لومړۍ 200 کرښې.
اینجا ایستگاه قاهره، قلب پایتخت است.
هر دقیقه، یک قطار میرود و هر دقیقه، قطار دیگری میرسد.
هزاران نفر با هم ملاقات میکنند، هزاران نفر دیگر خداحافظی میکنند.
مردم از شمال و جنوب، بومیان و بیگانگان،
ثروتمند و فقیر، شاغل و بیکار.
من مدبولی هستم، روزنامهفروش ارشد ایستگاه، و این هم دکه روزنامهفروشی من است.
شغل من به من اجازه میدهد درباره حوادث عجیب و غریب مطالعه کنم،
اما چیزی که اینجا میبینم اغلب حتی عجیبتر است.
و عجیبترین چیزی که شاهدش بودم، یک روز بعد از نماز ظهر اتفاق افتاد.
دیدم یک بیچاره را روی سکو انداختهاند.
یک مرد جوان مثل خیلیهای دیگر که هر روز اینجا میبینم،
که خانواده و خانههایشان را ترک میکنند
و در جستجوی ثروت و خوشبختی به قاهره میآیند.
اسمش را پرسیدم، جوابی نداد.
برگشتم که بروم، اما متوجه شدم که او لنگ است.
دلم برایش سوخت، برای همین به او شغل روزنامه فروشی در ایستگاه دادم.
نام او کناوی بود.
برایش آلونکی نزدیک راهآهن پیدا کردم تا در آن زندگی کند.
یک روز به انبارش رفتم تا ببینم حالش چطور است.
آن موقع بود که فهمیدم او ناراحت است.
آنقدر ناامید شده بود که بیمار شده بود.
بیچاره کناوی. چه کسی میتوانست تصور کند که چه اتفاقی برایش خواهد افتاد؟
قطار اسکندریه سکوی چهار را ترک میکند
طبق برنامه ساعت ۷:۳۰
قطار اسکندریه سکوی چهار را ترک میکند...
وای! چه عدد جذابی!
عجله کن. - بله، عجله کن!
ما قطار را از دست خواهیم داد. - آروم باش.
هی، دارم باهات حرف میزنم. - خب، توضیح بده!
من بلیتهای زاگازیگ را نمیفروشم، فقط بلیتهای اسکندریه را میفروشم.
خیلی گیج کننده است! ولم کن! بگذار رد شوم!
بس کن دختر! - کناوی!
بس کن دختر! - کناوی!
این سطل را برای من نگه دار!
امروز هوا خیلی گرمه دخترا.
خدا کند اوضاع داغتر شود، تا بتوانیم نوشابه بیشتری بفروشیم!
بدشانسی نیار! ممکنه مردم برن غذاخوری و ما هیچی گیرمون نیاد.
به خاطر منصور، مدیر غذاخوری، به سختی میتوانیم زندگیمان را بگذرانیم.
مگه به اندازه کافی پول درنمیاره؟ - اون مرد هیچوقت راضی نیست.
ساکت باش، وگرنه بالا میاد و صداتو میشنوه.
بگذار برود. اینجا «سفره خانه» خودمان است. او تنها کسی نیست که این اطراف هست.
حرکت کن.
چی شده خانوما؟ - اون خوک، منصور.
گرفتتت؟ - نه.
او گروهبان حسنین را فرستاد تا مرا تعقیب کند.
سطلت کجاست؟ - با کناوی.
منظورت با معشوقه اته. - خفه شو! من که دو بار بهش نگاه نمی کنم.
او دیوانه وار عاشق توست.
داره همه پولش رو برای جهیزیه شما پس انداز می کنه، خانوما.
پس چرا با او ازدواج نمیکنی، عزیزه؟ شما دو نفر برای هم مناسب هستید.
من دو بار به او نگاه نمیکردم.
تو داری اونو هدایت میکنی.
من هرگز این کار را نمیکنم! به هر حال، من با ابو سریح نامزد هستم.
اون میدونه که تو اینطوری هستی. اما اون دیوونهست.
اون فکر میکنه که تو ابو سریح رو ول میکنی و باهاش ازدواج میکنی.
بدو! - کیه؟
زکزوق! - بفرمایید! پیداشون کردم!
من دزدهای شیطانی بازار را پیدا کردهام.
دست بردار. - اینقدر حرص نخور.
ده روز است که کار میکنم و حتی یک پیاستر هم درآمد نداشتهام.
منتظر نوبت خود برای کار در این پلتفرم باشید.
