لومړۍ 200 کرښې.
[لوک اسکایواکر در تلاش برای نجات دوستش هان سولو...]
[...به طور مخفیانه، ساخت یک ایستگاه فضایی زرهی جدید را آغاز کرده است...]
[...که حتی قدرتمندتر از اولین ستاره مرگ مخوف است.]
[پس از تکمیل، این سلاح نهایی، عذاب خاصی را برای...]
[...گروه کوچکی از شورشیان که درحال تلاش برای...]
[...بازگرداندن آزادی به کهکشان هستند، به ارمغان خواهد آورد.]
مـــتـــرجـــمــــیــــن ::. صادق هاشمی و حامی مغیثی .::
ایستگاه فرماندهی، استی-321 صحبت میکنه.
کد دسترسی: آبی.
درحال نزدیک شدن هستیم. سپر امنیتی رو غیرفعال کنید.
وقتی که ما ارسال کد شما رو تأیید کنیم،
سپر محافظ ایمنی غیرفعال میشه.
منتظر بمونید.
میتونید ادامه بدید.
داریم نزدیکتر میشیم.
به فرمانده اطلاع بده که شاتل لرد ویدر رسید.
بله.
ارباب ویدر، انتظار دیدن شما رو نداشتیم.
حضور شما باعث افتخار ماست.
خوش و بش باشه برای بعد، فرمانده.
اومدم تا کار شما رو طبق برنامه راه بندازم.
ارباب ویدر، مطمئن باشید افراد من...
با تمام سرعت خودشون دارن کار میکنن.
شاید من بتونم راه جدیدی برای انگیزه دادن بهشون پیدا کنم.
باور کنید، درست طبق برنامه...
این ایستگاه قراره عملیاتی باشه.
امپراتور با این ارزیابی خوشبینانه شما نسبت به شرایط موافق نیست.
ولی خواسته شما غیرممکنه. به افراد بیشتری نیاز دارم.
پس شاید بهتر باشه وقتی خودش اومد بهش بگی.
امپراتور قراره بیاد اینجا؟
کاملا درسته، فرمانده.
و اصلا از عدم پیشرفت شما راضی نیست.
تلاشهامون رو دوبرابر میکنیم.
به خاطر خودت هم که شده...
امیدوارم بکنی، فرمانده.
امپراتور مثل من بخشنده نیست.
معلومه که نگرانم. تو هم باید باشی.
لاندو کالریزیان و چوباکای بیچاره هیچوقت از این مکان وحشتناک برنگشتن.
انقدر مطمئن نباش.
اگه نصف چیزهایی که درمورد این جابای هات که شنیدم رو بهت بگم،
احتمالا اتصالی کنی.
آرتو، مطمئنی درست اومدیم؟
گمونم باید در زد.
انگار کلا کسی اینجا نیست. برگردیم به ارباب لوک خبر بدیم.
خدا رحم کنه.
فکر نکنم بخوان ما رو راه بدن، آرتو.
دیگه بریم.
آرتو، وایسا!
ای بابا! آرتو!
آرتو، واقعا به نظرم انقدر عجله هم لازم نیست.
آرتو!
آرتو، وایسا منم بیام!
فقط پیغام ارباب لوک رو بفرست تا زودتر بریم بیرون. ای خدا.
ای وای.
یا خدا!
یه پیغامی برای ارباب شما، جابای هات آوردیم.
همچنین یه هدیه.
هدیه؟ کدوم هدیه؟
میگه به ما دستور دادن پیغام رو...
فقط به شخص جابا بدیم.
واقعا معذرت میخوام.
متأسفانه ارباب من سر یه مسائلی خیلی لج بازی به خرج میده.
آرتو، واقعا حس خوبی به اینجا ندارم.
صبح بخیر.
بگو دیگه، آرتو. پیغام رو بده.
درود بر شما، والا گهر.
با اجازه خودم رو معرفی میکنم.
من لوک اسکایواکر هستم. شوالیه جدای، و از دوستان کاپیتان سولو.
من از عظمت شما با خبر هستم، جابای توانا.
و اینکه عظمت شما هم میزان با خشم شما نسبت به سولو است.
خواستهی من یک معامله...
بر سر زندگی سولو است.
با درایت شما، مطمئن هستم که میتوانیم ترتیبی اتخاذ کنیم...
که برای هر دو طرف سودمند بوده...
و از هرگونه رویارویی ناخوشایند جلوگیری کنیم.
به نشانه حسن نیت خود، دو پیشکش برای شما فرستادهام؛
این دو ربات.
چیچی شد؟
هر دو سختکوش هستند، و به خوبی به شما خدمت میکنند.
شوخی میکنه!
آرتو، پیغام اشتباهی رو پخش کردی.
طرف اصلا جدای نیست.
«معاملهای در کار نیست.»
بدبخت شدیم.
«من از تزیینات مورد علاقهام نمیگذرم.»
«جای خوبی برای کاپیتان سولو انتخاب کردم.»
