Pierwsze 200 wierszy.
واقعا نگرانشم
منم همینطور تابحال اینقدر ناراحت ندیده بودمش
میدونم - داره به خودش سخت میگیره -
میدونی چی بهم گفت؟
گفت دیگه هرگز، هیچ داستانی نمینویسه
خودش اینو گفت؟ - آره -
خیلی ضایع هستن احمقانهان
همهی این مزخرفات رو میسوزونم
میترسم امشب تاثیر بدی روش بذاره
که زخمش تا همیشه همراهش باشه
پسر بیچاره
بچهی خلاقیه
ولی شاید اجازه دادیم علاقهاش به چیزهای ترسناک از کنترل ما خارج بشه
متوجهام که چرا فکر میکنن یکم کارهاش عجیب و غریبه
،میدونی، شاید اگه یکم بیشتر شبیه بچههای عادی بود براش آسونتر میشد
فکر کنم یه چیزی شنیدم
الکس؟
من چیزی نشنیدم
« بیاتوموویز؛ مرجع دانلود فیلم و سریال بدون سانسور با دوبله و زیرنویس فارسی » :.: Bia2Movies.bid :.:
اوه
...همهچی عالی قرار بود بشه، لوسی
درست مثل یه خانواده بزرگ و شاد
پسرا
پسرای من
عالی شد. دار و دسته خونآشامهای برَدی
پسران گمشده؟
هنوزم میخوامت، لوسی
نظرم دراینباره عوض نشده
اینبار من دعوتت نکردم، مکس
مایکل
مایکل، نه
مایکل
به مادرم دست نزن - سَم، نکن! نه، سَم -
حکایات شب »» ترجمه از: سیروس فخری «« :.:.: HITM@N :.:.:
من کجام؟
آهای؟
آهای؟
کسی نیست؟
گیر افتادم
مامان
بابا
آهای؟ کمک
اسمت چیه؟
الکس
الکس موشر
الکس
الکس
لطفا، لطفا
بووو
بیا بریم سر اصل مطلب من ساحره پُرمشغلهای هستم
بچهی بدردخوری هستی یا نه؟
...من
اونا رو میبینی؟
آپارتمان اونا رو به خودش جذب کرد
این کاریه که آپارتمان انجام میده
،اون بچهها
واسم سودی نداشتن
متوجهی؟
پس بیا دوباره امتحان کنیم
تو خصوصیت منحصربهفردی داری؟
دلیلی هست که زنده بذارمت؟
و پاشو
بیا نزدیکتر
خدانگهدار، الکس
من داستانهای ترسناک مینویسم
گفتی «داستانهای ترسناک»؟
چی...اون چیه؟
دیگه سوالی نباشه
حکایات شبم داستانهامو اینجا مینویسم
ای وقت شب با اینا چیکار میکردی؟
...داشتم
میخواستم توی موتورخونه بسوزونمشون
بسوزونی؟ پس اونقدرام خوب نیستن
نه - خداحافظ، الکس -
خوبن اینا واقعا خیلی خیلی خوبن
حکایات شب، هان؟
عنوانش که ترسناکترین بخشش نیست
هرشب یه داستان میخوام
داستان بهتره قشنگ باشه و همینطور ترسناک
وگرنه آخرین داستانی میشه که مینویسی
هی
یه بچه گربهاس
یه کوچولوی شیطونبلا
چطوری اومدی اینجا؟
اینجا کجاس؟
تلویزیون کو؟
و درب ورودی کجا غیبش زد؟
وای، خدای من
منو ترسوندی
چیه؟
تو یه بچهای - و تو یه نابغهای -
من الکس هستم و شما؟
خیلی هم پرحرفی. عالی شد
من یاسمن هستم
تو هم زندانی هستی؟
نه، اومدم تعطیلات
خوب، غذا اینجاس
اُمیدوارم کره بادامزمینی دوست داشته باشی
قبلا داشتم
دست زدن به چیزهای داخل کابینت ممنوعه
فکر نکن که ناتاشا حساب و کتاب پاپکورنهاشو نداره
لنور همهچی رو بهش میگه
بیا بیرون، شیطان کچل
گربهی نامرئی بود؟
تو بهش میگی گربه، من میگم جاسوس کوچولوی ناتاشا
...و ناتاشا
یادت بمونه. ناتاشا همون ساحرهست
