لومړۍ 200 کرښې.
لبخند مادرم
از اینجا بزن به چاک.
ولم کن! گمشو.
تنهام بزار.
بهم آرامش بده. از سرم برو بیرون.
گمشو از اینجا برو. دارم بهت میگم برو.
تو به اینجا تعلق نداری.
طرف کیه؟
خدا. بهش گفتم تنهام بزاره.
اگه ظاهرا همه جا هست، من حتی برا یه ثانیه هم آزاد نیستم.
آزاد؟
تا تنها آزاد باشم و تنها فکر کنم. ولی اون همیشه میدونه.
"هشت بچه برای همه هملین ؟!"
"ارقام بیشتر! شفاف میکند."
"موشهای بیشتر."
اجازه هست؟
آقای ارنستو پیشیافوکو؟
من منشی، آقای کاردینال پیومینی هستم.
ایشون ریاست کمیته روحانی رو بر عهده داره، و مسئول فرایند مقدس سازی هستن.
دستام کثیفن.
اعلیحضرت دوست داره شما رو ببینه.
فکر کنم اشتباه اسمی شده.
اتفاقا دنبال خود شما میگردم.
قضیه مربوط به مقدس شدن مادرتون هست که،
در جلسه دوم اتفاق میفته.
چرا تعجب کردید؟
چون تعجب کردن داره.
شما فکر میکنید نباید تعجب کرد؟
تابلویه تعجب کنم.
و موجه هم هستش. باید دربارش فکر کنم.
مادرم یه قدیسه.
اعتراف میکنم هیچ وقت نفهمیده بودم.
این روند سه سال پیش، توسط برادرتون،
آقای اوژنیو پیکیافوکو،
شروع شد.
الان تو توگو هستش؟
اون اونجا کارها رو هماهنگی و مدیریت میکنه.
و اینجا هم در خونه، یه گروه بسیار فعال حاضر و آمادن.
والا من روحمم خبر نداشت.
واتیکان هم قبلا در جریان این روند قرار گرفته،
و همین طور اعضای کلیسا...
سه سال.
قراره به شهادتهایی که درباره مادرتون داده میشه و شخصیت قهرمانانش در،
داشتن فضایل، در جلسات رسیدگی بشه.
بعد مادرم یه قدیس میشه؟
حقیقت همینه...
شوخی که نیست؟
بهتون اطمینان میدم که نیست.
حالتون خوبه؟
آخه الان یه چیز باور نکردنی رو بهم گفتید که،
کاملا برا زندگیم، بیگانه هستش.
اعلیحضرت فردا شما رو در واتیکان میبینه.
یه ماشین میاد دنبالتون.
چرا؟
احتمالا اعلیحضرت، چند تا سوال ازتون داره.
چون برای این روند، باید به حرفای آشنایان هم گوش بدیم.
راستی...
آیا فیلیپو آرگنتی رو میشناسید؟
یه شخصیتی تو کتاب جهنم دانته هستش.
درسته، ولی یه شخصیت جوندار.
اون در،
شرکت تعاونی آکوینو استخدام شده.
میشناسمش. آرگنتی اسم مستعارشه.
بنابراین؟
اون غیبش زده. آخه باید تا ساعت 2:52 میرسید...
فیلیپو آرگنتی با مقدس شدنه،
مامانم چه ارتباطی داره؟
چیز بیشتری نمیتونم بگم.
فردا میبینمتون.
رنگت پریده.
سخن پاپ به سیاستمداران:
"اخلاقمدار و شایسته باشید."
وضعیت اضطراری در والتلینا با سرازیر شدن بهمن.
مرگ به وسیله غرق شدن در فریولی.
روز یکشنبه خودروها در 150 شهر ممنوع شدند...
خالههای عزیزم.
خاله ماریوشیا.
چرا اینجایید؟
چون زنت ما رو اینجا دعوت کرده.
قضیه اون نقاشی چیه؟
به درخواست زنت آوردیمش.
برای همون قضیه اولین قاعدگی.
معلومه.
باهامون شام میخورید؟
ممنون، قبلا خوردیم.
بعد شام حرف میزنیم.
چرا اونا اینجان؟
قراره منو همراهی کنن.
فردا گیدو و لوسیا هم میرسن.
با ارمینیو؟
مگه همو تو کلینیک ندیدید؟
میگه قضیه خیلی مهمیه. خودش زنگ میزنه.
چرا دیگه میخوان بچههاشونو بیارن؟
نمیدونم.
پیشِ خاله ماریا هستن.
