Pierwsze 182 wierszy.
اون به هر زمانی بخواد میتونه بره
...گذشته، آینده
معمولا تو محدودهی عمرش میتونه بره
معمولا، ولی نه همیشه
گالری هنرِ مدرنِ بروملی شما رو به بازدید از غرفهی قرن 19ام دعوت میکند
دانلود فیلموسریالهای روز دنیا، بدونسانسور و حذفیات، بهمراه زیرنویسچسبیده اختصاصی، تنها در رسانه اینترنتی نایت مووی
دست خودم نیست نمیتونم کنترلش کنم
میدونی، سفر در زمان خود به خود برام اتفاق میوفته
« ما را در تلگرام و اینستاگرام دنبال کنید »
!کیرتوش
طبیعتا، خطرناکه
بعضی وقتا مشکلی نداره تو... تو از پسش برمیای
بعضی وقتا سخته
ولی خطرش بدترین بخشش نیست
کریسمس بدترین بخششه
فکر کردم بهت گفتم کاپشنت رو بپوش، هنری
داره برف میاد
یکی باید بابات رو از فرودگاه بیاره
چون... میخوایم بابا برای کریسمس خونه باشه، مگه نه؟
آره
زمانها و روزهایی هست که اون مدام بهشون برمیگرده
خودش نمیخواد بره ولی دست خودش نیست
یه روز به خصوص
همیشه وقتی از اون زمان برمیگرده من متوجه میشم
به محض این که ببینمش
از قیافهـش میفهمم
کمربندت رو بستی، آمادهای؟ - آره -
مثل جاذبهـست، اونطوری کار میکنه
میدونی، هرچقدر اون چیز بزرگتر باشه کشش گرانشی بیشتری به کار میبره
و چیزهای کوچیکتر رو به سمتش میکشه و اونا دورش میچرخن
و همینطور به دورش میچرخن
روزای بزرگی توی زندگیم داشتم
مثل اکثر مردم، لحظات کلیدی داشتم
...تفاوتش برای من اینه
همهـش به این لحظهها برمیگردم
...هنر
به محض این که تصادف کردی به گذشته سفر کردی
فکر کنم، عکس العملِ غیر ارادیه
تنها کاریه که بدنت وقت انجامش رو داشت
میدونم چی داری میکشی ولی مجبور نیستی نگاه کنی
!مامان
... الاناست که برگردی نگاه
نکن
مامان؟
!مامان
!مامان
!مامان
!مامان
!مامان
[ هنری 8 و 24 و 38 و 39 و 23 و 22 و 34 و 28 و 25 و 27 و 32 و 23سالشه ]
[ هنری، 8، 10، 12، 15، 22، 23، 24، 25 ، 38، 39، 41 سالشه
!مامان
!مامان
پدر و مادر داری؟
معلومه همه دارن
چطورین؟
خب اونا عالین، پدر و مادرمـن معلومه که حرف ندارن
کارشون چیه؟
خب، بابام نوازندهی ویالونه و مامانم خواننده بود
چرا دیگه نخوند؟ - کی گفت دیگه نخوند؟ -
تو گفتی خواننده بود
هست
منظورم هست بود
الان ناراحت به نظر میرسی
واقعا؟
چرا ناراحتی؟
میدونی ناراحت بودن چه خوبیای داره؟
هیچی
...آدمای شاد
همهـشون یه جورن ولی آدمای ناراحت، باهم فرق دارن
حالا، اگه میخوای با یکی خوش بگذرونی
آره، خوشحالشون میکنی ولی اگه بخوای بشناسیشون
خب، باید بفهمی چرا ناراحتن
چرا ناراحتی؟
چون مامانت دیگه آواز نمیخونه؟
یه روزی بهت توضیح میدم، ولی امروز نه
کی؟
وقتی که یه مرد سبز لب دریاچهی کومو
بهت قهوه موز بده
مسخره نشو - به خدا -
مرد سبز، قهوه موز دریاچهی کومو. اونوقت بهت میگم
داری چرت میگی
به خدا چرت نمیگم
عوضی
عوضی
مگه چیکار کردم؟ کاری نکردم، فقط اینجا نشستم
حتی بهش نگاهم نکردم
آره، میتونم حس کنم بهش نگاه نمیکنی
درها توی دریاچه از سمت چپ باز میشوند
چرا همیشه سمت مو بلوندها میری؟
دوست دخترم موهاش بلونده این روش من برای وفادار موندنه
به لحاظ تئوری، من دوست دخترتم
...به گفتهی تو تو دوست دخترمی
به گفتهی خودت
طبق حرف نسخهی آیندهـم، که با تو
وقتی بچه بودی توی جنگل وقت میگذروند
من به اون یارو اعتماد ندارم
اون خودتی - و جفتمون میدونیم من چطوریم
پس امروز این جا چیکار میکنیم؟
