لومړۍ 33 کرښې.
کوجو کون ... زیادی خشنی !
اینطوری خوشت میاد ؟
آره ، خیلی گنده س ...
نه ... داره آبم میاد!
کوجو کون ... داره آبم میاد !
منم به زودی میاد .
بیا با هم !
قسمت 9 : مثل بچه ها میمونه
وای ، چقدر خستم !
هنوز خیلی چیز باید یاد بگیرم باید به خوندن ادامه بدم.
اول با کتابی که کوجو کون بهم داد شروع میکنم.
تا وقت پختن غذا به خوندن ادامه میدم.
اما واقعا عجیبه
همین چند هفته پیش ، اصلا فکرش رو نمیکردم اینطوری زندگی کنم.
سنپای
پیدات کردم !
ممنون برای کمک!
همیشه یه چیزایی یادم میره ، انگاری هیچوقت تمومش نمیکنم.
وقتی که داشتم کمک میکردم ، با مدیر صحبت کردم.
اینجا اصلا عوض نشده ...
اینجا زندگی کردی؟
آره...
- حالا ... کجا اینو قبلا شنیده بودم ؟
اما چون تو اینجایی ...
برگشتن برام اشکالی نداره.
چیکار میکنی
یوکیتاکا؟
چند وقتی میشه
آنیکی
اِ ...پس وقتی گفت این نزدیکا زندگی میکنه
منظورش معبد بود ، درسته ؟
درسته.
راستی ! حرف زدنشون مثل همه .
No comments yet. Be the first to leave one.