لومړۍ 200 کرښې.
.:: ارائه شده توسط وبسایتِ ::. ..::.. 30NAMA.best..::..
ایشون نیل آرمسترانگ فضانورد هستند،
خلبان اصلی آپولو 11 در ماموریت فرود بر کرهی ماه
كريستف كلمب یک دنیای جدید کشف کرد،
در مورد قیاسهای این چنینی چه احساسی دارین؟
اول اینکه اون مطمئن نبود کجا داره میره
حداقلش فکر میکرد داره میره چین
یا حالا هند و خب قطعاً
از یه دنیای کاملاً متقاوت سر در آورد
حالا من بسیار امیدوارم که
سر از جایی که انتظارش رو نداشتیم
درنیاریم،
حالا سیارهای که برنامهی سفری براش نداشتیم
میخوایم به ماه سفر کنیم
چون توی ذات انسانه
که با چالشهای زندگی روبهرو بشه
ذاتی که از اعماق بعد معنوی انسان نشئت گرفته
یک الزامه که چنین چیزهایی رو انجام بدیم
درست مثل ماهی سالمونی که خلاف جهت آب شنا میکنه
نمیگم ترس واسهی ما حس ناشناختهایه
کاری که توی آمادهسازی پرواز انجام میشه
تمام تلاشها رو در برمیگیره تا چنین احتمالاتی
از بین بره و باید بگم که
مثل یک خدمه، در میون سه نفرمون،
عملاً هیچ ترسی توی ماموریت پرتابمون به فضا وجود نداره
شب قبل از اینکه به شهر کیپ برگرده،
گفت، " فقط میخوام بدونی که... « ریک آرمسترانگ | نسبت: پسر»
ما مطمئنیم که برمیگردیم
ولی خب آره، توی این ماموریت یه سری خطرات هم هست"
و اینارو اصلاً از روی احساسات یا اینکه فیلم بازی کنه نمیگفت،
چون چنین آدمی نبود
" خیلیخب باشه، وقتی برگشتی میبینمت"
توی شش سالگی،
در برابر خیلی از خطرات، نگرانیها
و گرفتاریها در امان بودم
همه رو مامانم متحمل میشد و جوری تحمل میکرد
که من روحمم خبر نداشت « مارک آرمسترانگ | نسبت: پسر »
نمیدونستیم که آپولو 11 بتونه به کرهی ماه برسه،
فقط میدونستیم که یک تلاشه
همه چی باید جواب میداد و اینجوری نبود که « جنت آرمسترانگ | نسبت: همسر»
همه چی قرار بود درست پیش بره،
قرار نباشه هیچ خطایی توی مسیر رخ بده
به اون روزها که نگاه میکنم میبینم، واقعاً باعث افتخار ما بود
که در اون باریکه بخش از تاریخ زندگی کنیم،
جایی که طرز نگاه انسان به خودش و اینکه چیها که میتونه بشه...
رو تغییر دادیم
آرمسترانگ
مبلغی که براشون آب خورد،
اوجش یه چیز بین
25تا 33 بیلیون دلار بود
مهارت و از خود گذشتگی 300 هزار کارشناس فنی توی کار بود،
عملیات قانونی بود ولی خب قطعاً ریسکهایی هم بود که یک رئیس عملیات متقبل میشه،
شکستهایی که مایهی دلشکستی میشد و موفقیتهایی که انسان رو به وجد میاورد
از اتاق کنترل پرتاب آپولو 10 صحبت میشه،
نقطهی شش دقیقهای رو گذروندیم
و در شمارش معکوس خود برای آپولو 11 هستیم،
پرواز برای فرود اولین انسانها بر روی کرهی ماه
و با ملاحظهی وضعیت کنونیمون همهی این اتفاقات در حال رخ دادنه
یادمه که توی یه قایق کوچیک بودیم
و عملیات پرتاب رو از اونجا دیدیم
حدس من بر اینه که واسه این بود مبادا یه جای کار اشتباه پیش بره
سه دقیقهتا پرتاب،
در این مدت زمان تمام عناصر عملیاتی برای این ماموریت انجام میشود
دستور پرتاب در حال صدوره،
دنبالهی خودکار فعال است
و در عین حال عملیات آپولو 11 در حال وقوعه
نمیدونستم که نیل باشه
