The Last Days of Ptolemy Grey

The Last Days of Ptolemy Grey

د Farsi Persian ژباړه ډاونلوډ کړئ

1 فصل

د خپرونې معلومات

The Last Days of Ptolemy Grey S01E04 Coydog 1080p ATVP WEB-DL DDP5 1 Atmos H264-NOSiViD
د لخوا تبصره Bahador18B
🔴 30nama | بهادر و صـاحب 🔴

تګونه

Web-DL
web-dl
web
WEB-DL
1080
په خپور شو: 2022-03-26
ډاونلوډونه: 42
د اوریدلو معیوبیت: No

د Farsi Persian سرليکونو مخکتنه

لومړۍ 200 کرښې.

‫کانال رسمی تیم ترجمه‌ی ۳۰نما ‫CinamaSub@

‫لعنت بهش.

‫این وامونده انقدر باید ‫شل باشه که بتونم درش بیارم.

‫لعنتی!

‫- این چطوره؟ ‫- بچرخونش روبه اونور. از اون طرف.

‫از اون طرف‌. ‫آره. بزن تو سرش.

‫حالا بکش روبه بالا. ‫به طرف بالا فشار بیار.

‫همینه. دوباره. یه بار دیگه‌.

‫همینه.

‫این یکی شله.

‫وای! ‫چی؟

‫- آره. خودشه. ‫- این چیه؟

‫زود باش. بازش کن.

‫خب، توش که هیچی نیست.

‫اون رو بازش کن.

‫فکر کردم گفتی گنجه.

‫می‌بینی؟

‫خب پس این رو بگیر نگاهش کن.

‫بعدش معلوم می‌شه که ‫چی رو گفتی «هیچی» نیست.

‫12 سالگی می‌سی‌سی‌‌پی رو ترک کردم.

‫به‌خاطر اون عذاب‌ها و ‫مرگ‌ها اونجا رو ترک کردم.

‫اونجا رو ترک کردم ولی قبلش پای قولم وایستادم.

‫مسیر رو دنبال کردم.

‫تمام دستورالعمل‌های کوی‌داگ رو انجام دادم.

‫گنج کوی رو پیدا کردم که ‫14 قطعه طلای دزدیده شده بود.

‫پس این سکه‌ها...

‫دوبلون. ‫(سکۀ طلای اسپانیا)

‫اسم‌شون دوبلونه، ‫مثل گنج دزد‌ان دریایی.

‫باشه. این دوبلون‌ها ‫به پول واقعی هم ارزشی دارن؟

‫معلومه که دارن.

‫خیلی خب، گفتی 14 تا بوده ‫ولی اینجا دوتا بیشتر نیست.

‫سنسیا، اون از چیزهای زیبا خوشش میومد.

‫چیزهایی مثل جواهرات، اون ‫شونۀ کوچولو که ازش خوشت میاد...

‫و... شاید تقریباً صدتا ‫لباس ابریشمی هم داشت.

‫معلومه که پولت رو خرج کردی ‫تا تحت تأثیر قرارش بدی.

‫اسمش ارزش قائل شدنه.

‫دیوونۀ اون زن بودم.

‫ولی اونقدر دیوونه نبودم که اون ‫همه پول رو واسه کادو خرج کنم.

‫بعد سرطان گرفت...

‫و هزینه‌های درمانش زیاد بود.

‫و اون وقت بود که کم‌کم سکه‌ها رو فروختم.

‫با اینکه می‌دونستم این چیزی ‫نیست که کوی‌داگ می‌خواست.

‫ولی یه صد سالی می‌شه که اون مرده. ‫چی می‌تونه بخواد؟

‫اینکه من پول رو برای ‫نجات مردم‌مون خرج کنم.

‫چی؟ یعنی سیاه‌پوست‌ها؟

‫خیلی خب. 10 سالت بیشتر که نبوده.

‫نه. 7، داشتم می‌رفتم تو 8 سال.

‫آره. خب یه ‌بچه چه‌جوری باید ‫بتونه کارهای به این بزرگی بکنه؟

‫خب، بیشتر عمرم رو صرف این ‫کردم که چه‌جوریش رو بفهمم.

‫بعد سنسیا وارد زندگیم شد.

‫واسه اون زن حاضر بودم هر کاری انجام بدم.

‫ولی آخرش، برای سنسیا و ‫کوی‌ هیچ کاری نتونستم بکنم.

‫این آخرین فرصت‌مه تا کاری ‫که قول داده بودم رو انجام بدم.

‫با این دوتا.

