لومړۍ 115 کرښې.
مترجم ممد کرافت
خفنه. خیلی دوسش دارم
باید یاد بگیرم چطور به حرکت درش بیارم
عاشقشم من!
راه رفتن خیلی پیش پا افتادس
این کلاهخود بینظیره
هی خوشگله
بیا ببینیم تو چه کارهای
خیلی خب
همه دارن دوبرابر کار میکنن تا عقربهای جدید رو بسازیم
هاه. هیچوقت فکر نمیکردم اینو بگم
رنگکاری قشنگیه
عاشق اینم ببینم شما دو تا از طریق هنر خودتونو بیان کنین
فقط رنگ نیست
لاستیکم هست
ما برای پوشوندن عقربها داریم این لاستیکهایِ پاکتاپاک رو ذوب میکنیم تا...
تا صاعقه زوما نتونه از بینشون ببره
اوه شرمنده اون بخش تو بود. هیجان زده شدم. شرمنده
الان دارین بهم میگین شما دنیای هنر و دهنسرویس کنی رو به هم تلفیق دادین،
با یه مشت عقربهای ضدصاعقه؟
شما دو تا تیم خوبی هستین
- ولی هنوزم برام خیلی عجیبه. - عمیقا عجیبه.
اگه قراره با این جیگرا به نبرد بتازیم،
فکر میکنم شانس خوبی داریم
با این تفاوت که زوما الان هم دستکش رو داره هم کلاخود رو
مغزهای کوچولوی عجیبتون برای کمک کردن به اون ناحیه هم به چیزی رسیدن؟
هی
میتونیم از پسش بر بیایم
ما باهوش بودن رو داریم، عقربها رو داریم، و همدیگه رو داریم
این همیشه برای ما کافی بوده
نذارین شبح اجتناب ناپذیر مرگ جلوتون رو بگیره
چرا نه؟
خیلی خب، مطمئنا زوما پاره پورهاتون میکنه، ذره به ذرهاتونو
این یارو قطعا میمیره
من؟
ولی شما یه قدرتی هماورد سلاحهای تیانشانگو دارین
من
کاملا. کاملا
ولی، خب چطور؟
استادهای کهن میتونستن با عناصر ارتباط بگیرن تا از قدرتشون بهره برداری کنن
من چرخههای طوفان رو ساختم تا قدرت طوفانی خودم رو افزایش بدم
قدرت... صبر کن. وایسا
پس داری میگی راحت میتونی سلاحهای تیانشانگ رو از زوما برداری؟
نه
دارم میگم اگه بتونم قدرتهای صاعقهایم رو پس بگیرم،
از زوما میدزدمشون
وووهووو! حماسهواره! جونم!
این کارو کن. این کارو میکنیم
استاد مستودون،
سلاح سری ما!
آره!
و اگه این بدن غازی توی نبرد از بین بره...
- چی؟ - به سادگی با بدن یکی دیگه تلاشمو میکنم
اوه، ببخشید. دوباره بخش آخر رو اجرا کن
بزن بریم
خب، این مگه یه غافلگیری نیست
نمیتونستی دور بمونی، میتونستی؟
برادرت کجاست؟
رفت به جنگل تا برام یه معجون شفا دهنده دم کنه
بچه مفیدیه وقتی تمرکز میکنه، اینجوریاس
صداش بزن. همین الان
اوه! شرمنده. انرژیش رو ندارم، عشقولی
بنظر اون تصادف خوب خردم کرد
گفتم همین الان
«برام دارو بیار، کلاس»
«از این طناب آویزون شو، کلاس»
من برادرتم یا بازیچهات؟
هرکاری میخواد رو انجام میدم، حالا ما رو نگاه
جوابمو بده، برای بار آخر میگم
کلاس کجاست؟
هوووش...
وگرنه اصلا برنمیگرده
اون برادرته
ممکنه براش عقلانهتر باشه که روی پای خودش در بره، ها؟
همه نمیتونن عالیجناب الفی والفی باشن حالا، مگه میتونیم باشیم؟
هووی!
به اندازه کافی دیر کردی
بفرما
- چی؟ - بعدا
قابلتو نداشت
اوه بیا یه مایه درد بزرگتر که جلوی چشمه رو درست کنیم
کجا قایم شدی، خرس کوچولو؟
تقریبا
تقریبا تو چنگم اومد
هی داری چیکار میکنی؟
تمرکز
وقتی بدنم رو از دست دادم، ارتباطم با عناصر رو هم از دست دادم
به آرامش مطلق نیاز دارم اگه قراره دوباره قدرتم رو بدست بیارم
آره، درمورد این
چطوره قبلا ندیدم قدرت طوفانی بزنی؟
بنظر میرسه من لحظهای حس آرامش مطلق داشتم،
از وقتی تو رو دیدم؟
بهم یاد بده
جدیَم. تو همش حرف ضعیف بودن بدن غازی پدرم رو میزنی
پس به من یاد بده چطور با عناصر ارتباط برقرار کنم
و من زوما رو درب و داغون میکنم!
حتی اگه دلم میخواست، نمیتونستم
1000 سال برام طول میکشه. نه، 2000 سال
حس میکنم میتونم بدستش بیارم توی یه...
هزار سال
داری وقتمو هدر میدی!
نمیتونم اجازه بدم پدرمو ببری توی یه جنگی که ممکنه ببازه
ما همه میبازیم اگه من سعیم رو نکنم
بیا باهم بجنگیم الان. بهت نشون میدم آمادهام
دست نگهدار پو
نمیتونی هر جنگی رو با ثابت کردن خودت ببری
ثابتش کن
No comments yet. Be the first to leave one.