لومړۍ 136 کرښې.
یا اندراسته رحمان عزیز!
هیرا؟ این طرف!
انسانهای لعنتی و لنگهای دراز لعنتیشون.
آیا واقعا الان داری به تمام انسانها توهین میکنی؟
فقط لنگهاشون.
خب، در این صورت یالا بیا بقیه رو پیدا کنیم.
کویدین!
هیرا!
خالقا شکر!
فکر کردم شاید اژدها کارتو ساخته.
بعد از اینکه آزادش کردم؟ عمرا. اونا رباتهای بیمغز کشتارگر نیستن.
اگه چیزی باشه، فکر کنم واقعا باهم جور شدیم.
باشه عالیه. هیرا کجاست؟
ما دیدیم که از وسط حفرهای که ترکوندیمش فرار کرد.
بنظر میرسید داشت میرفت سمت امنگاه.
ولی بیش از حد دیر بود که بتونه صدامونو بشنوه.
ما هم احتمالا باید به حرکت بیفتیم. میدونی، قبل از اینکه...
هی، این یه فرض کاملا ناعادلانهاس.
شاید، ولی میدونی که ضرب المثل چیه.
پیشگیری بهتر از خورده شدن است.
گوش کنین! ما باید هیولا رو مهار کنیم تا اینکه مجیسترها بتونن به بند بکشنش.
احاطهگر قرار بدین. ما...
عقب نشینی!
اینجا چیکار میکنی؟
من بهت گفتم که زیرپایه رو روی کار بندازی!
نابود شده فرمانده. بدونش هیچ راهی وجود نداره که من هیولا رو تحت کنترل در بیارم.
مجیستر اموسین کجاست؟
این تقصیر منه.
من خیلی مطمئن بودم میریم میتونه منطق رو دریابه.
که من لازم نمیشه....
ولی در اشتباه بودم.
و باز هم، تو بهاش رو پرداختی.
خیلی شرمندهام، نب.
هیچ اربابی بدون یه برده نمیشه وجود داشته باشه
و هیچ بردهای بدون یه ارباب.
وقتشه چیزی که متعلق به منه رو پس بگیرم.
مجیستر، فرمانده شوالیه منو فرستاد.
باید وسیله کهن رو درست کنی قبل از اینکه اژدها همه ما رو به کشتن بده.
البته. من تقریبا اژدهاعه رو یادم رفت.
این همه جان تلف شده برای به زانو در اوردن یه هیولا.
آره!
اون چطور...
فرمانده، کجا دارین میرین؟
ما از تمام نقاط. گزارشات از مجروحین داریم.
ما اینجا بهتون نیاز داریم.
بیا بریم.
میریم؟ کسی اینجاست؟
هیرا!
اینجا امن نیست. نگهبانا هنوزم دنبالمونن.
بسیارخب...
خیلی نگران بودم که نکنه گرفتنت.
این دایرهاس؟
بنظر نمیرسید که امن باشه اینجا ولش کرد.
اون مجیستر لعنتی هرکاری میتونست کرد تا سعی کنه و مکان اینجا رو ازم بگیره
ولی قسم میخورم من یه کلمه هم نفسم دربارهاش در نیومد.
ولی... داشتی میرفتی؟
اگه اون نمیدونه امنگاه کجاست
مگه نباید تو اینجا میموندی؟
احتمالا حق با توعه.
ولی باید تو رو پیدا میکردم.
بخ دایره نیازی نداشتی که این کارو کنی.
مشخصا، ولی میخواستم امن نگهش دارم. اون دقیقا خوب مخفی نشده بود، میری.
بسیارخب، الان امنه. پس بدش به من.
تو داشتی میدزدیدیش.
تو همیشه قرار بوده که بدزدیش.
این... این دلیلیه که مکان تحویل دادنو تغییر دادی.
این دلیلیه که فیربنکس تو رو گیر انداخت.
اون میدونست تو خیانتکاره هستی و تو اونو کشتی تا لاپوشونیش کنی.
دلم نمیخواست کنم!
من...
متاسفم.
تو به ما خیانت کردی.
اینجوریا نبود.
فقط بهم یه فرصت بده تا توضیح بدم.
همه چیو بهم بگو.
تو میدونی وناتوری چیکار کردن با خانوادهام.
بعدی که گریختیم، من حس گمگشتگی و درموندگی داشتم،
تا اینکه درمورد استنطاق شنیدم.
نمیتونی تصور کنی چطوری بود.
مردمی از هر نژاد و آیین دورهم جمع شدن
تحت فرمان خود قاصد اندراسته
سعی کردن دنیا رو از مشکلی نجات بدن که بقیه میخواستن ازش چشم پوشی کنن.
بینظیر بود.
و من اونقدر مطمئن بودم که وقتی شکاف رو درست کنیم (شکافی که از آن اجنه عبور میکردند)
بقیه چیزا رو هم درست میکنیم.
فکر کردم بلخره یه نیروی چنان بسنده قوی و خالصانه وجود داره
که بشه وناتوری رو از بین برد.
ولی در اشتباه بودم.
استنطاق هرگز قرار نبود تو روی توینتر وایسه.
اونا زیادی از تلفات جانبی میترسیدن.
پس من یکی شجاعتر رو پیدا کردم.
کریمسون نایت. (شوالیه خونینرنگ)
ما میخوایم معبدیون رو بر ضد توینتر کنیم حتی اوناییش که داخلشن.
همه چیو بسوزونیم با خاک یکسان کنیم و زمین رو نمک پاشی کنیم.
ولی به دایره نیاز داشتیم که انجامش بدیم.
من مجبور بودم که داوطلب بشم.
تو باید درک کنی. ما نمیتونستیم همینجوری تحمل کنیم.
دیواین ممکنه قادر باشه ما رو ردیابی کنی.
باید مخفی میموندیم.
پس من... ترتیب ربوده شدنش رو دادم.
من به رضارن یه معامله پیشکش کردم.
ما دایره رو به قصر منتقل کردیم.
ما قرار بود که گیر بیفتیم تا که تبادل رو انجام بدیم.
اون پسره به دایره نیاز داشت برای یه تشریفات ولی بعدش قرار بود به من بدتش.
ما هم میگریختیم و اون بازجویی رو کنسل میکرد.
و تو به این سادگیا بهش اعتماد کردی؟
به خودم اعتماد کردم.
من...
نیروی نفوذ داشتم.
اوه، بیخیال پس. میشنوی اینو رولند؟
اون نیروی نفوذ داشته.
البته که معامله عدلانهای میشه پس.
تو از یه مجیستر توینتر خواستی که به ملتش خیانت کنه،
یه وسیله قدرتمند رو رها کنه،
و کاملا بیعرضه بنظر برسه درحال انجام دادنش،
و اون جواب مثبت داد؟
تو باید منو ببخشی
ولی چه زهرماری میتونستی درعوض براش پیشکش کنی؟
منو.
من بودم مگه نه؟
مگه نه؟!
بله.
ای خالق.
من چه احمقم.
تو بهم نیاز نداشتی که وارد قصر بشی.
تو از اولشم میخواستی منو به اون بفروشی.
من هرگز نمیخواستم اجازه بدم تو رو نگه داره.
اوه... چقدر لطفت رو میرسونه.
میریم، قسم میخورم تو بعدش میگریختی.
یه تشریفات ابلهانه بود که همش دربارهش حرف میزد ولی بعدش...
همه رو بکش بجز دختره.
بسه.
رضارن بس کن!
من تسلیم میشم!
من تسلیم میشم. فقط بزار زنده بمونن.
No comments yet. Be the first to leave one.