‫خیلی خب، حالا... این چیه؟ ‫این چی رو باز می‌کنه؟

‫هر چیزی به وقتش، ‌پرنده کوچولو.

‫هر چی به وقتش.

‫ممنونم.

‫خواهش می‌کنم.

‫و... اون رو کجا می‌بری؟

‫بخورم بیهوش شم.

‫دوبلون.

‫بلندش کن.

‫- بپا. همینه. ‫- بیا.

‫همینه.

‫زود باش. بیا. کمکم کنین.

‫- اون رو بیار اینجا. ‫- بنداز دور گردنش.

‫همینه. بلندش کنین.

‫اون بشکه نفت رو بیارین.

‫- نگهش دار. ‫- بی‌حرکت وایستا.

‫بلند شو، پسر.

‫زود باش. همینه.

‫زود. برو اون بالا.

‫- بگو چی می‌دونی. ‫- نمی‌تونم نفس بکشم.

‫روشنش کن.

‫آروم، پسر.

‫فقط یه راه هست که ‫امشب جون سالم به‌در ببری...

‫اینکه چیزی که مال منه رو بهم پس بدی.

‫به نفعته حرف بزنی.

‫نفت سفیده، پسر.

‫به نفعته چیزی که می‌خواد بدونه رو بهش بگی.

‫می‌گن نفت به‌شدت قابل اشتعاله.

‫حرومـ...

‫حواس‌تون باشه.

‫حواست به رفتارت باشه، پسر.

‫بگو وسایلم کجاست، پسر!

‫یا کباب می‌شی.

‫نه! داره می‌سوزه!

‫نمی‌خوایم قبل ازینکه حرف بزنه بمیره!

‫می‌خوام این کاکاسیاه تا ‫وقتی که حرف نزده، زنده بمونه.

‫- بیاریدش پایین! ‫- بیاریدش پایین. بیاریدش پایین!

‫گیرم افتادین.

‫کمکم کن.

‫چی کار می‌کنی؟

‫داشتم... تو این فکر بودم که... ‫این... این کاناپه...

‫جای مناسبی برای خوابیدن ‫یه دختر جوون نیست.

‫خیلی هم بد نیست.

‫اولش که اومدی اینجا ازش خوشت نمیومد.

‫آره، خب، از اون موقع تا الان ‫خیلی چیزها عوض شده.

‫از منم خیلی خوشت نمیومد.

‫اینجوری نیست. ‫حداقل الان دیگه نیست.

‫گفتی اون پسره که قبلاً با رجی ‫کار می‌کرده می‌خواد بیاد اینجا؟

‫راجر داز. آره.

‫- بهش بگو بیاد. ‫- مطمئنی؟

‫آره، یادم میاد کیه. ‫اون... همشهری‌مه.

‫خیلی خب.

‫پرنده، بیا کمکم کن.

‫چی کار می‌کنی؟

‫- کمک لازم دارم، کمک کن بیارمش. ‫- خیلی خب. خیلی خب.

‫خیلی خب. بریم.

‫واسه این سنگینه که... ‫کلی پول خرد و سکه توشه.

‫یا خدا.

‫این همه پول رو از کجا آوردی؟

‫قبل از اینکه حافظه‌م رو از دست بدم...

‫چک‌های بازنشستگی‌م رو نقد می‌کردم.

‫و هر چقدرش که استفاده‎م ‫نمی‌شد رو می‌ذاشتم این تو.

‫چقدره؟

‫نمی‌دونم. ‫چند وقتی هست بهش دست نزدم.

‫پس اگه حدودی بگم... 40 تا، 50 تا.

‫- 40 تا 50 تا چی؟ ‫- هزار دلار.

‫آهان. نباید این‌ها رو به من نشون بدی.

‫از پول می‌ترسی؟

‫بابام سر یه مقدار پول که بدهکار بود، کشته شد.

‫و مامانم هم واسه پول یه کارهایی می‌کرد.

‫منم می‌ترسم، ولی باید ادامه داد.

‫و اینکه تو باید روی یه تختِ ‫درست‌وحسابی، یه خواب خوب بکنی.

‫یه چند دست لباس نو ‫و یه مقدار پول‌توجیبی هم لازم داری.

‫خودم باید پول این چیزها رو دربیارم. ‫تو باید پول خودت رو نگه داری.

‫وقتی طلا دارم، پول می‌خوام چی کار؟

‫نمی‌تونی قبض‌هات رو ‫با اون‌ سکه‌های قدیمی‌ بدی.

‫معلومه که چیزی نمی‌دونی.

‫خب، به هر حال باید از این ‫چمدون بی‌ریخت درشون بیاری.