خب، متاسفم
قرار دوم، ناهار - چرا ناهار؟ -
چون تو قرار اول، مست شدیم و سکس کردیم
چون امیدوارم ناهار یه وقفه برای حرف زدن ایجاد کنه
قبل این که دوباره مست شیم و سکس کنیم
رابطهها اینطوری کار میکنه درموردش تحقیق کردم
خب، کی گفته ما تو رابطهـیم؟
خب، اگه آینده اینو بگه دیگه حق انتخابی نداری
و تو با این مشکلی نداری؟ - حتما، چرا که نه؟ -
هیچوقت سعی نکردی باهاش بجنگی؟ یا سعی کنی راه خودت رو بری؟
آره، معلومه که سعی کردم
از قطار پیاده میشم، ببخشید
حس میکنم داری یه چیزی رو گوش زد میکنی
متاسفم
ببین، من مثل تو نیستم، باشه؟
من طبق برنامه ریزی پیش نمیرم جایی که بهم بگن برو، نمیرم
مخصوصا اگه تو اون مقصدی باشی که بهم گفتن
مشکل من اینه
از 6 سالم بود منتظر توـم
و معلوم شد بعد اون همه مدت
بعد از اون همه که منتظر بودم
ازت خوشم نمیاد - چرا نه؟ -
تو با یکی دیگه قرار میذاری - پس ازم خوشت نمیاد ولی میخوای فقط با تو باشم -
نه، اصلا نمیخوامت - خب، تو باهام خوابیدی -
آره، و چقدرم که مثل قصه شاه پریون - نارضایتی که نشنیدم -
من یه قورباغه رو بوسیدم و اون قورباغه باقی موند
خب، تو هم یه شاهزاده خانوم موندی
حالا اینی که گفتی یعنی چه؟
نمیدونم اون لحظه هوشمندانه به نظر میرسید
خیابون کوینسی درها از سمت راست باز میشوند
به نظر منم هوشمندانه بود - ممنون -
!کلیر
جرا دنبال من راه افتادی؟ - چرا از قطار پیاده شدی؟ -
چون خودم تصمیم گرفتم و انتخاب خودم بود و گور بابای حرف آینده
چه مرگته؟ چرا باهاش نمیجنگی؟
چون غیرممکنه! چون ببین خودت الان کجایی
ببین کجا وایستادی. این جا ایستگاهی بود که باید پیاده میشدیم
من دنبالت نمیکنم، همیشه قرار بود اینجا پیاده بشیم
روش کارش همینطوریه، دقیقا همینطور
هر کاری که تصمیم بگیری بکنی کاریه که همیشه قرار بوده بکنی
نه - اره -
من بارها سعی کردم عوضش کنم، بهم اعتماد کن
نمیتونی تغییرش بدی
کجا قرار بود ناهار بخوریم؟
اونجا
باشه
اون کافه رو میبینی؟
میرم اونجا - چی؟ چرا؟ -
چون هنری، هرطوری شده از قطار پیاده میشم
حالا ببین! آینده رو تغییر میدم
لاتهی موز
من لاتهی موز سفارش ندادم
این دریاچهی کوموست؟ - اره -
پس ولش کن
اگه خصوصی نیست چرا خودت رو سبز کردی؟
قهوه رو خوردم اینطوری شدم - جدی؟ -
نه، مزه میپروندم
سرگرم کنندهی بچههاـم
الان؟ - ساعت 4 امروز -
از الان خودمو آماده کردم
تو لاتهی موز سفارش ندادی
مهم نیست، غیر قابل اجتنابه
خیلی بد باهات رفتار کردم
اره
البته، خودتم خیلی عن بازی دراوردی
ولی منم خیلی بد بودم
چرا هنوز اینجایی؟
چون سفر در زمان این بهت میگه؟
بیشتر چیزایی که سفر در زمان بهم میگه وحشتناکه
کلیر، میدونم چیزای خیلی بدی پیش روئه
میدونم که قرار وحشت زده و غرق در خون باشم، و میدونم یه روزی
ازش جون سالم بدر نمیبرم
تنها چیزی که سفر در زمان بهم یاد داده و وحشتناک نیست
اینه که یه روز، یه جوری، توی آینده
قراره با یه دختر بینظیر با موهای قرمز ازدواج کنم
خیلی خوشحالم، که با رنگ مو شناخته میشم
چقدر احساس خاص بودن بهم دست میده
لازم به ذکره که نامبرده الان ازم متنفره
ازت متنفر نیستم
...نه، ازت متنفرم، ولی
خب، تنفرش از نوع خوبه
آره؟ تنفر خوب چه نوعشه؟
از اون که میخوام همین الان روی این میز باهات سکس کنم تا دهنت رو ببندی
No comments yet. Be the first to leave one.