تا وقتی که اسمش رو توی تلویزیون خوندن
و گفتم که خیلی خوب میشناسمش
نمیدونستم تا این حد پیشرفت کرده « ارین بیچامپ | افسر فرمانده گردان هوایی وی.اف- 51 آمریکا »
ولی خب فرماندهی عملبات فرود روی ماه شده بود
باورش سخت بود
ولی، اگه قرار بود کسی اونکارو بکنه، اون شخص آرمسترانگ بود
نیل آرمسترانگ از واپاکونتا، اوهایو، « چارلی مکیم | نسبت: دوست »
اون شخص باید اون باشه
آخرین باری که با پسرتون حرف زدین کی بود؟ « پدر و مادر آرمسترانگ | واپاکونتا، اوهایو »
دیروز حول و حوش ظهر، یه صحبت طولانی در مورد چیزای مختلف
با هم داشتیم، بیشترش در مورد مسائل خانوادگی بود
و بقیهی خونواده هم که نزدیک کیپ هستن
در مورد چیزی که انتظارش رو داشتین
با تمام تکنولوژی که در اختیار داریم،
توی فیلمبرداریمون در واپاکونتا، اوهایو
به مشکل بر میخوریم
توی خونهی پدربزرگمون بودیم، تو همون واپاکونتا، اوهایو
نیل، پنجم آگوست سال 1930 توی حال اون خونه
به دنیا اومد
دیگه بهتر از این نمیشد « جون هافمن | نسبت: خواهر »
توی شهر کوچیک ميدوسترن بزرگ شد
با پدر مادری که رگ و ریشهی آلمانی داشتن
به پدرم ارزشهای زیادی القا کرد
جایه که ازش اومده، ریشه و تبارش از همونجا بود
سخت کار کن، گاف نده تو زندگیت « مارک آرمسترانگ | نسبت: پسر »
واقعاً از اینجور مثالها رو داشت
این یه عکسه که با "دین" که یه سال و نیمش بود گرفته،
اینجا من 18 سالمه و نیل هم سه سال
همدیگه رو اینجوری صدا میکردیم، نیل کله بیل،
دین ذربین، جون نگهبون
متخصصان به احتمال پروازش از ده یک دادن
نیل یه جورایی توی دنیای خودش گم شده بود
ببینین، داره این فرصت رو پیش میاره
و بله اینم از این!
بیشتر اوقات میدیدیم یه گوشه نشسته
مشغول خوندن کتابهاشه
دوست داشتیم دستش بندازیم، ولی همیشه با یه لبخند بزرگ جواب میداد
و الان وقتیه که مختصصان مسخره شدند
آفرین به تو جورج
از همون موقع که یه پسر کوچیک بود
علاقهی خاصی به هواپیما داشت
مادرش براش یه هواپیمای 20 سنتی خرید و اونم سر همش کرد و ساختش
از همون 20 سنت به میانگین 50 سنت رسید
و همینجوری تو کارش پیشرفت کرد
خیلی زود بعد اون ماجرا هواپیما رو با موتور میساخت،
پروازشون میداد و آزمایششون میکرد
میدونستم وقتی بزرگ شدم چیکاره میخوام بشم،
میخواستم طراح هواپیما بشم
میخواستم کل زندگیم رو تو زمینهی خلبانی سپری کنم
قبل از اینکه گواهینامهی ماشین رو بگیره
گواهینامهی هواپیما رو گرفت
بیشتراز اینکه روی زمین رانندگی کنه
پرواز کردن براش مهم بود
اولین باری که با هر نوع هواپیمایی یک نفری پرواز میکنی
یه روز خاص میشه برات
اولین باری که تک نفری پرواز میکنی، یه روز خاص و استثنایی میشه
وقتی که اولین پروازم رو رفتم
هیجان کل وجودم رو گرفته بود
آگوست ماه 18 ساله شد، رفت دانشگاه
بورسیهی نیروی دریایی رو داشت
کاری که میکردم
برام ته خوشحالی بود دیگه
رفتن تو رشتهی مهندسی
دو سال درس خوندنم و بعدش رفتم توی نیروی دریایی، تمرینات پرواز رو گذروندم
و بعدشم سه سال خدمت تمام وقت
نیروهای کاملاً آموزش دیده و مجهز
کرهی شمالی برای حمله به نیروهای دفاعی کرهی جنوبی
