لومړۍ 200 کرښې.
شرکت کُننده در بخشِ رقابتيِ" "جشنواره يِ هنرها 1960
«استوديو فيلمِ «شوچيکو : تقديم ميکُند
«« رودخانه يِ فوئفوکي »»
: تهيه کُننده «کيسوکه کينوشيتا»
: بر اساسِ رُماني از «شيچيرو فوکازاوا»
: مديرِ فيلمبرداري «هيرويوکي کوسودا»
: کارگردانِ هنري «کِساکي ايتو» و «کوهِي اِزاکي»
: موسيقيِ متن «چوجي کينوشيتا»
: صدابردار «هيسائو اونو»
: نورپرداز «ريوزو تويوشيما»
: تدوينگر «يوشي سوگيهاراي»
: با شرکت
«تاکاهيرو تامورا» «هيدئو تاکامينه»
«مانوسوکه ناکامورا» «شينجي تاناکا»
«يوسوکه کاوازو»، «شيما ايواشيتا» «سومه گورو ايچيکاوا»
«کوشيرو ماتسوموتو» «کانزابورو ناکامورا»
: نويسنده و کارگردان «کيسوکه کينوشيتا»
"نبردِ ايداگاوارا، سالِ 1521"
بس موحش است صحنه يِ" "... کُشتار و قتلگاه آدميان
و بس رقت بار است جهاني که با 7 گناه کبيره" ".منحرف و سرگردان گشته است
محکوم به جهنم است" "... جهانِ فاني
همچنانکه آدمياني که بر رويِ آن ميزيند" ".تا ابد به سر خواهند بُرد در ننگ و فلاکتي جاودان
.انگار «هانزو» از نبرد برگشته
ولي چرا با قيافه يِ افسرده !گرفته رويِ اون تخته سنگ چندک زده؟
لابد لشکرشون .تار و مار شده
بهش گفته بودم به جنگ نره .چون شايد همچين اتفاقي بيفته
حالا مشخص شد !حق با من بود
!«هانزو»
تو که نميتونستي خودت به تنهايي !يک نبرد رو فتح کُني
حالا نگران نباش. هيچکس از اهاليِ دهکده .خبر نداره که تويِ جنگ شرکت داشتي
انگار هيچکس نميخواد حتي !يه تُف هم کفِ دستِ آدم بندازه
پيروزي و شجاعت تويِ ميدانِ نبرد .واسه هيچکس اهميتي نداره
پس شانس و اقبال با شما بود؟
کار اصلاً به شانس و اقبال نکِشيد! چون اون بزدل هايِ !اهلِ «سوروگا»، تا ما رو ديدن، فرار رو بر قرار ترجيح دادن
واقعاً؟! يعني دشمن !اينقدر ضعيف بود؟
ارتشِ دشمن تويِ دشتِ «ليداگاوارا» در دو بخش .موضعگيري کرده بود، ولي همه فرار کردن
حتي يه نفر هم .ازشون باقي نموند
!حالا کجا رفتن؟
!اي احمق
،دشمن فرار کرده !اونوقت تو ميپرسي کجا رفتن؟
آخه از کجا بدونه؟! بايد خيلي احمق باشي !که همچين سوالي بپرسي
ولي خودت که ميدوني، برايِ کسبِ افتخار در ميدانِ نبرد !بايد سرِ ژنرالِ دشمن رو از تن جدا ميکردي
هر چند موفق نشدم سرش رو از تنش جدا کُنم .ولي به هر حال، ژنرالِ دشمن کُشته شد
جدي؟ تو کُشتيش؟
من نکُشتمش .ولي تعقيبش کردم
و فرمانده يِ من .اونو کُشت
!عجب
!اين يکي از بيرق هايِ عاليجنابِ ماست !نشانِ الماسي شکلِ خاندانِ «تاکِدا» هم روش داره
من ميتونم هر چقدر دلت بخواد !از اين بيرق ها واست بيارم
اما امکان داره دشمن .دوباره برگرده و حمله کُنه