‫چمدون بی‌ریخت؟ ‫چی می‌گی واسه خودت؟

‫پوست اصل تمساحه ‫که از لوئیزیانایِ فلوریدا اومده...

‫جایی که تمساح‌های خوش‌رنگ پرورش می‌دن.

‫این واقعاً پوست تمساحه. دست بزن.

‫لعنتی.

‫از این بهترش پیدا نمی‌شه.

‫آره، خب، اینجوری بالاخره یه روزی دردسر می‌شه.

‫خب، می‌خوای چی کارشون کنم؟

‫و حساب به نام خانم باشه؟

‫نه، خانم.

‫نه، یه حسابی می‌خواد که بتونه ‫با کارت ازش پول برداشت کنه.

‫متوجه شدم.

‫و می‌خواین این حساب جاری، ‫از حسابی که دارین، جدا باشه؟

‫هر چیزی که شما فکر می‌کنین بهتره.

‫- می‌خواین دسترسی آنلاین هم داشته باشه؟ ‫- آره.

‫فقط می‌خوام برای پولم که از تو ‫کمدم آوردم یه حساب جدید... باز کنم.

‫خب، شما همین الان نزدیک به 4000 دلار ‫در حساب پس‌اندازتون دارین، آقای گری.

‫ازتون ممنونم، خانم بروکس، ‫و درک‌تون می‌کنم.

‫شما فکر می‌کنی رابین...

‫می‌خواد با باز کردن یه ‫حساب جاری با یه‌کم موجودی...

‫به حساب پس‌انداز من دسترسی پیدا کنه...

‫تا بتونه از در پشتی وارد حساب من بشه‌.

‫ولی سوءظن شما یه ایرادی داره.

‫کمکم کن، پرنده.

‫این نزدیک به 40000 دلاره.

‫خب اگه پرنده می‌خواست از من دزدی کنه...

‫فکر نمی‌کنی این همه ‫پول نقد رو بر‌می‌داشت و فرار می‌کرد؟

‫هیچ راهی هم نبود که ‫بتونم ثابت کنم کار اون بوده.

‫دیدی؟ فکر کنم حالا دیگه ‫حرف هم رو می‌فهمیم، نه؟

‫- بله، درسته، آقای گری. ‫- خوبه.

‫می‌خوام بیشتر این پول رو بذارم ‫توی اون حساب جاری‌ای که گفتم.

‫بقیه‌ش رو می‌برم و...

‫و خرج یه سری کارهای ‫به خصوص که در نظر دارم، می‌کنم.

‫فقط باید این قسمت رو بکشین رو به داخل.

‫انقدر آسونه که یه بچه هم می‌تونه انجامش بده.

‫خیلی خب.

‫ممنونم. بفرمایید.

‫- برای شما. ‫- ممنون.

‫هنوزم می‌خوای اون کاناپۀ قدیمی رو ببریم بیرون؟

‫حتماً. این... این... خیلی هم کمک بزرگیه.

‫ممنون.

‫حواس‌تون به جلوی پاتون باشه.

‫وایسین، وایسین، وایسین. ‫چی کار می‌کنین؟

‫چی... وای خدایا.

‫وای خداجون.

‫شما که هنوز اینجایین. برین دیگه.

‫این اولین تخت واقعیه که تو عمرم داشتم.

‫این... تخت واقعی هم حساب نمی‌شه.

‫- خب، برای من که واقعیه. ‫- ولی...

‫زیرش سه تا تختۀ قوی داره...

‫که وقتی روش می‌خوابی کمرت چیزیش نشه.

‫ولی من هیچ‌وقت یه تخت واقعی نداشتم.

‫تو خونۀ مامانت هم نداشتی؟

‫نه، فقط یه کیسه خواب.

‫خب، ازش خوشت میاد؟

‫قشنگه.

‫خیلی قشنگه.

‫منم از لباست خوشم اومد.

‫آره، آره. قشنگه، مگه نه؟

‫- تخفیف خورده بود. ‫- تو این ‌کیسه‌ها چی داری؟

‫یکی دو تا لباس دیگه هم گرفتم...

‫- لباسی که تنم بود هم توشه. ‫- حالا واسه چی این کارها رو کردی؟

‫هیچ دلیل خاصی نداره.

‫- دوست پسر پیدا کردی. ‫- نه، ندارم!

‫- دوست پسر داری. ‫- دلیل خاصی نداره.

‫و بعدش واعظ اومد بیرون و گفت: ‫«این کلیسا مخصوص سفیدپوست‌هاست.»

‫من بهش گفتم: «نمی‌خوام بیام داخل.

تبصرې

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left