Pierwsze 200 wierszy.
قویتر از همیشه باشید به امید ایرانی آزاد
«هفتاورنگ»
خب لارا.
تو جای دخترم لنا که نقش شاهدخت رو بازی میکنه بگیر و...
بعد جواب لوئیس شروع کن.
- پیتر. - بله؟
تو لطفا با لوئیس و مارتا ادامه بده.
باشه...
هروقت که آماده بودی.
«مترجم: «تارخ علیخانی
پیامی اومده سرورم.
پیام؟
بخونش.
از شاهزاده نوکطلا؟
نه، از شاهزاده قلبدهان.
قلبدهان؟
- نمیشناسمش. بخون. - پادشاه و ملکهی عزیز...
درود بر شما.
وای. لاتین حرف میزنه.
شاهزاده خارجیه.
دیگر روی شاهزاده نوکطلا حساب نکنید. ایشان در اد پترس هستند.
اد پترس؟ کجا هست؟
ولی به هنگام مرگشون وارث خودشون رو انتخاب کردن.
مُرده؟
بله، آبوهوای اد پترس به ایشان نساخت.
من جوان و زیبا هستم.
دختر شما شاهدخت نانگنان رو دیدم...
یه روز که در...
در...
- وان حمامش بود. - وان حمامش؟
- وان حمام؟ - جلوی...
اومدم که ثروت و داراییم رو به پاش بریزم.
از من خواستگاری کرده؟
مشخصه دیگه. داره از تو و پات حرف میزنه.
- همین؟ - نه.
هنوز یک پ و یک اس مونده.
یک پ؟
- و یس اس؟ - بله.
- فهمیدم. - یعنی خوبه.
بخون.
منتظر پیام نگهبانتون هستم.
نگهبان؟
فورا بیاریدش!
- نگهبان رو؟ - نه! شاهزاده رو!
- همه چیز مرتبه؟ - آره.
مطمئنی؟
اگه کمک خواستی بگو. من نزدیکم.
پیتر؟
لعنتی.
ببین.
ممنون.
این اولین کارمه. من نقاشم.
خواستهی پیتر...
این بود که بتونه زندگیش رو صرف نقاشی بکنه.
خواسته لوئیس این بود که بازیگر بشه.
توی فستیوال عروسکگردانی...
در شارلویل مزیر آشنا شدن.
لوئیس با دو خواهر و پدرش کار میکرد.
به تازگی پیتر رو استخدام کرده بود چون که پدرش...
از نگه داشتن دو عروسک خسته شده بود.
توی پاریس ولم کردن. بیست سالم بود.
اوایل توی خیابون میخوابیدم. توی مترو خودم رو گرم میکردم.
شانس نداشتم.
مشخصا نقاشی کردنم تموم شده بود.
سخت بود.
آره. سخت بود.
همه مثل تو خوششانس نبودن که خانواده داشته باشن.
میدونی، وقتی به مشکل بخوری به شغلهای عجیبی رو میاری.
در مورد ذات انسان میفهمی.
کار کردن با تو و پدرت مثل تعطیلاته.
مثل یه جور استراحت.
حالا که عروسکگردانی میکنی برگرد به همون نقاشی.
نه، واسه نقاشی آدم باید...
باید خودت رو فدا کنی. باید تمام وقتت رو بذاری. همه توجهات رو میگیره.
گرسنمه.
- چی بخوریم؟ - ببینیم چی دارن.
پیتر با ما غذا میخوره!
عالیه!
- سلام لنا. - چطوری؟
مچت چطوره؟
.خوبه
پنیر دوست داری فانتین؟
- نه دوست ندارم. - باشه.
فانتین؟
یکی از عروسکهای بابام بود. یکم ازش خوشم میاومد.
یکم...
شبیه بهش لباس میپوشیدم.
همهی عروسکهام اسمشون فانتینه - خب -
لقبی هم داری؟
نه.
بچه آخر بودن همینه دیگه.
بیعدالتیه.
وقتی بچه بودم یه عروسک بود که از برادر دومیم گرفته بودمش.
دستهاش اینطوری باز بود.
باهاش حرف میزدم و بازی میکردم.
ولی در هر صورت از اشیای بیجان ترس دارم.
بابام رو حین بچگیم یادمه.
کتش رو روی در اتاقمون آویزان میکرد.
شبها که چشمم رو باز میکردم یه مردی رو پایینش میدیدم.
