لومړۍ 200 کرښې.
سان.
حدس میزدم اینجا باشی.
مایو...
- چیزی اونجاست؟ - هان؟! نه... هیچی!
عـــه...؟ مشکوک میزنی ها.
هان...؟ هان...؟
اینجا واقعاً آرامشبخشـه...
این جزیره مثل بهشت میمونه، همیشه گرمه.
سان... تو تا حالا برف دیدی؟
برف؟
وقتی روزهای برفی نفست رو بیرون میدی،
عین تار کش میاد.
شبیه کرم ابریشمی که در حال تنیدن تاره.
کرم ابریشم...؟
روزهای برفی دنیا در سکوت فرو میره.
جوری که صدای خودت از همیشه بلندتره؛ انگار توی یک پیله گیر کرده باشی.
توی پیله...؟
امیدوارم بتونم روزی نشونت بدم.
آه... اوهوم!
خب دیگه... بهتره راه بیفتیم.
- آه... - موقع تغییر شیفتـه.
- انگار زیادی از زیر کار در رفتیم. - بریم!
بگیر!
یک... دو! یک... دو!
درست به موقع رسیدیم.
ای داد! هنوز لباسهامون رو عوض نکردیم!
«پیله: تابستانی دخترانه»
مترجم: Prometheus
@AWSub | @TheuSub
همگی امروز سخت زحمت کشدید.
همونطور که قبلتر هم گفته بودم،
از فردا به بیمارستان جدید ارتش منتقل میشیم.
پرسنل ارتش و من...
...مقدمات رفتن رو آماده خواهیم کرد.
- دم آخری رسیدیم! - گروه 3، کار گروه 2 رو دست میگیره.
ماری و یوری دارن این طرف رو نگاه میکنن.
من و گروه 2 هم برمیگردیم مدرسه.
کلاسهای ظهر هم تشکیل میشن...
متوجه شدید؟!
شرایط جنگ روزبهروز داره بحرانیتر میشه.
همگی باید سعی کنید مسئولیتپذیرتر باشید.
بنابراین لطفاً دیر نکنید.
خب دیگه. همگی برگردن سر کارهاشون.
چشم!
واقعاً که! تقصیر ماری و یوری شد که خانوم معلم ازمون عصبانی شد.
ما که یه گوشه وایساده بودیم و بادقت...
- ...داشتیم گوش میکردیم، نه؟ - چرا.
بعدش هم خودت دیر کردی! به ما چه!
دقیقاً!
اون که آره... اما...
- خوبی؟ طوریت که نشد؟ - آخ...
هعی... گفتم این همه رو برندار ها.
نخیرم! خودت گفتی یهباره تمومش کنیم بره!
فعلاً که فقط تو خوردی زمین!
کی داشت هل میداد؟!
بعدشم گفتی باید بجنبیم که برای جشن آماده شیم!
خودِ خودت گفتی!
جشن؟
هیس! مثلاً قرار نبود مایو بفهمه ها!
از بس میپری بهم مگه حواس برام میمونه؟!
سان، من کمکشون میکنم.
تو زودتر برو پیش هینااینا.
باشه.
- چه گرمه... - تاماکی...
- خیس عرق شدم. - تابستونه دیگه...
پوست نازنیم سوخت رفت...
پس برای همین از زیر کار در میری، هان؟
- انگار لو رفتم... - چهجورم...
- حالت خوبه؟ - اوهوم. از همیشه بهترم.
هینا!
برات آب آوردم.
- بیا. - ممنون.
- من چی؟ - برو خودت بیار.
- هاااان... - یهکم از مال من بخور...
کرم ابریشمه، هان؟ چه خوب کشیدی.
دارم درسها هفتهی پیش رو مرور میکنم.
هوم؟ پی.. پی...؟
این رو میگی؟ نوغانداری.
سال بعد میخونیدش.
من که از حشرات هیچی سرم نمیشه...
برای استخراج ابریشم باید کرمهای ابریشم رو جوشوند، درسته؟
- درسته. - اما اینجوری که بعدش...
...کرمها از بین میرن.
گمونم بهتره از اول بهت توضیح بدم.
طول عمر کرم ابریشم دو ماه بیشتر نیست.
لاروهایی که از تخم بیرون میان،
با تغذیه از برگ توت، به سرعت رشد میکنن.
پس از چندین بار پوستاندازی...
...بزرگ و بزرگتر میشن.
در نهایت ابریشم ذخیرهشده در بدنشون رو بالا میارن و طی 2-3 روز دور خودشون پیله میسازن.
- که اینطور. - سپس دوباره تبدیل به شفیره میشن.
در نهایت... ما شفیره رو میجوشونیم،
- و ابریشم خام رو استخراج میکنیم. - شفیرههه...
اما...
