Pierwsze 200 wierszy.
- این که تو کتاب نیست! - چون اقتباسیِ.
خانم، بگین آخرش چی میشه؟
بد تموم میشه، واضحه!
شما که همه رمان رو خوندین، میدونین دیگه، نه؟
یه کم آرومتر، لطفا!
ولی خانم، هیچی نفهمیدم!
کی سوار اتوبوس میشه؟
خداحافظ خانم.
- خوبی عزیزم؟ - خیلی خوبه!
- بگیر اینو. - آها، کلیده.
ریموت رو تو کلاس 128 جا گذاشتم، و پروژکتور روشن مونده...
- باشه، یادداشت کردم. - همه چی اوکیه؟
میشه اینو بذارم اینجا، لطفا؟
- آره، مشکلی نیست! - ممنونم.
- خواهش میکنم! - خداحافظ.
- خداحافظ. صبر کن، صبر کن! - چی؟
نه بابا...
- اصلا خوب نیستم... - چی شده؟
نمیدونم.
- عالیه! - آره، خیلی عالیه.
خب، بذار ببینم...
راجع به کارآموزی، همیشه با یه مشکل مواجهیم:
شرکتا از معافیت مالیاتی سود میبرن،
و نمیخوان جوونای ما رو استخدام کنن،
پس خواستم بدونم تو این مورد به کجا رسیدیم.
داریم چی کار میکنیم؟
دانشجوها نمیدونن چطوری نامه انگیزشی بنویسند.
تقصیر خودشون نیست، ما هیچ وقت بهشون یاد ندادیم،
ولی باید یه کاری کرد.
ایده خیلی خوبیه، دارم به فرانسه فکر میکنم، راشل؟
بله. من هم به این فکر کرده بودم. قبلا هم راجع بهش صحبت کرده بودیم.
اینکه تو رزومه خودنوشت... ببخشید،
روی روایت خودنوشت، و روایت شخصی،
میتونیم برای نوشتن نامه های انگیزشی آماده شون کنیم.
- عالی میشه. - بینظیره.
میخوایم راجع به انجمن «VienVoirMonTaf» صحبت کنیم، پس...
- اوه لعنت، پل... - خداحافظ، راشل.
آره، خداحافظ!
- لعنتی، یادت رفت؟ - نه!
- اصلا نه، نه! - نه؟ یادت نرفته؟
- معذرت میخوام. - خیلی اعصابمو خورد کردی.
کلاس گیتار دارم، نمیتونستم بگم سه شنبه.
مطمئنی گفتم سه شنبه؟
به جهنم، من راننده تو نیستم. اولین مترو سوارت میکنم.
کلاس چند ساعته؟
این ساعت چیه؟ الان ساعت میندازی؟
- کادوعه. - کادو؟
کادوی بابامه.
شروع نکن.
اگه بگم از یه دختره، میخندی.
واقعاً اعصابم رو خورد میکنی! لازم نیست احساس گناه کنم.
- هیچی نگفتم. - میشناسمت.
هشت ساله که با هم نیستیم.
هشت سال گذشته و من هنوز دارم از خودم دفاع میکنم. حالم بهم میخوره.
یه پیام داری.
"علی گیتار" کیه؟
اوخ! مواظب باش، چرت!
خداحافظ!
- خداحافظ علی. - خداحافظ.
- رئیس، خداحافظ. - خداحافظ علی.
بله؟
- نه، نه، هیچی. - آهان.
خواهش میکنم، بفرمایید.
ببخشید.
- کجا میری؟ - ها؟
کجا میری؟
کجا میرم؟ هر جایی که تو میری...
- و تو؟ - ااا...
دیوونهکنندهست چون دقیقاً همون جاییه که من دارم میرم.
- نه بابا! - آره.
این که عالیه!
با هم بریم.
میای یه چیزی بخوریم؟
آره.
ککاکولا قرمز، با یه لونگو.
نه، قرمز نه، ببخشید. بهتره یه رژیمی صفر بگیرم.
نه، ااا، ااا... نه، ککاکولای رژیمی نه...
- همیشه اینطوری هستی؟ - نه.
مثلاً اینجا، فقط یه کم استرس دارم.
- چی میخوای؟ - ببخشید آقا.
یه ککاکولای رژیمی میخوام، با یه لونگو، همزمان.
- یه ککاکولا و یه قهوه؟ - آره.
- همزمان. - باشه.
آره، تصمیم گرفتم امشب دندونامو خراب کنم.
بفرمایید.
بیا.
فقط یه قهوه برات آوردم.
- میخوای چشماتو بشوری؟ - نه، به نظرم خوشتیپی.
نه، نمیبینمت، کجایی؟
ها؟ داری شوخی میکنی؟
حالا بوق رو از دست میدیم. ساعت 7:53 عصر. ولش کن!
- دنبال تو میگشتم! - قرار بود تو مترو همدیگه رو ببینیم.
- خیلی دقیق بود. - خب، آره.
آروم باش.
- و یه دختر کوچولو چهار ساله داره. - چطوره؟
نمیدونم، هنوز ندیدمش.
- نه، زن قبلیش. چطوره؟ - اوه، زن قبلیش؟
- فقط از دور میشناسمش. - صبر کن، یه چیزی یادم اومد.
