Lucía

Lucía

د Farsi Persian ژباړه ډاونلوډ کړئ

د خپرونې معلومات

Lucia 1968 1080p BrRip YIFY 30NAMA fa
د لخوا تبصره OldMan505

تګونه

bluray
په خپور شو: 2026-05-02
ډاونلوډونه: 17
د اوریدلو معیوبیت: No

د Farsi Persian سرليکونو مخکتنه

لومړۍ 200 کرښې.

‫قبل از اینکه بیایم بیرون توی آینه نگاه کردی؟‬

‫موهات به‌هم‌ریخته است. یه خورده به خودت برس.‬

‫بیا بریم لوسیا رو ببینیم.‬

‫- باید بهش بگیم پاکیتا اینجاست. - با شوهرش!‬

‫صبح بخیر.‬

‫حالت چطوره؟ سلام، دونیا فیدلینا.‬

‫لوسیا، ببین کی دم در کلیسا ایستاده.‬

‫- پاکیتا! - کجاست؟‬

‫همین الان از پاریس برگشته.‬

‫- لباس‌هاش رو ببین! - اون کلاه رو!‬

‫خیلی نفیسه!‬

‫- شوهرش رو ببین! - ظاهراً خیلی پولداره.‬

‫- ولی چقدر چاقه! - قیافه‌اش هم خنده‌داره!‬

‫کلاه‌گیس می‌ذاره! اون هم صداش می‌کنه روفو!‬

‫- ولی خیلی خوشبخت به نظر می‌رسه. - چی؟‬

‫خوشبخت به نظر می‌رسه.‬

‫معلومه، با اون همه چیزهای قشنگی که براش خریده!‬

‫من بهش حسودی نمی‌کنم.‬

‫خانم‌ها، مراسم دعا داره شروع می‌شه.‬

‫متأسفم.‬

‫- چیزی نیست. - تقصیر من بود.‬

‫- می‌شناسیش؟ - تا حالا ندیده بودمش.‬

‫دو روز پیش رسیده. می‌گن بازرگانه.‬

‫اون زن چقدر شانس داره!‬

‫اون‌وقت بقیه‌مون...‬

‫می‌شیم دختر ترشیده.‬

‫شلخته نباش. اون مردها وقت رفو کردن ندارن.‬

‫چیزی که لازم داریم آرامش و سکوته، مادر.‬

‫باید یه کمی حرف بزنیم‬

‫وگرنه مردم می‌فهمن که اینجا یه خبرهاییه.‬

‫باید بخندیم!‬

‫امیدوارم این حداقل بهمون کمک کنه توی جنگ پیروز بشیم.‬

‫کمتر حرف بزنین و بیشتر کار کنین، دخترها.‬

‫با کمتر حرف زدن و بیشتر کار کردن توی جنگ پیروز می‌شیم.‬

‫علاوه بر این، اگه کسی پیروز بشه، اون «مامبی‌ها» هستن.‬

‫پس نق زدن رو تموم کنین و خیاطی کنین.‬

‫یه نفر واقعاً به اون تخت‌آویز احتیاج داره.‬

‫خفه شو!‬

‫خفه شو!‬

‫لعنت به این شهر و همه اهالیش!‬

‫امیدوارم رودخونه‌تون خشک بشه!‬

‫الهی همه‌تون از تشنگی بمیرین!‬

‫الهی زن‌هاتون دیو به دنیا بیارن!‬

‫زنده باد اسپانیا!‬

‫امیدوارم همه‌شون بمیرن...‬

‫حرامزاده‌های مفت‌خور!‬

‫زنده باد اسپانیا!‬

‫تو اونجا!‬

‫زنده باد اسپانیا!‬

‫یکی خودش رو نشون بده!‬

‫می‌خوام یکی جوابم رو بده!‬

‫هر کسی!‬

‫بیاین بیرون تا ببینین چی می‌شه!‬

‫راهزن‌ها! حرامزاده‌ها!‬

‫تخم سگ‌ها!‬

‫می‌بینین که ما چه کارهایی از دستمون برمی‌آد!‬

‫چه خبره؟‬

‫کار اون زنه است!‬

‫ساکت باش!‬

‫خفه شو!‬

‫ظهره...‬

‫و کوبایی‌ها خوابیدن!‬

‫تو کی هستی، ای فاحشه؟‬