و اگه بفهمن که تو هم تويِ جنگ .شرکت داشتي، ممکنه در صددِ انتقام بربيان
!واقعاً که خيلي احمقي
!لشکري که متواري شده چطور ممکنه برگرده اينجا؟ !مگه کاري از دستشون برمياد که برگردن؟
!بهتره درِ دهنت رو ببندي
،فرمانده ام واسه استراحت رفت منزلش .من هم اومدم يه سر به اينجا بزنم
.کارِ خوبي کردي .ميدونستم شجاعانه ميجنگي
هميشه مطمئن بودم !سربازِ بزرگي ازت درمياد
!"بي دليل نيست که بهت ميگن : "هانزويِ آتشين مزاج !حقا که نوه يِ خودم هستي
احتمال داره فرمانده يِ من .بياد اينجا
.اسمش «تسوچيا»-ست
!مياد اينجا؟! مطمئني؟
خودش گفت که اغلبِ اوقات .از کنارِ خونه يِ ما عبور ميکُنه
حتي ميدونست که اين خونه !«معروفه به : «پشه بند
!ميدونست؟
«عاليجناب «تاکِدا نوبوتورا .الان 28 ساله ست
همسنِ خواهرت که با .خانواده يِ «تاکِنوهارا» وصلت کرد
،وقتي عاليجناب متولد شد .پسرم فقط واسم يه دختر آورده بود
.خيلي نااميد شده بودم .اما بعدش تو به دنيا اومدي
اونوقت حالا، اينقدر مَرد شدي !که ژنرالِ دشمن رو نابود کردي
!ديدي؟! همش کارِ منه !من بودم که تشويقش کردم
کارِت رو ول کُن و برو به خانواده يِ !تاکِنوهارا» خبر بده. زود باش»
برو خبرِ موفقيتِ «هانزو» در شکست دادنِ .ژنرالِ دشمن رو بهشون برسون
.لازم نيست عجله کُنيد .خودشون به زودي باخبر ميشن
حالا ميتونيم اين «پشه بند» رو با خاک يکسان کُنيم !و به جاش، يه خونه يِ بزرگ بسازيم
و همه اش هم بخاطرِ منه که نصيحتش کردم !تويِ اين نبرد شرکت کُنه
«هانزو»! عاليجناب «تاکِدا» !احضارت کرده. همراهم بيا
.بله قربان .من بايد برم، پدربزرگ
!احتمالاً قراره بهش پاداش بدن
!اين بار ديگه شانس با ما ياره
حق با من بود که بهش .اصرار ميکردم به جنگ بره
من هم تويِ دلم !احساس ميکردم بايد بره
!پس حالا ديگه متوجه شدي؟
من هيچوقت حرفي نميزنم !که اشتباه از آب دربياد
حالا ديگه به «ميتسو» ميگم .خانواده يِ شوهرش «تاکِنوهارا» رو ترک کُنه
فکرِ اينکه دخترم با خانواده اي وصلت کرده .که هميشه ما رو حقير ميشمرن، هميشه برام عذاب آور بود
،پدربزرگ هانزو» کجا رفت؟»
.عاليجناب «تاکِدا» برادرتون رو احضار کرده !برادرتون يه قهرمانه
پاداش گرفتي؟
الان نه. ولي فکر کُنم .قراره بعداً پاداش بگيرم
.مطمئنم به فکرش هست
،اينو بگير پدر .و همراهم بيا
يه افتخارِ بزرگ .نصيبمون شده
«ديروز فرزندِ پسرِ عاليجناب «تاکِدا .در عمارتشون به دنيا اومده
،و برايِ دفن کردنِ جُفت .شما رو انتخاب کردن، پدر
چه احمقانه! تو استحقاقِ !چنين افتخاري رو نداري
هانزو» به يه» ... شاهکارِ بزرگ دست زده