...بعضی از اونها هم میتونن وارد مرحلهی بعد بشن و زنده بمونن.
پس همهشون هم از بین نمیرن.
بسیار هم عالی، خانوم معلم.
میخوای تو هم تصویرشون رو بکشی، تاماکی؟
هان؟... من که گفتم از حشرهها چیزی سرم نمیشه.
اما امتحانش که ضرری نداره...
سان...! سان...!
محض اطلاعات...
...کرمهای ابریشم نمیتونن پرواز کنن ها.
پس اینجاش رو نخونده بودی، نه؟!
بقیهش رو نمیخوری، هینا؟
وقت ناهار الآن تموم میشه ها...
چون کاری نکردم، گرسنهم نیست. بیا یوری، تو بخور.
- جدی؟ ممنون! - نپره گلوت!
سان داره چیکار میکنه؟
غلط نکنم اونها گلهای کمیابی باشن...
- دلم میخواد هنوز استراحت کنم... - چقدر هم که از صبح تا حالا کار کردی!
هی، سان! استراحت تمومه!
امروز باید درخته رو قطع کنیم.
اومدم!
ســان!
-دیر نکنی ها! - ما جلوتر میریم.
بچهها...
اگه تمومش نکنیم، خانوم معلم حسابی عصبانی میشه!
بدو بیا! بدو!
سان. چیزی شده؟
نـ نه. بریم که که زودتر به بقیه برسیم.
سان.
خب... انگار دیگه نیستش...
ولی حس کردم یهچیزی توی آسمون درخشید.
یعنی میخوای بگی...
- میرم به نگهبانها خبر میدم! - صبر کن!
شاید... اشتباه دیده باشم...
نگران نباش. میگم خودم دیدم. خب؟
هوی! شیهو! بیا اینجا!
چیه؟ چی شده؟
سمت باد رو دقیق نگاه کن!
باشه!
ای وای...
مایو! سان! وضعیت اضطراریه.
هواپیماهای دشمن دارن از دماغه نزدیک میشن!
فوراً همگی آمادهی تخلیه بشید!
چقدر وقت داریم؟
یک دقیقه!
زود باشین... از این طرف.
ما هم باید عجله کنیم.
بیا هینا، از این طرف!
منم میام!
- از این طرف. - ممنون.
آره، همین طرف!
هی مراقب باش!
دیگه؟
اینم هست!
بده بیاد!
اینجا!
تاماکی! دیگه کافیه!
سان، عجله کن!
- تاماکی! - چیه؟
مایو! تاماکی! چیکار میکنین؟ برگردین!
- چیزی نیست. به من تکیه بده. - ببخشید...
- زود باشین! - عجله کنین!
شما میتونین!
ایول!
آخیش!
- کاری هم نداشت ها! - راحت میتونیم از پسش بربیایم!
خب پس...
امروز شش ماه از اومدن مایو میگذره.
ضمناً امروز تولدش هم هست!
و هماکنون مایو وارد میشود!
بفرمایید مایو خانوم!
- انگار همین دیروز بود. - اوهوم.
چرا ساکتی؟ یهچیزی بگو!
هان؟! خب...
بابت این جشن... ممنونم.
شش ماه از اومدنم به اینجا میگذره،
اما انگار از اولِ اول همینجا بودم.
واقعاً خوشحالم که با شماها آشنا شدم.
حتی از آشنایی با من؟!
آخ! لپهات گل انداخت...
ساکت.
خب. این مال توئه.
- این چیه؟ - کادوی من.
امروز تصمیم گرفتیم بهت کادو بدیم.
این دفتری از شعرهای مورد علاقهمه.
هنوز که نخوندیش، خوندی؟
ممنون! واقعاً ارزشمنده!
این هم از کادو من. بیا.
شونهی چوبی؟!
- چه خفن! - چه خوشگله!
یادم باشه دفعه بعد یه مدل مو قشنگی برات بزنم.
سلیقهی تاماکی حرف نداره.
نوبتی هم باشه، نوبت ماست!
این هدیه... از طرف هر دومونه!
بفرما! چوق الف مزینشده با گل تقدیم به شما!
- چه خوب درستش کردین. - قشنگه...
واقعاً قشنگه!
برای درست کردنش که اذیت نشدین؟
با هم انجامش دادیم!
- عـ عالیه... - چقدر زدن سروکلهی همدیگه.
تاماکی! دهانت را ببند!
و اما... میرسیم به سان.
خـ خب...
آمادهش کرده بودم ها، ولی گمش کردم... شرمنده مایو. کادوت بمونه برای یهوقت دیگه.
همیشه دستوپا چلفتیای...
- خوبه خودت این جشن رو تدارک دیدی... - شرمنده دیگه
خوبه کلی هم براش مشتاق بودی.
No comments yet. Be the first to leave one.