Pierwsze 174 wierszy.
« ...آنچه گذشت »
،این نشونهای روی سینهمون
از مادههای مختلفی درست شدن
نشون منم از سکه ۵ پزو فیلیپینی ساخته شده
زندانی من آدم خوبیـه
مطمئن میشی که محاکمۀ منصفانهای نصیبش بشه؟
زندانیهای من همیشه چیزی که لایقش هستن نصیبشون میشه
میبینم تو دردسر افتادی
شغلمـه دیگه
باهام ازدواج کن، کالیستا
پول خرید حلقهای که باهاش بتونی با من وصلت کنی رو نداری
این همونیـه که وب رو کُشت
کارت خوب بود، بیلی کرو
.من دارم میرم. نمیتونم اینجا بمونم .منو میکُشن
لازم نیست نگران چیزی باشی
شاید تو نگران نباشی ولی فامیلیِ من ریوز نیست
پس، حتماً داستان ناپدید شدنِ
سیاهپوستها رو شنیدی
از لحاظ قانونی بردهداری باید از بین رفته باشه ولی
عملاً فقط یه مدت کوتاهی متوقف شده
رینجرهای تگزاس چکمههایِ
زندانی جکسون کول رو دریافت کردند
کی مسبب غیب شدن سیاهپوستهاست؟
...بس ریوز! آقای ساندون
یه سکه ۵ پزو فیلیپینیـه
متوجه نیستی؟ بهشت پر از قاتلـه، بس ریوز
برای من خوب بودی
برای اونا هم خوب باش
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت دیجی موویز را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید DigiMoviez@
میدونی چرا اینجام؟
میخوای خداحافظیهات رو بکنی؟
« ترجمه و زیرنویس از iredprincess و علی محمدخانی » .:: AliMK_Sub & iredsub ::.
،وقتی که به اندازۀ من
روی این کُرسی بشینید
یاد میگیرید نسبت به مصیبتها و بداقبالیها
نگاهی بیطرفانه داشته باشید
اینبار هم فرقی نداره
،در پروندۀ جناب بس ریوز
،یک معاون مارشال در خدمتِ این دادگاه
که به جرم قتل محاکمه گردیده...
،امروز
...هیئت منصفه تصمیم گرفته که
جنی، تو توی کاری که من تو ۴۶ سال زندگی زناشویی
سعی داشتم انجامش بدم استاد شدی
چطور مگه؟
شوهرم یه جا آروم سر جاش نشستـه
،تمام روز روی اون کُرسی نشستن ...اونم برای یه مدت خیلی طولانی
من همیشه میگفتم ما خیلی باهم فرقی نداریم
بهغیر از همون یه مورد
بهشت پر از قاتلـه، بس ریوز
با رحمت الهی به من و
تو خوشآمد میگن
ولی با این همه خونی که دست تو بهش آلودهست...
داشتم فکر میکردم بهتره بس یکم خونه بمونـه
گل گفتی
بهنظر من که لازم نیست
چه عجب حواست جمع شد
قاضی پارکر گفت یه کار سبکتر و کمخطرتر بهت بدم
بیا ببین چه سرآشپزی پیدا کردم، بس
هک توماس پیشنهادش کرده
میگن که لوبیاهاش حتی از بیسکوئیتهاشم خوشمزهتره
هوم
یالا
ما امثال خودمون رو خوب میشناسیم
تو رو دیدمت
تو یهپا گرگی، بَس
ما امثال خودمون رو خوب میشناسیم
نه، تو یه هیولایی
چه زری زدی؟
هیچی
ولش کردی؟
دیدارمون با تو و بس روی جفتمون تأثیر گذاشت
ازش پرسیدم چطور میخوای یه دنیای تازه بسازی اونم وقتی که
خونۀ خودت وضعیت مناسبی نداره؟
اونم گفت: «مگه مهمـه؟»
ازمه، عزیزم
...حقیقت اینه که
همیشه میدونستم ادوین رؤیاهای پاکی داره ولی
قلبش پاک نبود
بیا ببریمت داخل
اگه همینطوری منتظر بس بمونم که این کارو انجام بده