میترسیدم.
کارت خوبه.
- خوشحالم که با ما کار میکنی. - من هم همینطور رئیس.
لطف داری.
خب...
...اینجا
همونطور که میدونی ما یه خانواده هستیم.
فقط این نیست. یه گروه تئاتر هم هستیم.
میشه گفت سنتی هستیم.
من دارم پیر میشم پیتر.
دیگه توانایی سابق رو ندارم.
و بعد...
بچههام، لوئیس، مارتا، لنا...
کاری بلد نیستن.
پس اگه خواستی...
خوشحال میشم که واسه ما کار کنی.
نه صرفا واسه تعمیرات.
همه از تو خوششون میاد.
آره، آره، من هم از کار کردن برای شما راضیم. حس خوبی دارم.
صرفا تعهد برام سخته.
بهش فکر میکنی؟
بیایین سر میز!
نه مشکلی نیست. قبوله سیمون.
بزن قدش!
بریم بهشون بگیم.
- قبلش میشه حقوقم رو بدی؟ - اوه.
ببخشید.
ببخشید.
پیتر عضو گروه شد!
خیلیخب من برم. کار دارم.
میخوای چرت بزنی؟
آره دیگه.
- اصلا استراحت نمیکنی. - چی؟
استراحت.
مثل مامانبزرگه.
وقتی عروسکگردانی رو شروع کرد از ارث محروم شد.
آره، بخاطر اینکه من چپگرا بودم.
مادرم خیلی محافظهکار بود. اصلا خوشش نمیاومد.
چپگرا بودن واسش مثل...
اوباش یا حتی خلافکار بودن بود.
بعدش با یه آکروباتباز آشنا شدم.
پدربزرگشون.
همین بود دیگه. تموم شد.
مادر بیچارهام... واسه اطمینان از اینکه...
من فرق داریم، و واقعا هم داشتیم.
و مرتد شدی.
مرتد؟ یعنی چی؟
اسمش رو عوض کرد.
آره، اون بعدتر بود.
اون زمان مد بود.
چیز معمولیای بود.
- توی محیط شما دیگه؟ معمولا نه. - بین کمونیستها.
وگرنه در هر صورت جزو کاتولیستها محسوب میشدیم. همینش بد بود.
در هر صورت من با همه ادیان مخالفم.
خیلی قشنگن.
این عالیه.
- مال مادرت بود؟ - آره.
- میشه امتحانش کنم؟ - بله.
میدونی، مادرم خیلی طناز بود.
انقدر که...
به همه میگفت متولد 1908 هستش...
ولی درواقع متولد 1903 بود.
سه رو شکل هشت کرده بود دیگه.
توی کارت شناسایی؟
آره، اون زمان کاغذی بود. الکترونیک نبود.
رسما پنج سال جوان شده بود.
تازه روی سنگ قبرش هم 1908 نوشتیم.
چند سالگیش این تصمیم رو گرفت؟
نمیدونم. حتی مطمئن نیستم پدرم هم خبر داشته باشه.
پنج خواهر بودن که کارت شناساییشون رو دستکاری کرده بودن.
بهم نگفته بودی.
خب نپرسیده بودی.
مادر لوئیس کمی بعد از تولد دومین دخترش مُرد.
نخوابیدی؟
خوابم نمیاد.
یکم میخوای؟
برید سرجاتون بچهها.
تا حالا این سکانس رو اجرا نکردیم. باید خیلی دقیق باشه.
- دوستم داری؟ - نه.
- دوستم داری؟ - نه.
نمیخوای بهم بگی؟
دوستت ندارم.
دوستم نداری؟
اومدی! خدای من! پیام!
آروم باش! چی شده؟
- از شاهزاده نوکطلا؟ - نه. از شاهزاده قلبدهن.
پیام؟
از شاهزاده قلبدهن؟ نمیشناسمش!
- بخونش! - باشه!
صبر کن، این...
چطوری خونده میشه؟
عجله کن!
بله! بله! بله!
پادشاه و ملکه گرامی. درود بر شما.
لاتین حرف میزنه!
شاهزاده خارجیه.
دیگر روی نوکطلا حساب نکنید. او در اد پترس است.
کجا؟
- اد پترس. - اد پترس؟ کجا هست؟
ولی به هنگام مرگشون وارثشون رو انتخاب کردن.
مُرده؟
No comments yet. Be the first to leave one.