لومړۍ 122 کرښې.
واسه همین، کالی گلانتل زندگیش رو گذروند
با این فکر که نکنه نامرئیه.
بعد از کلی گشتن دنبال رژیمی که بتونه عشقی که
حقش بود رو نصیبش کنه، کالی فهمید که خوردنِ
کرفس بیشتر از کالریای که داره، کالری میسوزونه.
وقتی کاملاً ناپدید شد، بالاخره احساس کرد دیده شده.
بعد از رسیدن به رویای هر دختری یعنی وزن منفی،
هیچکس نمیتونست چشم ازش برداره.
سر همه به طرفش میچرخید.
دوربین عاشقش شده بود،
اما یه روز، به خودش اومد و دید دلش داره به حال
بازندههای دستوپاچلفتی دنیا میسوزه،
حالا که کل توجهها رو خودش بود.
جوری میرقصید انگار هیچکس نگاهش نمیکنه.
ولی یکی داشت نگاه میکرد.
با خودش فکر کرد کمروییاش کجا رفته،
اما مهم نبود
چون خوشحال بود و تا ابد آزاد.
اما هرچقدر هم تلاش کنن، بعضی زنها اونقدر ضعیف هستن
که نمیتونن رنج دیگران رو نادیده بگیرن.
بیا. فقط نصف یه ساندویچه.
ممنون خانم، اما من صدقهبگیر نیستم.
روش نوشته: «کار در ازای غذا».
واقعاً، مشکلی نیست.
ترجیح میدم از گشنگی بمیرم تا اینکه تحقیر بشم.
خیلیخب. چه کاری برام از دستت برمیاد؟
خب، من قبلاً پرستار بودم.
پرستار آسایشگاه بیماران رو به مرگ بودم. میتونم همون کار رو بکنم.
فقط یه ثانیه طول میکشه.
دراز بکش. خب، شروع کنیم.
آروم پر بکش.
خودت رو رها کن.
مجبور نیستی خودت رو نگه داری.
برو به سمت شکوه.
نمیتونم... من قرار نیست همینجوری بمیرم.
اوه، چون خودم نمیتونم خرج شکمم رو دربیارم؟
تا حالا اینقدر بهم توهین نشده بود!
نه، اوه نه نه. منظورم این...
باشه. میتونم تلاش کنم.
نترس.
فقط تسلیم شو.
دوستت دارن.
برو سمت نور.
نور همون عشقه.
برو سمتش.
زیباست!
حالا دیگه در آرامشی.
الو؟ من کجام؟ داره چه اتفاقی میافته؟
بالاخره میتونم به این ساندویچ ناخنک بزنم!
اومم، خیلی لذیذه!
صبر کن! اه! تو این ساندویچی سس مایونز هست؟
آره. ساندویچ کالباس و مایونز بود.
لعنت! چرا بهم نگفتی؟
من از مایونز متنفرم! تو هم مشخص نکرده بودی!
نمیتونی با قاشق پاکش کنی؟
واقعاً که چندشه!
من که میدونم قبلاً اونجا بوده.
میتونی کمکم کنی از اینجا برم بیرون؟
اوه... اوه، آره. الـ... البته.
ببخشید. آروم برو جلو.
اولین کوچه رو بپیچ چپ.
یه در میبینی.
درست برو همونجا.
اوه! فکر کنم اینجا جهنمه! اوه!
اوه، متأسفم.
مگه همینو نمیخواستی؟
نه! اوه، خب تو هم مشخص نکرده بودی.
اوه، داره میسوزه!
پوستم داره میسوزه!
نمیتونی فقط پاکش کنی؟
خواهش میکنم بذار برم. من یه بچه دارم!
بهت اجازه میدم رو زمین بمونی
اگه بتونی یه کارِ ساده رو انجام بدی.
باید یه کارِ فداکارانه انجام بدی.
اووووه!
خیلیخب. ساندویچ سالاد تن با دورِ نون گرفته شده برای شما بود،
و کی ژیروی گیاهی سفارش داده بود؟
ژیرو؟ ژیرو؟ ژیرو.
کی ژیروی گیاهی سفارش داده بود؟
غذا دادن به فقرا فداکاری نیست.
این کار رو کردی تا خودت رو نجات بدی.
قبول نیست.
میتونم ماشینم، همهچیزم رو ببخشم.
احساس میکنم متوجه ظرافتِ
تناقض کار فداکارانهام نمیشی.
اینجا دیگه خونهی توئه.
میدونم باید چیکار کنم.
یه فرصت دیگه.
امی لیبلین با ذوق و شوق به سمت خونه دوید.
ام، ببخشید. دارید چیکار میکنید؟
این دیگه، مثلاً، رد کردن خط قرمزهاست، خب؟
من فقط دارم همون کاری رو میکنم که خودت خواستی.
واقعاً منطقت رو درک نمیکنم.
درست بعد از ناهارم توضیح میدم.
باشه. تا وقتی که جدیجدی
قصد داری بچهی خودت رو بخوری،
من هیچ کاری به این موضوع ندارم.
واقعاً که چندشه!
«امی» نمیتونست تحمل کنه که بچهش بدون مادر بزرگ بشه،
اما اگه مدام در آستانهی قورت دادنِ دلمهی کوچولوش قرار میگرفت،
مامان همیشه میتونست برای اولین قدمهای بچهش اونجا حضور داشته باشه،
اولین شناش، اولین لقمهی غذای جامدش
به این شرط که مامان همیشه دهنش رو آب بندازه و شکمش رو به قاروقور وا داره.
خانم، من رو قاطی این موضوع نکن.
تسلیم! تسلیم!
اما رازهای ما، ما رو از درون میبلعن.
میدونم احمقانه به نظر میرسه، اما از بچگی،
نمیتونستم این حس رو از خودم دور کنم که مامانم میخواد من رو بخوره.
و هیچوقت به این احتمال فکر کردی
که اون کار رو کرده تا بتونه تو زندگیت بمونه؟
مامان، واقعاً میخواستی پیش من باشی،
یا فقط تلاش میکردی نری جهنم؟
مزیت شغل دکتر باجی این بود که تو ردیف اول تماشاچیهای
نمایش خُلوچِلها مینشست، مثل بیمارِ امروز صبحش.
نمیدونم دکتر.
مردم بهم میگن باید پارانوئید باشم،
اما من چیزی ندارم که ازش بترسم.
فکر میکنی بهخاطر اوناست؟
کدوم اونا؟ مشکل چیه؟
میبینی چطور تن ندادنت به وحشتزده شدن،
رو مخمه؟
چرا همه دست به یکی کردن که من رو پارانوئید کنن؟
No comments yet. Be the first to leave one.