The Decline of the American Empire

The Decline of the American Empire (Le Déclin de l'empire américain)

د Farsi Persian ژباړه ډاونلوډ کړئ

د خپرونې معلومات

The Decline Of The American Empire 1986 1080p BluRay x26
د لخوا تبصره OldMan505

تګونه

bluray
په خپور شو: 2026-05-02
ډاونلوډونه: 22
د اوریدلو معیوبیت: No

د Farsi Persian سرليکونو مخکتنه

لومړۍ 200 کرښې.

‫سه چیز در تاریخ مهم هستند.‬

‫اول از همه، اعداد...‬

‫دوم، اعداد...‬

‫و سوم، اعداد.‬

‫این برای مثال به این معناست که...‬

‫سیاه‌پوستان در آفریقای جنوبی...‬

‫یک روز پیروز خواهند شد...‬

‫درحالی‌که سیاه‌پوستان آمریکای شمالی احتمالاً هرگز موفق نخواهند شد.‬

‫تاریخ یک علم اخلاقی نیست.‬

‫قانون‌مندی، دلسوزی، عدالت...‬

‫چنین مفاهیمی با تاریخ بیگانه هستند.‬

‫مصاحبه با دومینیک سنت-آرنو، توسط دایان لئونارد…‬

‫برای نویسندگان امروز. ‬

‫شما رئیس دپارتمان تاریخ هستید...‬

‫و به‌تازگی کتاب مفاهیم در حال تغییرِ خوشبختی را منتشر کرده‌اید.‬

‫می‌توانید کمی بیشتر در این باره به ما بگویید؟‬

‫نقطه شروع من این است که مفهوم خوشبختیِ شخصی...‬

‫در ادبیاتِ یک ملت یا تمدن نفوذ می‌کند...‬

‫زمانی که نفوذ آن رو به کاهش است.‬

‫منظورتان از «خوشبختی شخصی» چیست؟‬

‫انتظارِ دریافتِ...‬

‫رضایت فوری در زندگی روزمره…‬

‫و اینکه این رضایت...‬

‫پارامترِ هنجاریِ هستی را شکل می‌دهد.‬

‫می‌توانید یک مثال ملموس به ما بزنید؟‬

‫به عنوان مثال، ازدواج را در نظر بگیرید.‬

‫در جوامع باثبات، ازدواج‬

‫یک روش برای تبادل اقتصادی است...‬

‫یا یک واحد تولیدی.‬

‫منظورتان چیست؟‬

‫موفقیت یک ازدواج وابسته نیست‬

‫به خوشبختی شخصی آن دو فرد.‬

‫این موضوع اصلاً مطرح نمی‌شود.‬

‫یک جامعه در حال توسعه اهمیت بیشتری می‌دهد به...‬

‫منافع عمومی، یا خوشبختی در آینده...‬

‫تا رضایت شخصی.‬

‫برای مثال در رم...‬

‫ایده عشق زناشویی برای اولین بار رایج می‌شود‬

‫در قرن سوم، در دوران دیوکلتیان…‬

‫درحالی‌که امپراتوری در حال فروپاشی است.‬

‫و در اروپا، ایده خوشبختیِ روسو...‬

‫نویدبخشِ انقلاب فرانسه بود.‬

‫پس من این سوال را مطرح می‌کنم:‬

‫آیا این تلاشِ جنون‌آمیز برای خوشبختی شخصی...‬

‫که امروزه در جامعه می‌بینیم...‬

‫با زوالِ امپراتوری آمریکا در پیوند است...‬

‫همان‌طور که اکنون آن را تجربه می‌کنیم؟‬

‫چطور مگه؟‬

‫من ۵ دقیقه دیگر وقت لازم دارم. میلان کوندرا نیامد.‬

‫فقط کشش بده.‬

‫چطوری؟‬

‫فروپاشی اجتماعی، زوال نخبگان، می‌دانی.‬

‫عجیبه که او به ندرت در کتابش از زنان نام می‌برد.‬

‫- موضوعش این نبود. - با این حال…‬

‫نادیده گرفتن آن...‬

‫چه کسی می‌خواهد قدرتِ زنانه را با زوالِ اجتماعی یکی بداند؟‬