میخواست بچه دوم بیاره، اون نمیخواست.
یهو، بهش خیانت کرد، فهمید.
اون برگشت به آغوش اولین عشق جوونیش،
از اون پسرای پاک و معصومِ گروه پیشاهنگیِ ادیان مختلف، یه کریستوف اینجوری.
میفهمی چی میگم؟
خب یه دختر پنج ساله دارن، اون رفته؟
نه بابا، اون نرفته.
من فقط گفتم که این زن بود که اونو ول کرد.
اگه انقدر خوبه، چرا ولش کرد؟
- خدای من... - شوخی میکنی؟
- فقط یه سوال پرسیدم! - بابا، خیلی زود پیر شدی!
زود پیر نشدم. تازه از پیش مارگارت، متخصص طب سوزنی ام اومدم.
گفت که خیلی خوبم!
به من فرم داد. همه چی رو درست میکنه.
البته.
پس شماره شو میخوام، سیمون الان جوش زده.
واقعا؟
- چرکی؟ - نه، نمیتونم بگم، این...
میدونستم این نوع شوخیایی نیست که باید بکنم.
- جوش زده؟ - همه جا؟
و تو، ریچل؟
- چی؟ - برای کارآموزی.
- چی راجع به اونا؟ - جدول رو پر کردی؟
نه، جدول رو پر نکردم، اما یه نفر رو دارم.
- آره؟ اسم معرف؟ - بناتی، علی.
- اوکی. شماره یا ایمیلش؟ - 06 45 15 68 22.
یه توضیحی؟
- قهوه ای، 1.95 متر، ورزشکاری... - نه اون، یه شرح شغلی.
طراح خودرو.
- عالیه. - آره، میدونم.
دیلن؟ دیلن؟ میتونی دو ثانیه بمونی؟
فقط دو ثانیه.
- بله؟ - هنوز کارآموزیتو پیدا نکردی؟
چون یه چیزی دارم که ممکنه برات جالب باشه.
چی؟
یادته وقتی راجع به اون شهربازی سیار با عموهاتو بهم گفتی،
که خیلی دوست داری بدونی چجوری همه اون دستگاها کار میکنن؟
طراح خودرو.
فکر کنم خوشت بیاد.
- کجاست؟ - کروا دو شاوو.
ولش کن، علاقه ای ندارم.
مدرسه هزینه همه رفت و آمدها رو تو اون هفته میده.
و شرکت هزینه همه ناهارها رو میده. اوکی؟
فکر کن و بهم بگو.
مرسی.
جای خاکستر دان ها کجا بود؟
اون کابینت بالای تلوزیون.
اینجاست!
- سلام خانم دیابارا... - عذر میخوایم.
- نه، نه اشکالی نداره... - بیاین تو، بیاین تو!
- بالاخره دیدیم همو! - عصر بخیر.
خوشوقتم، علی.
میا، خوشوقتم.
علی هستم.
میخوام باهاش آشنا بشم.
میخوام لئیلا رو ببینم.
- واقعا؟ - نکنه فکر میکنی دارم شوخی میکنم؟
نه.
واضح نبود، میدونی، بچه های بقیه بعضی وقتا...
تاحالا دقت کردی آدمایی که بچه دارن، مدام ازش شکایت میکنن؟
اینجوری شادی داشتن بچه رو نادیده میگیرن.
تایید میکنم، خیلی نازه.
ولی یه وقتایی هم خیلی اذیت میکنه.
یه کم زیادی ازم دوری، بیا اینجا.
بیا اینجا. اونو دربیار، هوا گرمه.
- داری؟ - نه.
من تنها هستم؟
تو تنها هستی.
من تنها هستم؟
ای علی!
صبر کن، دارم میشمارم.
قرص جلوگیری نمیخورم.
یه کار دیگه میکنیم.
صبح بخیر.
- ریچل، لئیلا. - سلام!
داری سلام میکنی؟
ولی دارم چی میبینم؟
یه دختر کوچولو انتظار داشتم، ولی یه دختر بزرگ میبینم. چند سالته؟
- ادب، میخوای جواب بدی یا نه؟ - چهار سال و نیم.
- و نیم. - و نیم، مهمه!
- نه، نه، نه! - اوه آره...
- نه، نه، لئیلا! - اوه آره!
- آره؟ - بیا دیگه!
خب، پس آره.
- کدوما رو میخوای؟ - اونا! اون بالا!
- مورد علاقهات هستن؟ - آره!
- رنگینکمان؟ - آره.
منم!
میشه این بسته آبنبات رو داشته باشیم؟ ممنون.
ممنون.
- میخوای بگی ممنون؟ - ممنون!
- گفتی ممنون؟ - آره، گفت.
از نظر غذا، بهترین نیست.
ولی تو میدون رها شده توسط ارتش دوک بزرگ،
خرسای شگفت انگیز چیزای زیادی پیدا میکنن.
چه بخشندگی، این مردا! نگاه کن.
کلی چیز برامون گذاشتن.
شوره، یه خرس باوقار و جاه طلب.
به مردا خیلی علاقه داره. شاید یه کم زیادی.
مامان میاد تو اتاقم، واسم داستان میگه.
- امکان نداره... - آره.
بابا میدونه، یا راز ماست؟
No comments yet. Be the first to leave one.