لومړۍ 200 کرښې.
کانال رسمی تیم ترجمهی ۳۰نما CinamaSub@
لعنت بهش.
این وامونده انقدر باید شل باشه که بتونم درش بیارم.
لعنتی!
- این چطوره؟ - بچرخونش روبه اونور. از اون طرف.
از اون طرف. آره. بزن تو سرش.
حالا بکش روبه بالا. به طرف بالا فشار بیار.
همینه. دوباره. یه بار دیگه.
همینه.
این یکی شله.
وای! چی؟
- آره. خودشه. - این چیه؟
زود باش. بازش کن.
خب، توش که هیچی نیست.
اون رو بازش کن.
فکر کردم گفتی گنجه.
میبینی؟
خب پس این رو بگیر نگاهش کن.
بعدش معلوم میشه که چی رو گفتی «هیچی» نیست.
12 سالگی میسیسیپی رو ترک کردم.
بهخاطر اون عذابها و مرگها اونجا رو ترک کردم.
اونجا رو ترک کردم ولی قبلش پای قولم وایستادم.
مسیر رو دنبال کردم.
تمام دستورالعملهای کویداگ رو انجام دادم.
گنج کوی رو پیدا کردم که 14 قطعه طلای دزدیده شده بود.
پس این سکهها...
دوبلون. (سکۀ طلای اسپانیا)
اسمشون دوبلونه، مثل گنج دزدان دریایی.
باشه. این دوبلونها به پول واقعی هم ارزشی دارن؟
معلومه که دارن.
خیلی خب، گفتی 14 تا بوده ولی اینجا دوتا بیشتر نیست.
سنسیا، اون از چیزهای زیبا خوشش میومد.
چیزهایی مثل جواهرات، اون شونۀ کوچولو که ازش خوشت میاد...
و... شاید تقریباً صدتا لباس ابریشمی هم داشت.
معلومه که پولت رو خرج کردی تا تحت تأثیر قرارش بدی.
اسمش ارزش قائل شدنه.
دیوونۀ اون زن بودم.
ولی اونقدر دیوونه نبودم که اون همه پول رو واسه کادو خرج کنم.
بعد سرطان گرفت...
و هزینههای درمانش زیاد بود.
و اون وقت بود که کمکم سکهها رو فروختم.
با اینکه میدونستم این چیزی نیست که کویداگ میخواست.
ولی یه صد سالی میشه که اون مرده. چی میتونه بخواد؟
اینکه من پول رو برای نجات مردممون خرج کنم.
چی؟ یعنی سیاهپوستها؟
خیلی خب. 10 سالت بیشتر که نبوده.
نه. 7، داشتم میرفتم تو 8 سال.
آره. خب یه بچه چهجوری باید بتونه کارهای به این بزرگی بکنه؟
خب، بیشتر عمرم رو صرف این کردم که چهجوریش رو بفهمم.
بعد سنسیا وارد زندگیم شد.
واسه اون زن حاضر بودم هر کاری انجام بدم.
ولی آخرش، برای سنسیا و کوی هیچ کاری نتونستم بکنم.
این آخرین فرصتمه تا کاری که قول داده بودم رو انجام بدم.
با این دوتا.
خیلی خب، حالا... این چیه؟ این چی رو باز میکنه؟
هر چیزی به وقتش، پرنده کوچولو.
هر چی به وقتش.
ممنونم.
خواهش میکنم.
و... اون رو کجا میبری؟
بخورم بیهوش شم.
دوبلون.
بلندش کن.
- بپا. همینه. - بیا.
همینه.
زود باش. بیا. کمکم کنین.
- اون رو بیار اینجا. - بنداز دور گردنش.
همینه. بلندش کنین.
اون بشکه نفت رو بیارین.
- نگهش دار. - بیحرکت وایستا.
بلند شو، پسر.
زود باش. همینه.
زود. برو اون بالا.
- بگو چی میدونی. - نمیتونم نفس بکشم.
روشنش کن.
آروم، پسر.
فقط یه راه هست که امشب جون سالم بهدر ببری...
اینکه چیزی که مال منه رو بهم پس بدی.
به نفعته حرف بزنی.
نفت سفیده، پسر.
به نفعته چیزی که میخواد بدونه رو بهش بگی.
میگن نفت بهشدت قابل اشتعاله.
حرومـ...
حواستون باشه.
حواست به رفتارت باشه، پسر.
بگو وسایلم کجاست، پسر!
یا کباب میشی.
نه! داره میسوزه!
نمیخوایم قبل ازینکه حرف بزنه بمیره!
میخوام این کاکاسیاه تا وقتی که حرف نزده، زنده بمونه.
- بیاریدش پایین! - بیاریدش پایین. بیاریدش پایین!
گیرم افتادین.
کمکم کن.
چی کار میکنی؟
داشتم... تو این فکر بودم که... این... این کاناپه...
جای مناسبی برای خوابیدن یه دختر جوون نیست.
خیلی هم بد نیست.
اولش که اومدی اینجا ازش خوشت نمیومد.
آره، خب، از اون موقع تا الان خیلی چیزها عوض شده.
از منم خیلی خوشت نمیومد.
اینجوری نیست. حداقل الان دیگه نیست.
گفتی اون پسره که قبلاً با رجی کار میکرده میخواد بیاد اینجا؟
راجر داز. آره.
- بهش بگو بیاد. - مطمئنی؟
آره، یادم میاد کیه. اون... همشهریمه.
