We Have Many Names

We Have Many Names (Vi har många namn)

د Farsi Persian ژباړه ډاونلوډ کړئ

د خپرونې معلومات

We Have Many Names 1976 per @Quartierlatin
د لخوا تبصره yashar alikhah

تګونه

other
په خپور شو: 2023-11-06
ډاونلوډونه: 38
د اوریدلو معیوبیت: No

د Farsi Persian سرليکونو مخکتنه

لومړۍ 144 کرښې.

خواهر

ما...ما...ما...مادر ما...ما...ما...مادر

زَ...زَ...زَ...زَن زَ...زَ...زَ...زَن

ما...ما...ما...مادر زَ...زَ...زَ...زَن

ما...ما...ما...مادر زَ...زَ...زَ...زَن

!زَن. زَن

!زَن. زَن

رویاهایِ زنانه، یک شِمایِ قرمز رنگِ شیطانی به خود دارد

او آگاهانه از این وضعیتِ خود با خبر است

لباس‌خوابِ قرمز رنگ با «سیلِس» سمبولیک ران‌بندی میخ‌دار که زاهدانِ :«cilice»سیلِس ) ( کاتولیک به منظور ریاضت بر پایِ خود می‌بستند

برایِ شب‌هایِ رقت‌بارِ تنهایی

که رنگش سرخ‌فام است

رنگی که با مجروحان و مُرده‌ها و نوزادانِ تازه متولد شده عجین شده است

زنی که با تولد بیهوده‌اش همیشه سرِ جنگ دارد

باید سِقط می‌شد

آرزویش این بود مُرده به‌دنیا بیاید تا بدونِ چشم‌گشودن این جهان را ترک کند

و هیچ اثری از او در این دنیا نباشد

او می‌خواست لحظۀ تولدِ خود را از صفحۀ روزگار پاک کند ولی زِهی خیالِ باطل

چون محصولِ برخوردِ تصادفیِ دو تَن بود

او درونِ رَحِمِ گرم و نرم جان گرفت

مانند یک گیاهِ گل‌خانه‌ایِ کوچک، که باید تحتِ مراقبتِ مداوم باشد

زندگیِ او، تحتِ مراقبت و کنترلِ ویژه‌ای بود

چون ادامۀ حیاتش به اولین روزهایِ زندگیَش وابسته بود

،ناگهان، در بیرونِ این حبابِ بلورینِ جنین ...اتفاقی افتاد

دو نفر هم‌دیگر را به آغوش کشیده بودند همان‌هایی که او را آبستن کرده بودند

گرمایی که از آن دو ساطع می‌شد تبدیل به بارقه‌ای درخشان شد

لاجَرم، او این تولدِ سهوی را پذیرفت

اما این کودک، هیچ شادی‌ای را به ارمغان نیاورد، حتی برایِ مادرش

،چون کودک تبدیل به تمثالی از او شد کسی که هم باعث عشق بود و هم ناکامی

پِدر، به سمتِ پستان‌های جوان‌تر و زیباتر لنگر کشید و ناپدید شد

مادر، در بندِ کودک شد تا جوانیش را فدیۀ تمثالِ خود کند

زخمِ عمیقِ مرد، تا ابد با او ماند

و زن را تبدیل به نذرِ مقدسی در اذهان کرد

،و او، در چرخه‌ای که از مادرش به ارث برده بود رها شد تا خودش قوی و مستقل بودن را بیاموزد

با خود عهد کرد در برابرِ عشق، همچون پولاد باشد چون یک بار طعم این زهر را چشیده بود

ردی از تلخیش، در دورادورِ لبانش قابل مشاهده بود

،و چروکِ پیشانیش در مقابلِ دیدگان واضح‌تر شده بود

تنهایی و سرگردانیش، در میانِ آن خانه به وضوح حس می‌شد

او پند و اندرزهای مادر را نباید فراموش می‌کرد

آی عشق، همان حماقتِ محض؟ آی عشق، همان نجوای کهن

آی عشق، همان بهشتِ خوش‌باوران ...آی عشق، اِی سرخ‌فامی امروز

در مقابلِ فردایی مُرده اینست فاصلۀ عشق تا مرگ

... عشق... عشق ... عشق... عشق

... عشق... عشق ... عشق... عشق

.عشق .عشق

عشق، به یکباره در وجودش غَلیان کرد همچون شبی که در پسِ روز آمد

مانندِ امواجِ جزر و مد

در آن لحظه زن، تمامِ پند و اندرزهایِ مادر را فراموش کرد

و خود را از شکستِ عشقی مادر، مُبرا دانست

اما این سرنوشت، توسطِ خدایان بنا نهاده شده بود

زن، متولدِ اُردیبهشت «صورت فَلَکی ثور» بود و بسیار مصمم و معتمدِ طبیعت بود

صورت فلکیِ ثور «گاو» نمادِ زن و زایش ) در طبیعت است و نشانِ مادرِ زمین و هر آنچه ( ما را برایِ بقا، تأمین و تغذیه می‌کند

