Pierwsze 127 wierszy.
آب.
خاک.
آتش.
باد.
خيلي قبل، چهار ملت با هماهنگي و در کنار هم زندگي ميکردند
اما بعد، همه چيز با حمله ملت آتش تغيير کرد
فقط آواتار، کسي که براي تمام چهار عنصر اصلي تسلط داشت ميتونست اونها رو متوقف کنه.
اما درست وقتي که جهان به اون نياز داشت اون ناپديد شد
صد سال گذشت، و من و برادرم يک آواتار جديد پيدا کرديم.
يک کنترل کننده باد به نام آنگ
و با اينکه اون يک کنترل کننده باد با مهارت هست،
ولي قبل از نجات مردم بايد چيزهاي زيادي رو ياد بگيره.
اما من باور دارم که آنگ ميتونه جهان رو نجات بده.
کتاب اول: آب قسمت هجدهم: استاد کنترل آب
نميخوام غر بزنم، اما آپا نميتونه يکم بالاتر پروا کنه؟
من يه فکري دارم، چرا همه ما سوار تو نشيم و تو ما رو تا قطب شمال ببري؟
منم دوست دارم! همه بيايد، سوکا آماده پروازه!
ببينيد، ما فقط يکم خسته و بداخلافيم...
... چون دو روز متواليه که داريم پرواز ميکنيم.
و براي چي؟ ما حتي نميتونيم قبيله آب شمالي رو پيدا کنيم.
اين بالا هيچي نيست.
اونها کنترل کننده هاي آب هستن! ما قبيله آب رو پيدا کرديم!
اونها به شمال ميبرن. قبيله آب شمالي
آواتار به يک استاد کنترل آب نياز داره. اون به دنبال يک معلم ميگرده.
پس ما منتظر چي هستيم؟ بريم و اون رو بگيريم!
صبر داشته باش، کاپيتان لي. اين يک دهکده کوچک از کنترل کننده هاي خاک نيست که ما به راحتي بتونيم روش قدم بزنيم.
قبيله آب يک ملت بزرگه.
وبخاطر اينه که اونها پس از صد سال جنگ هنوز باقي موندن.
دشت هاي يخ خائنند. و خود اونجا يک دژ يخيه.
ما به يک حمله فشرده و قوي نياز داريم.
اونجاست!
قبيله آب شمالي...
ما بلاخره اينجاييم...
من نميتونم باور کنم چند تا کنترل کننده آب اين بالا زندگي ميکنن!
ما يک استاد که به ما درس بده پيدا ميکنيم، مشکلي نيست!
اينجا خيلي قشنگه.
بله. در مورد اون همينطوره.
♫ زمستان، بهار، تابستان و پاييز. زمستان، بهار، تابستان و پاييز.♫
♫ چهار فصل،چهار عشق. چهار فصل، چهار عشق ♫
امشب، ما آمدن برادر و خواهرمان از قبيله جنوبي را جشن ميگيريم...
... و آنها شخص خيلي ويژه اي را با خود آوردند...
...کسي که بسياري از ما تا الان پذيرفته بود از جهان محو شده است.
آواتار!
ما همچنين تولد 16 سالگي دخترم را جشن ميگيريم.
پرنسس يواي هم اکنون در سن ازدواجه.
ممنونم، پدر.
اميدوارم روح هاي بزرگ ماه و اقيانوس در اين زمان سخت به ما نگاه کنند
حالا، استاد پاکو و دانش آموزانش نمايش اجرا ميکنند!
سلام. سوکا، قبيله آب جنوبي.
از آشنايي با شما خيلي خوشحالم.
خب.. اه... تو يه پرنسسي، هان؟!
ميدوني، در قبيله من، من يک جورايي يک پرنس هستم!
ها! پرنس چي؟
خيلي چيزها! اه، مشکلي داري؟ من دارم سعي ميکنم يکم گفتگو کنم!
عذرخواهيم را بپذيريد، پرنس سوکا.
خب اينطور به نظر مياد که من قراره يه مدتي در اين شهر بمونم.
من فکر ميکنيم شايد ما بتونيم... يه کاري با هم بکنيم؟
يه "کاري" با هم بکنيم؟
خيلي خوب بود.
استاد پاکو، جديدترين دانش آموزتون رو ببينيد. آواتار.
فقط بخاطر اينکه سرنوشت تو حفظ کردن جهانه، انتظار هيچ رفتار ويژه اي رو نداشته باش.
من و دوستم نميتونيم براي شروع تمرين با شما صبر کنيم...
... يعد از اينکه دو روز استراحت کرديم.