نوبت منه؟ من پولی ندارم که به رئیست رشوه بدم.
منظورت چیه؟
اگر میخواهی روی پلتفرم بهتری کار کنی، باید به او رشوه بدهی.
ابوجابر از تو و رئیست ابوسریح محترمتر است.
همین! از سر راهم برو کنار وگرنه میکشمت! قسم میخورم، میکشمت!
ولش کن وگرنه دستت رو میشکنم.
ببخشید. - چیه؟
اسمت چیه؟ - ابو سریح.
به خاطر خدا، ابو سریح، خدا تو را ستایش کند، لطفا به من کمک کن.
دیگه نمیتونم این اوضاع آشفته رو تحمل کنم.
مشکلت چیه؟ - قطار به زاگازیگ.
چی شده؟ - کی حرکت میکنه؟
قبلاً این کار را کرده! این یکی است! - چی؟
اگر فرار کنی، میتوانی آن را در شهر بعدی بگیری!
شرمآوره که بدون ما داره میره! شرمآوره!
دستم! یکی کمکم کنه!
عباس، حالت خوبه؟
عباس، با من بیا. - من طاقت درد را ندارم.
حالش خوب میشه، خداروشکر.
تا کی قراره اینجوری بیکار بشینیم؟
اینم رئیس با گادالله.
دنبال دردسر نگرد، ابو سریح.
بهتره خفه شی!
اگر او اتحاد تشکیل دهد، تو نابود خواهی شد.
چرا این گستاخی؟ بگو چی میخوای!
برای بهبود شرایطمان.
فقط یک اتحادیه میتواند زندگی آبرومندانهای را برای همه ما تضمین کند.
ما نمیتوانیم به این شکل به زندگی ادامه دهیم.
هفتهی پیش، رزق پایش شکست. حالا فراموش کرده است.
صبری یک ماه است که بیمار است، هیچکس اهمیتی به او نمیدهد.
و حالا به عباس نگاه کنید. چطور میتواند با دستی شکسته امرار معاش کند؟
برادران من، فقط اتحادیه میتواند از ما محافظت کند و شغلهای ما را تضمین کند!
اتحادیه؟ چه اتحادیهای، بچه؟
من اتحادیهام، من همه چیزم! - برای همینه که همه چیز داره خراب میشه!
اگر راضی نیستی، میتوانی بروی، کسی جلویت را نمیگیرد.
تاکتیکهای ترساندن شما دیگر جواب نمیدهد، زمانه عوض شده است.
آیا اینطور است؟
با اطمینان از اینکه این سبیل مال من است،
اخراجت میکنم!
اگه دلت میخواد جیغ بزن. یالا عباس.
سبحان الله. آن را به من بده، خدا تو را حفظ کند.
کناوی کجاست، پدر؟
حالت چطوره، ابو سریح؟ - خدا رو شکر، مدبولی، همه چی خوبه.
وای خدای من، امروز هوا خیلی گرمه.
ای خدا! - نقشه ات برای اتحاد چطور پیش میره؟
قرار است امروز مقام رسمی اداره کار دولت به دیدن ما بیاید.
تبریک میگویم! و شنیدهام که قرار است فردا هم ازدواج کنی!
به زودی نوبت پسرت هم میشه.
پسر، باید زود بزرگ بشی.
ممنون. خوب کاری کردی، خانوما دختر خوبیه.
میدونی، من قصد ازدواج نداشتم. اما خواست خداست.
همه چیز به نفع تو خواهد بود. قوی باش. - من قوی هستم.
و وقتی اتحادیه را راه اندازی کنم، دیگر هیچ نگرانی نخواهم داشت.
خدا بخشنده است. - لیمپی، کی ازدواج خواهی کرد؟
بس کن، تولبا.
شوخی کردم. واقعاً فکر میکنی او اصلاً ازدواج میکند؟
چرا که نه؟ چرا نباید این کار را بکند؟
شاید. اگر دختری پیدا کند که او هم لنگ بزند.
به تولبا رحم کن. با او مدارا کن.
براش مهم نیست. - بله، مهمه.
فقط خدا میداند چقدر! او اهمیت میدهد.
به خاطر من، بهش نگو «لخت».
میدانم که این موضوع او را ناراحت میکند!
کناوی! یادت نره تیتر روزنامهها رو در مورد «قتل رشید» بزنی.
تولبا. - بله.
حتماً باید لنگ باشه؟ - این یه وصلت آسمانیه!