‫اما ظهورِ قدرت زنان همیشه با زوال پیوند داشته است.‬

‫این علامتی از آن است.‬

‫می‌توانی این را بعداً به او بگویی.‬

‫ممنون!‬

‫حالا که صحبت از قدرتِ زنانه شد...‬

‫باید آن دختر ویتنامی را در کلاسم ببینی!‬

‫با شرقی‌ها، من این حس را دارم...‬

‫آن‌ها پول مرا به برادر بیمارشان می‌دهند.‬

‫نمی‌توانم او را ذاتاً منحرف تصور کنم.‬

‫سباستین شیشه درِ پشتی را شکست.‬

‫من موقتاً درستش کردم، اما باید به تعمیرکار زنگ بزنم؟‬

‫ دوشنبه انجامش می‌دهم. ‬

‫و ماشینم هم از کار افتاده. لابد استارتش است.‬

‫سیلوین حالش بد شد نتوانستم او را به کلاس باله ببرم.‬

‫ اوهوم. ‬

‫دومینیک و دایان هنوز اینجا نیستند.‬

‫پس نگران نباش اگر کمی دیر کردیم.‬

‫مشکلی نیست، منتظر می‌مانیم.‬

‫دانیل می‌خواهد با پیر صحبت کند.‬

‫دوستت دارم.‬

‫واقعاً؟‬

‫تو؟‬

‫ من؟ ‬

‫هنوز دوستم داری؟‬

‫بله البته.‬

‫می‌ترسی این را بگویی چون رمی اینجاست، نه؟‬

‫ تا بعد. ‬

‫می‌توانیم کمک کنیم؟‬

‫بعد از اینکه قزل‌آلا را آماده کردم.‬

‫موسیرها را بده لطفاً.‬

‫کمرم واقعاً درد می‌کند.‬

‫باید بروی شنا کنی.‬

‫آب خیلی سرده، تازه من هم بد شنا می‌کنم.‬

‫معاشقه تنها ورزشی است که واقعاً دوست دارم.‬

‫بعد از ۱۵ سال ازدواج... از ریخت افتاده‌ام.‬

‫نفر بعد.‬

‫آخ، ای کاش لاغر، جوان و جذاب بودم...‬

‫من همیشه در رژیم هستم.‬

‫من هر روز صبح خودم را وزن می‌کنم.‬

‫وحشت دارم که بدنم شل بشود.‬

‫مشکل من این است که...‬

‫من در دوران اشتباهی به دنیا آمده‌ام.‬

‫من برای چاق بودن ساخته شده‌ام.‬

‫مادربزرگم،‬

‫هرگز کاری سخت‌تر از...‬

‫ارگ زدن در کلیسا انجام نداد.‬

‫او زن درشتی بود که عاشق غذا خوردن بود...‬

‫و همراه با پیراشکی‌های شکری‌اش، ورموت می‌نوشید.‬

‫آن زمان‌ها، مردها زن‌هایشان را درشت دوست داشتند.‬

‫گمان می‌کنم «وزیکا» نداریم.‬

‫از تپیوکا استفاده کن.‬

‫یک مغازه لهستانی هست که گاهی وزیکا دارد.‬

‫اما آنجا خیلی دور است، در بروسارد!‬

‫من لنی آیزنباخ را به یک رستوران چینی در بروسارد بردم.‬

‫در بروسارد؟‬

‫در بروسارد رستوران چینی خوب هست؟‬

‫چی؟‬

‫جعفری را بده به من.‬

‫آن موقع هنوز متاهل بودم.‬

‫نمی‌فهمم.‬

‫احمق‌های بصری! شاید باید برایش نقاشی بکشی.‬

‫بگو ببینم.‬

‫یک ماه قبل، یکی از دانشجوها را برای غذای دریایی به «دلمو» برده بودم.‬

‫البته، با این نقشه که بعدش حسابی باهاش عشق‌بازی کنم.‬

‫هرگز عوض نمی‌شود.‬

‫یکی از دوست‌های زنم ما را دید.‬

‫تازه طلاق گرفته بود.‬

‫شوهرش، البته، داشت به او خیانت می‌کرد.‬

‫او از مردها متنفر بود.‬

‫داستان تکراری.‬

‫ساعت ۴ وقتی می‌گویم جلسه دانشکده دیر تمام شد...‬

‫زنم از من می‌پرسد که آیا صدف‌ها تازه بودند یا نه.‬

‫فاجعه پشت فاجعه!‬