و برایِ همین بر رویِ زمین پا نهاده بود

برایِ او، عشق یک ضروررتِ حیاتی بود مانندِ وِنوس: الهۀ عشق و زیبایی

ثور و میزان از نشانگانِ ) ( تحتِ حکمرانیِ ونوس هستند

زندگیِ او برایِ رضایت و خوشنودیِ مرد بود برایِ همین احساساتش با ثبات و عمیق بود

برایِ او عشق بسیار جدی بود و برایِ همین با تمام وجود عاشقی می‌کرد

او، با طُمأنینه و مهربان بود و در کارهای خانه بسی توانمند

زن خود را وقفِ خانواده‌اش کرد

،هیچ‌چیز بیشتر از بودن در کنارِ خانواده برایش اهمیت نداشت

حسِ امنیتی که خانه و خانواده برایش به ارمغان می‌آورد، بسیار دوست داشتنی بود

چیدمانِ خانه، برایش تداعی‌گرِ همبستگیِ خانواده‌گی بود

و از هر تغییری در چیدمانش متنفر بود

تبدیل شدی به والتسِ اسکیت‌باز آره واقعاً

میدونی چند سالته من دارم می‌شورمت؟ آره، دوازده سالمه

زدم تو هدف اوه، آره

:زن، اغلب با خود زمزمه می‌کرد

هیچ‌کس قادر نیست عشق و امنیت را از آنها بگیرد

:وِردِ زبانش این بود «همه چیز در زندگی برایم مُهیاست»

و تمامِ آرامش و امنیتش را رویِ همین جمله قُمار کرده بود

...پس از مدتی در یک روزِ گرم و آفتابی

با خانواده‌اش برای صیدِ خرچنگ رفته بودند تا روز لذت‌بخشی را برایِ خودشان رقم بزنند

اما در آن روز خدایان او را تنها رها کرده بودند

چند زنبور شرور دقیقاً انگشتِ حلقۀ ازدواجش را نیش زدند

و به شدت متورم شد

سپس زن اعتراف کرد که خرافات باعثِ عذاب وجدانی عمیق در او شد

او حلقه را به‌خاطر بد‌شگون بودنش درنیاورد و روزگار، دردی عمیق را بر او تحمیل کرد

در نهایت مجبور شد به بیمارستان برود

همان جایی که هم برایش ترسناک بود و هم درمانی برایِ دردِ جانکاهش

و چون این اتفاق برایش بدشگون بود به ناگه ترومایِ کودکیش، در او بیدار شد

،چون با بُرِش دادن حلقۀ ازدواج پیوند زناشوشی‌ِ آنها هم از بین می‌رفت

ترس، تمامِ وجودِ زن را به‌خاطرِ این اتفاق در خود بلعید

آیا این ترس به‌خاطرِ آیندۀ مُبهمی بود که این اتفاق برایش به ارمغان می‌آورد؟

...همۀ آن عشق و خوشبختی‌اش

خانم‌ها و آقایان، اسبِ سفیدِ خوشبختی که در حالِ فرار بود، در حالِ برگشتن است

ما از شما می‌خواهیم که او را تنها بگذارید چون تصمیم گرفته‌ایم آرامش را به او عَطا کنیم

و می‌خواهیم به این امرِ مهم توجه کنید ما به کسانی که عشق می‌ورزیم، باید آزادیِ کامل بدهیم

،بگذارید رها باشند و فهمِ این برایتان دشوار است وگرنه چسبیدن به آنها برایِ مالکیت، از دستِ هر نرینه‌ای بر می‌آید

و ما باید از دستِ این عادتِ بد رها شویم

خانم‌ها و آقایان، ما باید برایِ کسانی که دوستشان داریم آزادی به ارمغان بیاوریم

آزادی

مرد او را ترک کرد در حالی که حرف‌های ناگفتۀ بسیاری را برجا گذاشت

او را با وَعده‌هایِ عاشقانه‌ای که داده بود ترک کرد اما پژواک ِ این عاشقانه‌ها در لایِ دیوارها باقی مانده بود

مرد یک جفت کفش، یک پیراهن، یک کراوات و چند جفت جوراب برجای گذاشته بود

همچنین یک دست کُت و شلوار و چند خرت و پرت را با خودش نبرده بود

لباس‌هایی که اثری از گرمایِ تنش در آنها نبود لباس‌هایی که زن با عشق آنها را شسته بود