اگر شما ميخواهيد استراحت کنيد، پس من بهتون پيشنهاد ميکنم از يک جزيره گرمسيري بازديد کنيد
در غير اينصورت، من هردوي شما رو سپيده دم فردا ميبينم. شب بخير.
براي آخرين بار،من اسموکي هورن بازي نميکنم.
نه، اين مربوط به نقشه هامونه. يه مشکلاتي وجود داره.
من خدمه کشتي تو رو ميبرم.
چي!؟
من به اونها براي يک لشکرکشي کوچک به قطب شمال نياز دارم.
عمو، درسته؟
من ميترسم همينطور باشه. اون همه رو برد. حتي آشپز!
متأسفم که تو اونجا نخواهي بود تا ببيني من اواتار رو دستگير ميکنم.
اما من نميتونم بزارم تو دوباره سر راهم قرار بگيري.
من نميدونستم تو بلدي با شمشير پهن، شمشير بزني، پرنس زوکو.
نيستم. اونها عتيقه اند. فقط تزئيني.
شما درباره روح آبي شنيديد، ژنرال آيرو؟
فقط شايعات. فکر نميکنم اون واقعي باشه.
درواقع اون واقعي،اون يه جنايتکاره، يه دشمن ملت آتش
اما من احساسي دارم که عدالت خيلي زود اون رو به دست مياره.
ژنرال آيرو، اگر نظرتون عوض شد پيشنهاد پيوستن به مأموريتم هنوز پابرجاست
من تمام عمرم منتظر اين روز بودم!
من بلاخره ميتونم از يه استاد واقعي کنترل کننده آب آموزش ببينم!
صبح بخير،استاد پاکو!
نه، خواهش ميکنم، راهپيمايي کنيد، من تمرکز يا کار ديگه اي انجام نميدم.
اههه... اين دوست منه، کاتار، کسي که دربارش بهتون گفته بودم؟
متأسفم. فکر کنم يه سوءتفاهم پيش اومده.
تو به من نگفتي که دوستت يه دختره.
در قبيله ما، براي خانم ها آموختن کنترل کردن آب غيرمجازه.
منظورت چيه که به من آموزش نميدي؟
من تمام جهان رو سفر نکردم تا تو بتوني به من بگي "نه"!
نه.
اما توي قبيله شما بايد خانم هاي کنترل کننده آب ديگه اي هم باشه!
اينجا خانم ها از يوگودا ياد ميگيرند تا از نيروي کنترل کردن آبشون براي شفا دادن استفاده کنن.
من مطمئنم اون خوشحال ميشه تا تو رو با وجود رفتار زشتت به عنوان دانش آموزش قبول کنه.
من نميخوام شفا بدم، ميخوام بجنگم!
ميتونم اينو ببينم.اما قبيله ما رسم هايي داره، قوانين.
خب قوانين شما آشغالن!
بله! اونها خوب نيستن. اگه تو به کاتارا درس ندي، بعد...
بعد چي؟
بعد من از تو ياد نميگيرم!
تدريس به خود خوبي داشته باشي. من مطمئنم تو يه کار بزرگ خواهي کرد.
صبر کن! آنگ منظوري نداشت.
تو نميتوني تمرينتو بخاطر من به خطر بندازي.
تو بايد از استاد پاکو ياد بگيري. حتي اگه اون يه احمق بزرگ باشه.
خب چرا ما شروع نکنيم؟
پرنسس يواي! صبح بخير!
هي، درباره اون مهموني آخر شب چطور؟
پسر، پدرتون مطمئنا ميدونه چطوري يه مهموني برگزار کنه.
من خوشحالم که تو خوشت اومده.
خب ، بعد از رفتن شما اون خيلي خوب نبود.
خب، من هنوز اميدوارم ما بتونيم بيشتر همديگه رو ببينيم.
منظورت انجام دادن يه "کاريه"؟
بله! در...يه جايي! براي..بعضي وقتا!
منم دوست دارم! من تورو امشب روي اون پل ميبينم.
عاليه! ميبنمتون....آآآآآه!
متأسفم!
مشکلي نيست، ارزششو داشت. شب ميبينمتون.
من خيلي تحت تأثير قرار گرفتم.
شما کاملا براي مأموريتي که در نظر دارم مناسبيد.
طلاي خوشمزه ايه!
تو براي چه کاري به ما نياز داري؟
فکر کنم شما با پرنس زوکو آشنا هستيد؟
ام، سلام. شما يوگودا هستيد؟
تو براي درس شفابخشي اينجايي؟
فکر کنم همينطوره.
خوش آمدي! خوش آمدي!
No comments yet. Be the first to leave one.