کسی نمیدونه چرا؟
اونا باید بدونن.
این دیگه چی بود؟
معلممون این کارو قبل غذا خوردن انجام میده.
داستان چیه؟
چرا اینو میگی؟
عصبانی؟
چرا باید باشم؟
البته با دستِ چپت نباید کنی.
باید با دست راستت انجام بدی.
دست راست.
روح؟
دیگه بخور.
این مامانه.
اینم منم.
من که شباهت زیادی نمیبینم.
لبخند مامانت خیلی ملایم بود.
این نقاشی رو ترجیح میدید،
یا کاری که الان دارم میکنم؟
راستشو بخوای، خیلی از هنر مدرن چیزی سرم نمیشه،
و واقعا نمیدونم چه نظری بدم.
میشه بچه رو بخوابونی؟
مگه چی شده؟
راست میگی، ولی...
چی شده؟
آدم باید صبور باشه.
قبلا بوسیده بودیم.
یه چیزی هست که ازش سر درنمیارم.
شش میلیارد آدم وجود داره؟
حتی بیشتر.
چجوری خدا میتونه همزمان حواسش به شش میلیارد آدم باشه؟
نمیدونی. شب بخیر.
نه، میدونم.
چون به خدا اعتقاد ندارم.
پس وقتی بمیری، تنهایی میکُننت تو قبر و
و دیگه هیچ وقت همو نمیبینیم.
کی این مُهملات رو بهت گفته؟
معلم دینیمون. میگه بهشت بیمه عمر ما هستش.
به معلمت بگو که داریم از پس مرگ برمیایم،
و دیگه پیر نمیشیم.
چون قراره هر کی سن خودشو انتخاب کنه و همیشه تو اون سن بمونه.
و این یه نظریه علمیه.
واقعا قرار نیست دیگه بمیریم؟
خودت چه سنی رو انتخاب کردی؟
سن خودم. البته یکم کمتر.
و من؟
تو هنوز وقت داری.
تا کِی؟
وقتی بزرگ شدی و برا خودت مَردی شدی.
بهترین موقع برای نامیرا شدن کدومه؟
موقع اولین عشقت.
اگه اونو فراموش نکنی، نامیرا میمونی.
پس اونایی که مُردن چی؟
اونایی که مُردن...
دیگه بگیر بخواب، لئوناردو.
بعد از ظهر لئوناردو داشت یه کاری میکرد.
چون باباشی، باید بدونی.
داشت تنهایی با خودش حرف میزد.
هیچ وقت اینجوری ندیده بودمش.
ازش پرسیدم داره با کی حرف میزنه.
"با خدا."
"اگه همونطور که معلمم میگه، اون همه جا باشه، پس من آزاد نیستم."
که چی؟
یعنی چی که چی؟
به منم همینو گفت.
حتما باید دینی یاد بگیره؟
خودش اینو میخواد.
مگه چه مشکلی داره؟
تو از بحثها و مشکلات غافلی...
پس لابد باید به یه چی فراتر باور داشته باشه.
چون نمیتونه مرگو قبول کنه؟
پس همون بهتر بهش دروغ بگیم.
قضیه مامانمو میدونی؟
همه میدونستن، اِلا من.
لئوناردو میدونه؟
جواب بده.
خودت از کِی میدونی؟
فکر کنم از سپتامبر.
اونم بعد رفتنم.
که چی؟ ربطش چیه؟
ربطیش وقتیه که لئوناردو رو برای کلاس دینی ثبت نام کردیم.
توهم زدی.
باید برم. - کجا؟ -
شرمندم.
فردا میبرمش مدرسه.
ساعت هشت آماده میشه. سر وقت بیا.
لعنت به این وضع...لعنت...
لعنت به دین.
اِجیدیو، کُفر نگو.
اذیتم میکنه و تازه اصلا،
چرا تو ناراحت شدی؟
لعنت به همه چی.
توهین به مقدسات، کمکی نمیکنه.
لعنت به دین.
با مهربونی به اون چه که کاپوچین گفت، فکر کن.
"یه فرانسیسکی که کفر میگه؟"
بهش فکر کن، اِجیدیو.
لعنت به دین.
عالیجناب، ما هنوز مدیون
ماموریتهاتون تو آفریقا هستیم.
و همچنین اونایی که تو آمریکای جنوبین.
برا همین میخوام،
به افتخارتون زانو بزنم.
چیکار میکنی؟
فِلِنگو میبندی؟
No comments yet. Be the first to leave one.