنم
.چمدونام و همه چیزم رو آوردم
.من بهت این اجازه رو نمی دم، پس برگرد خونه
.تو نباید مادر و بقیه رو نگران کنی
!من نمی خوام با اون زن زیر یه سقف زندگی کنم
اگه تو این رو میگی، پس چرا خودت برنمی گردی خونه، برادر عزیزم؟
!اگه می تونستم بر می گشتم
پس چطوره به عنوان یه خدمتکار بیام این جا کار کنم؟
،من می تونم تمیز کاری کنم و لباسا رو بشورم
!می تونم حتی نوازنده دربارت بشم
!اگه درس می خوندم آشپز خوبی می شدم
.اگه دیگه خیلی بهم فشار بیاد می تونم به عنوان یه حیوون خونگی بیام این جا
نظرت چیه، برادر عزیز؟
،فکر می کنم تو خیلی لج بازی
هی آلیس، تو چی میگی؟
باهاش در این مورد حرف بزن،لطفا؟
اعلیحضرت لطفا؟ لطفا؟ .ویولا از خیلی از جهت ها، اصلا منصفانه نیست
.اگه این جا زندگی می کردم وضعیت خانواده رو فراموش می کردم و زندگی خودم رو می کردم
،زیر بار حرف کسی نمی رفتم .و هرچی می خواستم می پوشیدم
.ببخشید که مزاحم می شم
.خدای من، رابه
.همینطوره منم
!خب،خب
این بانو جوان که از قلعش به این جا فرار کرده کجاست؟
!شما هستید، بانو ویولا؟
.چه لباس قشنگی پوشیدید
و-واقعا؟
!مادرم این لباس رو برام انتخاب کرد
،اگه از این ظاهرم خوشت میاد، راب
.شاید بعضی وقتا که بهم سر می زنی از اینا بپوشم
!مم،آه، حتما این کار رو می کنم
واقعا شب رو می خوای تو اتاق من بمونی؟
،آره. تصمیم گرفتم فرار نکنم
،اما چمدون و همه چیزم رو آوردم
.بخاطر همین فکر کردم اگه یه مهمونی دخترونه دو نفره داشته باشیم جالب می شه
.همچنین، یه چیزی دارم که می خوام بهت بدم، آلیس
.خب، برام سواله چی می تونه باشه
.هی! من به خودم اجازه دادم بیام تو
کاف! تو این جا چی کار می کنی؟
اوه، تو هم این جایی،ویولا؟
پس، تو این جا تنهایی منتظر بودی، بدون این که به کسی بگی میایی؟
نمی تونم بدون دعوت بیام؟
.نه، نمی تونی
!اگه می خوای بیایی، حداقل از قبل بگی
!به این میگن احترام
.اوه، چیزی نشده که
از اون جایی که همه این جا هستیم، چرا یه مهمونی دخترونه سه نفره نگیریم؟
...خب آلیس، اگه تو باهاش مشکلی نداری، منم ندارم
کاف، با اون لباسا می خوای بخوابی؟
چند تا لباس خواب اضافی آوردم، می خوای بهت قرض بدم؟
جدا؟
!خب پس، قرض بده
!هی! انقدر سریع نه
!نزاکت نداری؟
نزاکت؟ اون دیگه چیه؟
چطورن؟ ،لباس خوابای من یه جورایی بزرگن
...بخاطر همین فکر می کنم ممکنه برات گشاد باشن
!بنظر که خوب می رسه
فقط یکمی رو سینت تنگه؟
!خدای من، چقدر نرمن
بانو ویولا؟
بانوی خونه در مورد گذروندن کریسمس این جا شما رو به دردسر ننداختن؟
اوه،منظورت مادرمه؟
.اون خیلی عصبانی بود چون هم من و هم والتر بیرون بودیم
.بنظر می رسید اون خیلی بهش سخت گرفته بود
.فهمیدم