.و اين من هستم که بايد بابتش ازم قدرداني بشه .چون من بودم که به جنگ فرستادمش
تو برازنده يِ چنين .افتخاري نيستي
من خودم به جايِ تو .انجامش ميدم
خُب، بگو بايد کجا بريم؟
،نوزاد در قصرِ «سِکيسويجي» متولد شده .اما عاليجناب «تاکِدا» ساکنِ عمارتِ «ايساوا»ست
«بنابراين جُفت بايد بيرونِ «ايساوا .عمارتِ اجداديِ خاندانِ «تاکِدا» دفن بشه
،بهتره عجله کُنيم .منتظرِمون هستن
!«هامپِي»
اوه، تو هستي، «گُن تاکِنوهارا»؟
«ديروز دخترت «ميتسو .وضعِ حمل کرد. بچه، پسره
ديروز؟ - .پسرِ خيلي خوشگل و سالميه -
اون هم ديروز به دنيا اومد؟ مثلِ نوزادِ عاليجناب «تاکِدا»؟
.بيا پدربزرگ، بيا بريم
.بايد اينجا دفنش کُنيد
!قبر رو سريع بکَن .بايد زودتر ترتيبِ کار رو بديم
!آخ
!آوخ
!پدربزرگ
!دست نگه دار
اي احمق! تو مراسم رو .با ريختنِ خونت بي حرمت کردي
.برو اون طرف .من خودم انجامش ميدم
!آهاي! باز کُنيد
!الساعه آقا
«هي پيرمرد، عاليجناب «تاکِدا .احضارت کرده. همين حالا همراهم بيا
!چي؟ اين موقعِ شب؟
!عجله کُن
.تو زخمِ بدي برداشتي ميشه من به جات برم؟
.اي احمق! شايد ميخواد بهمون پاداش بده .«به من و «هانزو
!سوارِ اسب شو
!يالا
کورمال کنان راه ميجويد در تاريکي" ".انسانِ فاني
آواره است و سرگردان" "... در ميانِ مه
به سانِ بادي زودگذر است" "... و شبنمي که بخار ميگردد
پايانِ بس رقت بارِ" ".انسان
.پدر، يه لحظه بيا نگاه کُن
.پدربزرگ مُرده
،به خاطرِ توهيني که به مراسم کرد .از چشمِ عاليجناب افتاد
به همين دليل، عاليجناب «تاکِدا» که خيلي .خشمگين شده بودن، دستورِ قتلش رو صادر کردن
!تعجبي هم نداره ... چون يه مأموريتِ عظيم رو
.با ريختنِ خونش ضايع کرد
حتي «تسوچيا» فرمانده يِ من هم .خيلي از اين موضوع عصباني بود
.خيله خُب، دنبالم بياييد
نوزادِ آلونکِ سرِ پيچ هم .به دنيا اومد
خودشون ميگفتن انتظار دارن .امشب يا فردا شب به دنيا بياد
!پس شايد تناسخِ پدربزرگ باشه
!طفلکِ بيچاره
تولدِ دوباره اش، تويِ همچين !خانواده يِ فقيري صورت گرفته
"نبردِ کاميجوگاوارا، سالِ 1521"
اينجايي، خواهر «ميتسو»؟
من ديگه منزلِ «تاکِنوهارا» ها .برنميگردم
پدربزرگِ مرحومت هم .همين نظر رو داشت
هميشه ميگفت نبايد با خانواده اي وصلت ميکردي .که هميشه ما رو تحقير ميکُنن
نبرد، اين دفعه چطور بود؟ !باز هم يه ژنرال کُشتي؟
هوسکي موهِي» هم» .تويِ جنگ شرکت کرده بود
هوسکي موهِي» هم» !اونجا بود؟
از اينکه يه سربازِ دشمن رو کُشته بود !خيلي به خودش مي نازيد
«خودت چطور؟ اگه «هوسکي موهِي يکي از دشمن ها رو کُشته، تو چند نفر رو کُشتي؟
.سه نفر رو
سه نفر ژنرال؟