شاید بتونم تو مراسم ختمم پیانو بزنم
اینجوری تشکر میکنی؟
اینم یه راهشـه دیگه
...به من ربطی نداره ولی
شما دوتا چطور از پسش برمیاید؟
از پس چی؟
این فاصلۀ طولانی که بینتونـه
گمونم به مرور زمان قویتر شدم
ولی بس؟
دیگه بچههاش حتی متوجه حضورش نمیشن
،حتی وقتی اینجاست
مثل یه سایه میمونـه و حضورش حس نمیشه
بازم
داره واسه صلاح همین بچهها زحمت میکشه
سعی کردن با حضور داشتن کنارشون فرق داره
اون خودشو وقف تو کرده
بس خودشو وقف عدالت کرده
یه جور هدف خیالی که توی دل خودش نگه داشته
درست زیر همون نشونش
انگار بعضیوقتها دیگه جایی
واسه کسی یا چیز دیگهای نیست
.وظیفه و قانون .درست مثل خون و استخون
...خدایا منو ببخش ولی
اون مرد بهخاطر تو غسل تعمید داده شده، جنی
کی دیگه حاضره همچین کاری بکنه؟
این پیانو قراره جوری بشه که
از تصوراتت هم بهتر باشه
کی فکرشو میکرد؟
سلام
اینجا منزل ریوزه؟
بله
آقای بس خونهست؟
آقای ریوز فعلاً تشریف ندارن
کمکی از من ساخته نیست؟
سالی خونهست؟
میخوای تا صداش میزنم بیاد پایین بیای تو؟
دیگه باید برم
!سالی شارون ریوز
فقط بهش گفتم ادب رو رعایت کنه
به یه دختر سفیدپوست؟
تو که دختر عاقلی بودی
بابا کم عقلـه؟
چون کاری رو کردم که اگه بابا هم بود میکرد
بیراه نمیگـه
میخوای برگردی «ریلهد»؟
باهات میام
و تو
جوری رفتار نکن که انگار چون بزرگ شدی تنبیهات نمیکنم
بله، خانم
خانم
حال و احوال؟
اینقدر گرمه انگار دارم تو جهنم میسوزم
واقعاً گرمـه
انگار جدیداً زور شیطون از خدا بیشتر شده
دنبال «مودی اونیل» میگردم
حکم جلبش تو جیبمـه
احیاناً نمیدونی کجاست؟
روی این اِیوون نشسته
عصر بخیر، خانم اونیل
خوشگلترین لباسم رو برای به دار آویخته شدن پوشیدم
فقط نمیدونستم قراره تو باشی یا ارازل و اوباش
تفنگت لازم نیست
درسته، خانم؟
خب، بهم گفتن موقع بهدنیا اومدن خیلی ساکت بودم
بدون هیچ سر و صدا و گریهای
قصد دارم همینجوری از این دنیا برم
تعلقات شخصی نمیتونید بیارید، شرمنده
...خب
بهتره اینو بگیری
با این کُشتمش
پدرتون تیراندازی رو با شلیک به بوقلمونها یاد گرفت
ویلیام ریوز، پدرِ جرج بود که ...بهش یاد داد ولی
من فکر میکنم تیراندازی تو خونشـه
با هم تو مسابقات مختلف شرکت میکردن و بس همیشه برنده میشد و
بعدش هم با یه ارابۀ کاملاً پُر برمیگشتن
،البته که ارباب ویلیام همۀ پول رو برمیداشت ...ولی بس
همۀ اون پرندههای چاق و چله رو شکار میکرد و
پرلا لی باهاشون غذا میپُخت و
ما هم اینقدر میخوردیم و میخوردیم که چاق و چله میشدیم و
نزدیک بود شکمهامون بترکن
میگن که پدرتون حتی یهبار هم خطا نزده
حتی یهبار
!مامان
برید طبقۀ بالا
الآن. برید تو اتاقتون
برید. برید طبقۀ بالا
سالی
تا نگفتم نیاید پایین
غذا نمیخوره
«دیجــــی موویـــــز»
منم همچین از این غذا خوشم نمیاد ولی
باید غذا بخوری
گمون نکنم مجبور باشم
No comments yet. Be the first to leave one.