.خوبه والتر یکم تو دردسر بیوفته
.برادر عزیزمم همینطور
.هر کدومشون که می خواد وارث بشه، باید قوی باشه
.هر دوشون مثل الان ناامیدن
،شاید الان این رو میگی .اما می دونی که حقیقت نداره
،قبلا وقتی ازت پرسیدم که برادر عزیزت رو دوست داری یا نه
.گفتی،دوستش داری
!نه! چیزی که می خواستم بگم این بود که ندارم
!تو! انقدر نخند
!هی! فهمیدم
از اون جایی که این مهمونی دخترونست، بیایید فقط در مورد عشق صحبت کنیم،باشه؟
.چقدر تابلو موضوع رو عوض می کنی
.م-م-من که این رو نمیگم
خب،کاف؟ تو کسی رو دوست داری؟
.من دوست ندارم در مورد زندگی عاشقانم صحبت کنم
.اوه، بیخیال بابا
عشق اولت کی بود؟ تا حالا با هم رابطه داشتید؟
تا حالا کسی رو بوسیدی؟
چی؟
!بس کن
!اوه، دیگه نمی تونم تحمل کنم تسلیمم
!فکر می کنم تو کسی هستی که خیلی تابلو موضوع رو عوض می کنه
.آره حق با توئه !چی؟
بانو ویولا؟
حالا که فکرش رو می کنم، گفته بودید که می خواید چیزی بهم بدید،درسته؟
.اوه،آره
.فکر کردم ممکنه یه سرنخی از شکستن نفرین تو خونمون باشه
.و بعد از گشتن زیاد این رو پیدا کردم
.این دفترچه خدمتکارا از زمان نفرین شدن برادرمه
!اوه،خدای من
،نمی دونم فایده ای داره یا نه
.ولی به هر حال فکر کردم بدمش به تو،آلیس
.اوه،ممنون
.من فکر می کنم که اعلیحضرت هم از این بابت خیلی خوشحال میشن
...دستخط مادرم
هی،کاف. یهویی ساکت شدی. مشکلی پیش اومده؟
،آره،تو فکر بودم
.شاید فکر خوبی نبود که بدون اجازه اومدم این جا
!این واکنش بچگونه دیگه چیه؟
.ای بابا! ببین من وقتی اون حرف رو زدم واقعا جدی نبودم
!وای،خدا، چقدر نرمن
!خداروشکر
.این تخت خیلی کوچیکه
خب پس،چرا نمی ری تو عمارت بخوابی؟
.نه،بهتره این جا بمونم
.تو هنوز بچه ای،ویولا، پس بهتره تعدادمون زیاد باشه
.البته، تو هم از لحاظ ذهنی بچه هستیا
م-مشکل چیه آلیس؟
.آره، مطمئنا داره بهت خوش میگذره
...فهمیدم
...شاید
.وقتشه منم کارم رو انجام بدم...
.بنظر می رسه ویولا دیشب خونه نیومده
.خ-خب اینطور بنظر می رسه
دقیقا کجا رفته؟
.من تو رو بخاطر اتفاقی که تو کریسمس افتاد نبخشیدم
.جواب من رو بده،والتر
..خ-خب،آه
خب، می خواستی در مورد چی حرف بزنی،دالث؟
...خب، من نمی خوام در مورد انسان هایی که
.به روز سحر جادوگرا آوردی سر و صدا کنم...
..همم... پس، می خوای
عشقت رو بهم اعتراف کنی یا چی؟....
.معلومه که نه
.ازت می خوام یه لطفی در حقم بکنی
مثلا، می خوای دست کسی رو واسه ازدواج بگیری؟
.امیدوارم تا زنده ای انگشتتو به گوشه گنجه بکوبی
حالا چرا انقدر ناراحت شدی؟
.درخواست من خیلی سادست
.می خوام یه پیامی رو واسه دوستات بفرستی
به دوستام؟
داری چی می خونی؟
No comments yet. Be the first to leave one.