اگه فقط یه چشم داشته باشه چی؟ - همون کافیه.
بعد خواهرت چطور؟
بهت که گفتم، براش مهم نیست. - کناوی، تو یه فاجعهای!
حالا مرا ترک کن.
آیا برای تلفن سکه دارید؟
متشکرم.
کناوی، تولبا را اذیت نکن. بیخیالش شو. قلب بزرگی داشته باش.
کیوسک تلفن
خواهرت جواب داد، برای همین اسمم را نگفتم.
قبل از رفتنت باید ببینمت. چهار سال دیگر اینجا نخواهی بود.
مجبورم. باید یه راهی پیدا کنی.
من در ایستگاه منتظرت خواهم ماند.
هر بهونه ای پیدا کن! منتظرت هستم عزیزم.
قطار شیبن ال کوم از ... حرکت میکند.
اگه دوباره یکی از اون دخترا رو اینجا ببینم، کارت تمومه.
اما چه میتوانم بکنم؟ خیلی طاقتفرسا!
زکزوق، اوضاع چطوره؟
فکر میکنی با وجود اون دخترایی که این دور و بر هستن و سوار قطار میپرن، اوضاع چطوره؟
بیا، تولبا، بیا.
صبر کن! من همه بطریهای شیشهای را پس نگرفتم.
لعنت به تو!
هلاواتیم! مراقب پلیس باشید.
اگه ببینمشون داد میزنم «فاگافیگو». - و میدوم.
خانوما! خانوما! - بله!
صبر کن تا سطلم را از کناوی پس بگیرم.
هالاواتیم، منتظرم باش!
اوه، داد زدنت رو تموم کن.
کی از ما بدتره؟ - اعصابت داغونه!
بیا، فرار کن، خانوما! فرار کن!
نوشیدنی خنک! کسی نوشیدنی خنک میخواد؟ هانوما رسیده!
نوشیدنیهای خنک! آقا، با یه نوشیدنی خنک چطورین؟
تشنگیات را فرو بنشان!
پلیس! - فاگافیگو!
پلیس همین الان برگشته؟ لعنت بهش.
لطفا عجله کنید، آقا، عجله کنید.
من برات تمومش میکنم.
تغییر! - از سر راه برو کنار! فاگافیگو!
تکون بخور! - من سه ماه میرم زندان.
پسر، مواظب باش، قطار! بلند شو!
اون دختر تا وقتی که یکی از همین روزها قطار بهش نزنه، دست بردار نیست.
مرد، معطلم کردی. فکر کردم حرف مهمی داری.
اون مثل یه گربهست، هفت تا جون داره.
باربر! باربر! - بله!
چی شده؟ - نزدیک بود خانومه زیر گرفته بشه.
خانوما، من سه پیاستر برای تو کنار گذاشتهام.
چرا؟ - برای اینکه برات تو زندان غذا بیارن.
ممنون عزیزم. وقتی حکم حبس ابد گرفتی، جبران میکنم.
چرا ما را به حال خودمان رها نمیکنند؟
اگر پلیس نباشد، منصور که هست.
و وقتی کارمان با منصور تمام شد، زکزوق دنبالمان میآید.
بیچاره ما! این فقط از بدشانسی ماست.
ناله کردن را بس کن!
اگر میخواهی زندگیات را بگذرانی، باید از خودت دفاع کنی و بجنگی!
گفتنش آسونه وقتی مردی مثل ابو سریح رو داشته باشی.
خوش به حالتون خانوما. اینجا یه مردی هست که میشه ازش هیجان زده شد.
مراقب زبانت باش، بچه گوش میدهد.
چه زبانی؟ کاش میتوانستم جای شما باشم!
برو صندوق عقبم رو آماده کن، باید وسایلم رو جمع کنم.
نرو. - با عجله جایی میری؟
بله. من چند روزی نیستم و وقتی برگردم، خانم ابو سریح خواهم بود.
بگیرش! (or: بگیرش!)
تو عقلت رو از دست دادی!
کوس! بیا اینجا، کوس. بیا دیگه.
گربه کوچولوی ناز من.
اینجا چیکار میکنی؟
نترس.
فقط ازت میخوام مراقب قطارها باشی، همین.
از اینجا برو، برو! - سطلت رو برات آوردم.
جیغ نزن!
کمک! کمک! - فقط میخوام یه چیزی بهت بگم.
فقط یه چیز.
دستم را رها کن.
بگذار برود!
No comments yet. Be the first to leave one.