خیلی خب.
پرنده، بیا کمکم کن.
چی کار میکنی؟
- کمک لازم دارم، کمک کن بیارمش. - خیلی خب. خیلی خب.
خیلی خب. بریم.
واسه این سنگینه که... کلی پول خرد و سکه توشه.
یا خدا.
این همه پول رو از کجا آوردی؟
قبل از اینکه حافظهم رو از دست بدم...
چکهای بازنشستگیم رو نقد میکردم.
و هر چقدرش که استفادهم نمیشد رو میذاشتم این تو.
چقدره؟
نمیدونم. چند وقتی هست بهش دست نزدم.
پس اگه حدودی بگم... 40 تا، 50 تا.
- 40 تا 50 تا چی؟ - هزار دلار.
آهان. نباید اینها رو به من نشون بدی.
از پول میترسی؟
بابام سر یه مقدار پول که بدهکار بود، کشته شد.
و مامانم هم واسه پول یه کارهایی میکرد.
منم میترسم، ولی باید ادامه داد.
و اینکه تو باید روی یه تختِ درستوحسابی، یه خواب خوب بکنی.
یه چند دست لباس نو و یه مقدار پولتوجیبی هم لازم داری.
خودم باید پول این چیزها رو دربیارم. تو باید پول خودت رو نگه داری.
وقتی طلا دارم، پول میخوام چی کار؟
نمیتونی قبضهات رو با اون سکههای قدیمی بدی.
معلومه که چیزی نمیدونی.
خب، به هر حال باید از این چمدون بیریخت درشون بیاری.
چمدون بیریخت؟ چی میگی واسه خودت؟
پوست اصل تمساحه که از لوئیزیانایِ فلوریدا اومده...
جایی که تمساحهای خوشرنگ پرورش میدن.
این واقعاً پوست تمساحه. دست بزن.
لعنتی.
از این بهترش پیدا نمیشه.
آره، خب، اینجوری بالاخره یه روزی دردسر میشه.
خب، میخوای چی کارشون کنم؟
و حساب به نام خانم باشه؟
نه، خانم.
نه، یه حسابی میخواد که بتونه با کارت ازش پول برداشت کنه.
متوجه شدم.
و میخواین این حساب جاری، از حسابی که دارین، جدا باشه؟
هر چیزی که شما فکر میکنین بهتره.
- میخواین دسترسی آنلاین هم داشته باشه؟ - آره.
فقط میخوام برای پولم که از تو کمدم آوردم یه حساب جدید... باز کنم.
خب، شما همین الان نزدیک به 4000 دلار در حساب پساندازتون دارین، آقای گری.
ازتون ممنونم، خانم بروکس، و درکتون میکنم.
شما فکر میکنی رابین...
میخواد با باز کردن یه حساب جاری با یهکم موجودی...
به حساب پسانداز من دسترسی پیدا کنه...
تا بتونه از در پشتی وارد حساب من بشه.
ولی سوءظن شما یه ایرادی داره.
کمکم کن، پرنده.
این نزدیک به 40000 دلاره.
خب اگه پرنده میخواست از من دزدی کنه...
فکر نمیکنی این همه پول نقد رو برمیداشت و فرار میکرد؟
هیچ راهی هم نبود که بتونم ثابت کنم کار اون بوده.
دیدی؟ فکر کنم حالا دیگه حرف هم رو میفهمیم، نه؟
- بله، درسته، آقای گری. - خوبه.
میخوام بیشتر این پول رو بذارم توی اون حساب جاریای که گفتم.
بقیهش رو میبرم و...
و خرج یه سری کارهای به خصوص که در نظر دارم، میکنم.
فقط باید این قسمت رو بکشین رو به داخل.
انقدر آسونه که یه بچه هم میتونه انجامش بده.
خیلی خب.
ممنونم. بفرمایید.
- برای شما. - ممنون.
هنوزم میخوای اون کاناپۀ قدیمی رو ببریم بیرون؟
حتماً. این... این... خیلی هم کمک بزرگیه.
ممنون.
حواستون به جلوی پاتون باشه.
وایسین، وایسین، وایسین. چی کار میکنین؟
چی... وای خدایا.
وای خداجون.
شما که هنوز اینجایین. برین دیگه.
این اولین تخت واقعیه که تو عمرم داشتم.
این... تخت واقعی هم حساب نمیشه.
- خب، برای من که واقعیه. - ولی...
زیرش سه تا تختۀ قوی داره...
که وقتی روش میخوابی کمرت چیزیش نشه.
ولی من هیچوقت یه تخت واقعی نداشتم.
تو خونۀ مامانت هم نداشتی؟
نه، فقط یه کیسه خواب.
خب، ازش خوشت میاد؟
قشنگه.
خیلی قشنگه.
منم از لباست خوشم اومد.
آره، آره. قشنگه، مگه نه؟
- تخفیف خورده بود. - تو این کیسهها چی داری؟
یکی دو تا لباس دیگه هم گرفتم...
- لباسی که تنم بود هم توشه. - حالا واسه چی این کارها رو کردی؟
هیچ دلیل خاصی نداره.
- دوست پسر پیدا کردی. - نه، ندارم!
- دوست پسر داری. - دلیل خاصی نداره.
و بعدش واعظ اومد بیرون و گفت: «این کلیسا مخصوص سفیدپوستهاست.»
من بهش گفتم: «نمیخوام بیام داخل.
No comments yet. Be the first to leave one.