اينقدر احمق نباش! سه نفر ژنرال !که با هم به جنگ نميرن
اما وقتي از پيشِ خانواده يِ «تاکِنوهارا» ها : ميرفتم بهشون گفتم
«بارِ آخر، «هانزو" ".يه ژنرالِ دشمن رو کُشت
اما دفعه يِ بعد" ".سه تا ژنرال رو ميکُشه
و اونوقت مثلِ يه قهرمان" ".بهش مدال و پاداش ميدن
پس من از خونه يِ شما ميرم و هيچوقت برنميگردم" "!چون اينجا ديگه در حدِ من نيست
اي احمق! تويِ جنگ .احتمالِ شکست و کُشته شدن هم وجود داره
هميشه که نميشه !دشمن رو کُشت و پيروز شد
!ولي «هانزو» هيچوقت شکست نميخوره !درست نميگم، «هانزو»؟
!تو از «موهِي» قويتر هستي
به هر حال، من ديگه شوهرم رو ترک کردم .و هيچوقت پيشِ خودش و خانواده اش برنميگردم
ميخوام يه شوهرِ بهتر !پيدا کُنم
.پدربزرگ هم موافق بود
اگه به فکرِ ازدواجِ دوباره هستي .ميتونم در اين باره با فرمانده «تسوچيا» صحبت کُنم
!جدي ميگي؟ عالي ميشه
واقعاً ميخواي اين موضوع رو با فرمانده «تسوچيا» در ميون بذاري؟
«قراره امشب در قصرِ «سِکيسويجي .اقامت کُنه
و هر جا فرمانده ام بره .من هم بايد کنارش حضور داشته باشم
.ما مثلِ پدر و پسر هستيم
حتي بعضي ها منو با نامِ خانوادگيِ فرمانده ام !يعني «تسوچيا» صدا ميزنن
!پس واقعاً، سَري تويِ سَرها درآوردي
بايد اين خونه رو .از دوباره بسازيم
پدربزرگ هم هميشه .همين رو ميگفت
اسمِ وارثِ خاندانِ «تاکِدا» که درست همزمان با .پسرِ تو متولد شد رو «کاتسوچيو» نامگذاري کردن
و وظيفه يِ مراقبت از اون نوزاد .بر عهده يِ فرمانده يِ من «تسوچيا»ست
،«پس ميبينيد که من تويِ قصرِ «کاتسوچيو !با وارثِ خاندانِ «تاکِدا» زيرِ يه سقف زندگي ميکُنم
من هم اسمِ پسرِم رو .«گذاشتم «ساداهِي
ميشنوي «ساداهِي»؟ تو همزمان با !وارثِ خاندانِ «تاکِدا» متولد شدي
وقتي بزرگ شدي، تو هم مثلِ دائيت !به جنگ ميري و قهرمان ميشي
!مزخرف نگو
خيله خُب! حالا برو تويِ بغلِ !دائيِ قوي و شکست ناپذيرت
!برو که رفتي
!ببين دائيت چقدر قويه
.خداحافظ پدر
.من تازه 29 ساله هستم !هزار تا اميد و آرزو دارم
خانواده يِ «ياماگوچي» ها بزرگ ترين .و مهمترين تاجرِ ابريشم در «کوفو» هستن
خيلي خوش شانس هستي !که همسرِ خوبي پيدا کردي
،اينو به تو مديون هستيم !قهرمانِ ما
بايد از فرمانده ام .تسوچيا» تشکر کُني»
تو همينطور به کُشتنِ !ژنرال هايِ دشمن ادامه بده
تا هم فرمانده «تسوچيا» رو خوشحال کُني !و هم عاليجنابِ مون «تاکِدا» قويتر بشه
اونوقت قصر، ده برابر ... ابريشمِ بيشتري خريداري ميکُنه
و شوهرِ من ثروتمندترين .مَردِ «کوفو» ميشه
بعد، من حسابي !مديونت ميشم
"نبردِ فوجي-سوباشيريگوچي سالِ 1526"
No comments yet. Be the first to leave one.