لنور هم همون حیوانبیموی چروکیدهاس که کل روز دنبالت میاد
و از ناکجاآبد میپره روت
بخاطر یه کاسه نودل گندیده منو فروخت
از اون گربه متنفرم
اونجا خُشکت نزنه. کمک کن قبل برگشتن ناتاشا، اینجا رو تمیز کنم
ناتاشا کجاس؟
نمیدونم کجا میره یا چیکار میکنه
ولی هرجایی عشقش بکشه، میتونه بره
اون یه پاسپورت آزاد داره که همین خونه میشه
زودباش. هر دو یه کارهایی داریم من راهت میاندازم
پاسپورت آزاد؟
آپارتمان به همهجای دنیا میره و بچهها رو به خودش جذب میکنه
من اهل بروکلین، نیویورک هستم
منم توی واشنگتندیسی زندگی میکنم
یا قبلا زندگی میکردم
برام سواله که هنوز توی بروکلین هستیم یا نه
آپارتمان حرکت میکنه؟
وقتی نیاز به گوشت تازه داشته باشه
مثال بود، خدایا
فکر کردم داستانهای ترسناک مینویسی
دیگه نمینویسم
تا دا
وای
خیلی خفنه
...چطور این
یعنی، وای
ممکن نیست
سلام
اصلا این چطور ممکنه؟
آپارتمان دو تا کار میتونه انجام بده
سادهلوحهایی مثل ما رو به خودش جذب میکنه
...و برای نگه داشتن هرچیزی
خیلی خفنه
خوب، جا داره
کلاس خالی و بقیه داستانهای ترسناک
رویاهای شبانه و کابوسهای روزانه
قصههای درگوشی
پس از داستان خوشش میاد
فکر کردم گفتی دیگه اهل اینجور داستانها نیستی
من نه، ولی دوستم چرا - اوه، دوستت؟ -
اون...عاشق تمام این چیزاس
ولی من؟ نه
اون خیلی...پسر ضایعی هست - آره، بنظر همینطور میاد -
اوه، باشه. آره
ساحره هر شب منو وادار میکنه تا داستانهای ترسناک احمقانه واسش بخونم
ولی میگه تمام کتابهای اینجا خونده شده
تمامش؟
خوب شد که تو قصهگو هستی
بهت نیاز داره، پس دست بهکار شو
خودت که شنیدی امشب انتظار یه داستان ترسناک رو داره
هر روز، هرچقدر که میتونی، داستان بنویس
...من داستان نمینویسم
چرت نگو
دیشب شنیدم که از حکایات شبت حرف میزدی
...اوه، اونا
دیگه داستاننویسی رو کنار گذاشتم
پس بهتره کنارگذاشتن رو کنار بذاری و بری سر یه داستان جدید
...چون درغیراینصورت
منو میکُشه. میدونم
اگه بکشدت، شانس آوردی
الان دیگه این زندگی توئه
خانوادهات رو فراموش کن. دوستات رو فراموش کن روی بدردخور بودن واسه ناتاشا تمرکز کن
میخوای زنده بمونی؟
داستانهای ترسناک بنویس
من هیچی نمینویسم
چون از اینجا میزنم به چاک
نه، میمیری
زودباش، باز شو
کجایی؟
یه خروجی دیگه
لعنتی
...هردفعه
همهتون سعی میکنین فرار کنین
راه فراری درکار نیست
فهمیدی؟
فهمیدی؟
از قصد منو منتظر گذاشتی؟
نه، داشتم ظرفها رو میشستم - بشین اونجا -
شروع به خوندن کنم؟
شهربازی
یه دقیقه فرصت بده تا خودمو آماده کنم
واقعا آماده بشم
اون چیه؟
میدونی واسه بچههایی که زیاد سوال میپرسن چه اتفاقی میافته؟
میخوای بفهمی؟
خوب، قصهگو
امروز سعی کردی فرار کنی
یاسمن هم یکمی شورش داشت
ولی درباره یه چیز کنجکاوم
چرا میخواستی داستانهات رو بسوزونی؟
اون چیه؟
بخون. همینالان
وقتی جِنی، بهترین دوست تاد فوت کرد»
No comments yet. Be the first to leave one.