آرتو، اونجا رو. کاپیتان سولو.
همچنان هم توی کربنیت منجمده.
آخه چرا ارباب لوک همچین حرفی زد؟
مگه من کاری کردم؟
تا حالا از نحوه کار کردن من ابراز ناراحتی نکرده بود.
وای، وای! چه ترسناک!
خوبه. محصولات جدید.
تو یک ربات پروتکلی هستی، مگر نه؟
من سی-تریپیاو هستم...
با بله یا خیر جواب بده.
خب، بله.
به چند زبان مسلط هستی؟
من به بیشتر از 6 میلیون نوع ارتباطی مسلطم و میتونم...
عالی شد. ما از زمانی که...
ارباب از آخرین ربات پروتکلی عصبانی شد و تجزیهاش کرد، دیگه مترجم نداشتیم.
تجزیهاش کرد؟
نگهبان! این ربات پروتکلی ممکنه به کار ما بیاد.
یک مهره مهارکننده روش نصب کن.
و ببرش سالن اصلی عالیجناب.
آرتو، تنهام نذاریها!
تو هم پررو هستی، کوچولو.
ولی زودی ادبت میکنم.
تو رو میخوام بذارم توی بخش حمل و نقل دریایی ارباب.
و به نظرم خوب از پسش بر میای.
نه! نه! نه!
«یه بار دیگه اجرا کنید!»
«اومدم دنبال جایزهای که برای این ووکی گذاشته بودن.»
نه، چوباکا!
«این هم از چوباکای توانا.»
بله. من اینجام، اعلیحضرتا.
بله؟
جابای پرآوازه به شما خوشآمد میگن،
و صمیمانه مژدگانی 25 هزاری را تقدیم شما میکند.
«من پنجاه هزارتا میخوام. نه کمتر.»
پنجاه هزار تا. کمتر هم نه.
چرا... مگه چی گفتم؟
جابای توانا میپرسه که چرا باید 50 هزار تا تقبل کنه؟
چون تو دستش چاشنی حرارتی داره!
«از این جایزهبگیرهای پست خوشم میاد. نترس و مبتکر.»
پیشنهاد جابا 35 هزارتاست.
و پیشنهاد میکنم قبولش کنید.
قبول کرد!
یه دقیقه استراحت کن.
از کربنیت آزاد شدی.
بیماری بعد از انجماد گرفتی.
نمیتونم ببینم.
به مرور زمان بیناییات هم برمیگرده.
من کجام؟
کاخ جابا.
خودت کی هستی؟
یکی که عاشقته.
لیا.
باید ببرمت بیرون.
صدای چیه؟
این خنده رو میشناسم.
هی، جابا...
گوش کن، جابا.
داشتم میاومدم پولت رو پس بدم، ولی مسیرم منحرف شد.
تقصیر من نیست.
«دیگه خیلی دیر شده، سولو.»
«تو شاید قاچاقچی خوبی بودی...»
«...ولی الآن علوفهی بانتایی بیش نیستی.»
گوش کن...
«ببریدش.»
جابا، سه برابرش رو پس میدم.
این طوری ضرر میکنی! احمق نباش!
«بیاریدش پیش من.»
ما دوستای قدرتمندی داریم.
از کارت پشیمون میشی.
«شک ندارم.»
نمیتونم نگاه کنم.
چویی؟
چویی، خودتی؟
چویی!
نمیتونم ببینمت، رفیق.
چه خبر شده؟
لوک؟ لوک دیوونهست.
حتی از پس خودش بر نمیاد، چه برسه نجات دادن بقیه.
یه شوالیه جدای؟
یه مدت نبودم همه توهم قدرت زدن.
حالم خوبه، پسر.
حالم خوبه.
باید با جابا صحبت کنم.
معاملهای در کار نیست.
همین الآن منو ببر پیش جابا.
خیلی خوب به اربابت خدمت میکنی.
پاداشت هم میگیری.
بالاخره! ارباب لوک اومد نجاتم بده.
ارباب.
«گفتم بهش اجازه ورود نده.»
باید بهم اجازه صحبت بدی.
«اجازه صحبت کردن میخواد.»
«موجود کوتهفکر ابله.»
«داره از حقهی قدیمی جدای استفاده میکنه.»
قراره کاپیتان سولو و ووکی رو واسم بیاری.
«قدرتهای ذهنی تو روی من کارساز نیست، پسرجون.»
با این وجود، من قراره با کاپیتان سولو و دوستانش از اینجا برم.
میتونی از این معامله سود ببری...
یا که نابود بشی.
خودت انتخاب کن، ولی هشدار میدم که قدرتهای من رو دست کم نگیری.
ارباب لوک، اونجایی که...
«معامله بی معامله، جدای جوان.»
«از تماشای مرگت لذت میبرم.»
وای نه! رنکور!
«سولو و ووکی رو بیارید پیش من.»
«همشون بابت این گستاخی شکنجه میشن.»
هان!
No comments yet. Be the first to leave one.