در نواحی 38م مدار هجوم آوردند
غافلگیرشان کردند ولی همهی آنها از پا درآمده بودند
تا وقتی که ایالات آمریکا رایگیری سرنوشتساز خود را برای مداخله در این جنگ
انجام داد
توی آگوست 1950 گواهینامهی هواپیمام رو گرفتم
خب بعدش بود که به عنوان خلبان جنگدهی گردان هوایی منسوب شدم
و بلافاصله برای شرکت در عملیات واقع در کره آماده شدیم
خیلی جوون و سر زنده بودم
وقتی نیل به گردان هوایی اومد
اسم اونم مثل بقیه توی لیست بود
پسر آروم و ساکتی بود و خیلیم اعتماد به نفس داشت
میشه گفت، به طرز غیر معمولی ساکت بود
تودار بود
هیچکی یک ذره هم نگرانش نبود
میدونستیم چه خلبان خوب و کاربلدیه « تام هیوارد: خلبان گردان هوایی وی.اف- 51 آمریکا »
همون موقعی که اف.9.اف-2، پلنگ آسمان رو هدایت میکردند
عجب هواپیمای کار درستی بود
هر کاری باهاش میتونستی بکنی حالا به جز کوهنوردی
کار ما این بود نیروهای زمینیمون رو پوشش بدیم،
حالا توی حیطهای که ما بودیم بیشتر نیروهای دریایی بودن
سرکوب کردن تیراندازهای ضد هوایی رو یاد گرفتیم
و اینکه چجوری پلها و ریلهای قطار رو با خاک یکسان کنیم
خودتون متوجه این میشین وقتی میخواین برین بحث مهمات وسطه
پس باید توی زمانی که پیش رو داری
بهترین محاسبات رو داشته باشی
خیلی از جوونها با قضیهی مرگ
احساس راحتی ندارن
این راحت نبودنه رو با بقیه در میون گذاشتم
مردم عزیزم، با کشتیمان تصادف وحشناکی داشتیم
چهار نفر مردند و پنج نفر مفقود شدند
تقریباً 15 نفر به طرز فجیعی در آتش سوختند
خوب میدونستم که از نه نفرمان چهار نفر مرده
و پنج نفر زخمین
یک فاجعه بود
وقتی وقت برد تا با این قضیه کنار بیام
حالا نمیگم نترسیدیم چون ترسیده بودیم،
ولی پای تمریناتی که آدم انجام داده میاد وسط
همین آدم رو به قسمتهای نفسگیر ماجرا میکشونه
مردم عزیزم، کماکان جنگهای زیادی در پیش است
دوشنبهی قبل، سوم سپتامبر، هنگامی که مشغول دیدهوری بودیم
تیرهای نیروی پدافند هوایی به هواپیمای من اصابت کرد
و در همان لحظه روی یک هدف هواپیما سرازیر شد،
و قبل از خوردن به زمین به سختی برگردانده شد،
ولی به یک سری از سیمهای برق اصابت کرد
حدود دو و نیم متر از جناح راست کشتی را شکست
من میتوانستم از هواپیمای پشتی را پشتیبانی کنم
تا به منطقهی خودی، جایی که خودم با چتر نجات فرود آمدم برسد
فعلاً خبر دیگری نیست. همان نیل سابق
اونم مثل بقیهی بچهها بود
تا اون اتفاقه افتاد و هممون شروع کردیم به سنجیدن
قدرت تصمیم گیریش و مهارتی که توی هدایت اون هواپیما داشت
که همین اون رو از بقیه سر و گردن
بالاتر برد
بسیار قدردان تمام اون تجربیات هستم
چون خیلی از شخصیتها رو میسازی،
و یه کوه اراده درست میکنی
و آدم بهتری میشی برای اینکه یاد گرفتی
اون شرایط سخت و اون خطرات رو تحمل کنی
یک دقیقه شمارش معکوس آغاز میشود،
شمارش معکوس از ثانیه 60 انجام شد
55 ثانیه شمارش معکوش
با دعاهای خیر شما...
پرتاب و عملیات برگشت انجام شد
بسیار سپاسگزاریم
میدونیم که پرواز خوبی خواهد شد
خدا قوت و موفق باشید
No comments yet. Be the first to leave one.