‫این توضیح می‌دهد که چرا مردهای متاهل زیاد به حومه‌ی شهر می‌روند.‬

‫من «آمیل نیتریت» را در بروسارد کشف کردم.‬

‫آن دیگر چیست؟‬

‫دارویی برای بیماران قلبی...‬

‫که بلافاصله رگ‌های خونی را منبسط می‌کند.‬

‫در بروسارد سکته قلبی کردی؟‬

‫دو تا دختر را که به مقصد نیویورک هیچهایک می‌کردند سوار کردم.‬

‫نمی‌توانستم از کنارشان بگذرم.‬

‫نه در شب!‬

‫بنابراین پول متل‌شان را حساب کردم.‬

‫آه، خیریه‌ی مسیحی!‬

‫پاداشش را هم گرفتم!‬

‫آن‌ها پیشنهاد دادند که با من بخوابند.‬

‫دو روح مهربان.‬

‫اندام‌های زیبایی هم داشتند.‬

‫یکی از آن‌ها یک قرص کوچک روی پاتختی گذاشت.‬

‫آن آب مرغ است؟‬

‫بله، سس «ولوت» را بیاور.‬

‫گفت باید قرص را ۱۵ ثانیه قبل از ارضا شدن مصرف کنم.‬

‫آمیل نیتریت درست قبل از ارگاسم...‬

‫خلسه‌ی مطلق... مثل یوحنای صلیبی.‬

‫اما قلب آدم را پیر می‌کند.‬

‫من عجب احمقی هستم...‬

‫آن‌قدر هیجان‌زده بودم که فراموش کردم آن را بخورم.‬

‫آوردمش خانه...‬

‫و شب بعد، با زنم مصرفش کردم.‬

‫به او گفتم این یک تست برای دانشکده داروسازی است!‬

‫یک غواص توی استخر است.‬

‫باید مال کلوب باشد.‬

‫داری می‌لرزی!‬

‫آب یخ است.‬

‫برو سونا.‬

‫آن‌ها چی هستند؟‬

‫چی؟‬

‫آن علامت‌ها.‬

‫چیزی نیست... مال کلاس جودوام است.‬

‫جودو؟‬

‫این را به دخترم گفتم. او به شدت حسود است.‬

‫من با این مرد یک رابطه عجیب دارم.‬

‫باورنکردنی است.‬

‫کسی که در یک بار با او آشنا شدم.‬

‫شغلش چیست؟‬

‫ترجیح می‌دهم ندانم.‬

‫برای شروع، او گفت این اولین باری است که مردی مثل او را می‌بینم...‬

‫یک مرد واقعی.‬

‫او هرگز به صورت معمولی با من عشق‌بازی نمی‌کند...‬

‫همیشه از پشت...‬

‫مثل یک مرد.‬

‫قبل از او، نمی‌توانستم این را تحمل کنم.‬

‫چند بار اول او موهایم را کشید...‬

‫مثل یال اسب.‬

‫بعدش...‬

‫او شروع کرد به زدن من...‬

‫روی باسن و ران‌هایم.‬

‫بعدش نوبت کمربند چرمی‌اش رسید.‬

‫بعد شروع کرد به...‬

‫بستن من به رادیاتور...‬

‫در حالت‌هایی که هر بار تحقیرآمیزتر بود.‬

‫هرگز این‌طور ارضا نشده بودم.‬

‫اما باید تمامش کنم.‬

‫دارد خطرناک می‌شود.‬

‫از او می‌ترسی؟‬

‫نه، از خودم می‌ترسم.‬

‫من کسی هستم که همیشه می‌خواهد فراتر برود.‬

‫من کسی هستم که کنترل را در دست دارد.‬

‫هرگز چنین احساس قدرتی نکرده بودم.‬

‫قدرتِ قربانی باورنکردنی است.‬

‫او کاملاً به من وابسته است.‬

‫این هیچ ربطی به زنِ مورد ضرب و شتم قرار گرفته ندارد.‬

‫این بازی‌ای است که قوانین ثابتی دارد اما هیچ محدودیتی ندارد.‬

‫حتی ممکن است همدیگر را بکشیم.‬

More Farsi Persian subtitles for The Decline of the American Empire

تبصرې

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left