مرد رفته بود ولی لباس‌هایش، مانندِ پُتکی از خاطره‌ها بر سَرِ زن فرود می‌آمد

،شبیهِ یک وصیت‌نامه آیا مرد مُرده محسوب می‌شد؟

...مُرده؟... مُرده؟

الو؟ لِنا؟ الو؟ بله

سلام لِنا ما خیلی سعی کردیم باهات تماس بگیریم

واقعاً نگرانت شده بودیم

حالِت چطوره؟

حالم؟! بد نیستم، خوبم

خواستم بهت بگم که به مامانِت زنگ بزنی دلش برات تنگ شده

ما فکر کردیم که خیلی ناراحت کننده‌ست که آخر هفته رو تنها بگذرونی

با سیلویا مشورت کردم که کریمس رو کنار ِ ما باشی

معمولاً چند تا از همکارامونم دعوت می‌کنیم تا تعطیلات رو کنارِ هم باشیم

همۀ تعطیلات رو که نمیتونی تنهایی بگذرونی

اینکه بقیه خوش باشند و تو تنها باشی خیلی بده برات خُب، جوابت چیه؟

خونه‌مون اتاق زیاد هست و با زن‌های همکارا هم دوست میشی

نمی‌ذاریم بهت بد بگذره

البته دلمون برایِ "باب" هم تنگ شده ولی بیشتر، نگرانِ حالِ تو هستیم

خلاصه که، داریم خودمون رو برایِ جشنِ کریسمس آماده می‌کنیم

،یه دورِهمیِ خودمونی با آدمایِ خوب بچه‌ها هم دلشون برات تنگ شده

زن، هنوز احساسِ درماندگی می‌کند او هنوز هم از اتفاقی که برایش افتاده شوکه است

یک روز مثلِ باقیِ روزها ناگهان زن نفَسَش بالا نیامد

چون مرد به ناگه به او گفت که قرار است از پیشِ او برود، چون زنِ زندگیَش در جایِ دیگری منتظرِ اوست

زن، این حرف را به شوخی گرفت

ولی کم‌کم متوجه شد که مرد کاملاً جدی است

...پس آن همه عشقی که بینشان بود زن، برِ چشمانِ بی‌اِحساسِ مرد خیره شد

گیج و مبهوت بود کلامش، در دهانش خشک شده بود

،در چشمانِ گُناه‌کارِ مرد ذره‌ای عشق دیده نمی‌شُد

مرد از گریه‌ها و وابستگیِ زن به سُتوه آمده بود

مرد به یاد نمی‌آورد که قبلاً چقدر این احساسِ وابستگیِ زن را دوست داشت

آیا انکارِ این همه عشق برایِ مرد یک عملِ غریزی محسوب می‌شد؟

حالا که زن قلبش را کاملاً به او سپرده بود، ظرفیتِ قبول کردنش را نداشت؟

آیا مرد نمی‌خواست قبول کند که زن واقعاً عاشقش است؟

یعنی هیچ‌کدام برایِ مرد مهم نبود؟

ناگهان بغضش به‌طور بی سابقه‌ای تِرکید

زن، احساسِ کودکی را داشت که به آسانی گول خورده بود

مرد، تمامِ این مدت به او دروغ گفته بود چطور می‌توانست انقدر ساده‌لوح باشد؟

که چرا کورکورانه به مرد اعتماد کرده بود و تمامِ عشقش را نثارش کرده بود

زیر پایِ زن، به ناگه خالی شده بود و تمامِ این اتفاقات، برایش غیر ِقابلِ باور بود

او به رابطۀ عاشقانۀ‌شان خیلی اطمینان داشت

،برایِ همین کاملاً دچارِ فروپاشی شد ناتوان، مبهوت، حتی مَصروع چون مجنون

زن، ‌می‌ترسید خِرَد را به عشق بِبازَد به این فکر می‌کرد که چطور از این زوال، رهایی یابد

...از این گُم شدن در خود

،به مدت ده روز و ده شب قادر به خوردن و خوابیدن نبود

ناگهان صدایِ قفلِ در به صدا درآمد مرد در پسِ فضایی سورئال، جلویِ در ایستاده بود

مرد، طلبِ بخشش کرد و با گریه گفت که باید او را درک کند، اما زن توانِ گریه کردن نداشت

چون اشک‌هایش خشک شده بود

یادش آمد که مرد قبلاً بعد از یک سفرِ طولانی جلوی همین در ایستاده بود

زن، چنان ذوق زده و خوشحال بود که مرد از دلگرمی لبخند بر لبانش نشست

تبصرې

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left