‫وقتی بارون می‌آد، رودخونه طغیان می‌کنه!‬

‫همه‌مون غرق می‌شیم و می‌میریم!‬

‫خفه شو جادوگر!‬

‫بهت نشون می‌دم، سلیطه!‬

‫اون‌ها نمرده‌ان!‬

‫خوابیده‌ان!‬

‫بیدار شین!‬

‫خوابیده‌ان!‬

‫بیدار شین، کوبایی‌ها!‬

‫بیدار شین، کوبایی‌ها!‬

‫دخترها، از جلوی پنجره بیاین کنار.‬

‫این چیزها برای چشم‌های شما مناسب نیست.‬

‫می‌دونی فرناندینا کیه؟‬

‫می‌گن بچه یه عرب بوده...‬

‫اگه دوست دارین قصه‌هاتون رو تعریف کنین.‬

‫من برمی‌گردم سر کارم.‬

‫همه‌اش دارین وقت تلف می‌کنین!‬

‫می‌گن اهل هاواناست،‬

‫و تمام خونواده‌اش از قدیم تا حالا مثل خودش بودن.‬

‫شنیدم هنرمند بوده...‬

‫و اینکه از ۱۵ سالگی اهل مشروب بوده.‬

‫هیچ‌کدوم از شما احمق‌ها حقیقت رو نمی‌دونه!‬

‫بگو! از کنجکاوی داریم می‌میریم.‬

‫می‌گن فرناندینا یکی از اون خواهرهای خیریه بوده‬

‫که می‌رن به میدون جنگ تا برای محتضرها دعا کنن --‬

‫یعنی، اون‌ها رو هدایت کنن.‬

‫راهبه‌های بیچاره...‬

‫داشتن برای تک‌تک سربازهایی که روی زمین افتاده بودن دعا می‌کردن.‬

‫خدای من، رافائلا!‬

‫این چه طرز قصه گفتنه!‬

‫ببخشید. نمی‌خواستم بهتون توهین کنم.‬

‫بحث نکنین!‬

‫دارم می‌میرم که بدونم چه بلایی سر فرناندینا اومد.‬

‫داشتم می‌گفتم...‬

‫قبل از اینکه لوسیا دعوام کنه...‬

‫راهبه‌های بیچاره ساعت‌ها وقت صرف می‌کردن‬

‫تا روح‌ها رو به بهشت بفرستن.‬

‫تو رو خدا برو سر اصل مطلب!‬

‫صبر کن. قسمت خوبش داره می‌آد.‬

‫یه روز...‬

‫وقتی فرناندینا داشت بالای سر یه نفر که به نظر مرده بود دعا می‌کرد...‬

‫ اون مرد یهو پرید بالا، ‬

‫ و مثل خودِ شیطان... ‬

‫کمرش رو گرفت.‬

‫بعد بقیه یاغی‌ها از پشت صخره‌ها اومدن بیرون.‬

‫انگار هر کدومشون قبلاً‬

‫راهبه‌ای رو که خوشش اومده بود انتخاب کرده بود.‬

‫و بعد جشن شروع شد!‬

‫- گل سرخ عرفانی... - برای ما دعا کن.‬

‫برج داوود...‬

‫برج عاج...‬

‫خانه طلا...‬

‫صندوق عهد...‬

‫ستاره صبح...‬

‫دروازه بهشت...‬

‫شفای بیماران...‬

‫پناه گناهکاران...‬

‫تسلای دردمندان...‬

‫یار و یاور تمام مسیحیان...‬

‫از اونجا نمی‌تونی رد بشی.‬

‫عصر بخیر.‬

‫من رو یادتون نمی‌آد؟‬

‫بله، فکر کنم یادمه.‬

‫توی کلیسا بهتون خوردم.‬

‫شاید.‬

‫خب، دیگه باید برم.‬

‫از یه راه دیگه می‌رم. - اجازه می‌دین تا خونه همراهیتون کنم؟‬

‫مردم چی فکر می‌کنن؟‬

‫که ما دلداده هم هستیم.‬

‫هوا داره باز می‌شه.‬

‫باید برم. - صبر کن.‬

‫اسمت چیه؟‬

‫- لوسیا. - نه.‬

‫می‌دونی اسمت چیه؟‬

‫گاردنیا.‬

‫عصر بخیر.‬

‫آروم باش!‬

‫خیلی وقت هست!‬

‫همه‌تون دیوونه شدین! انگار دنیا داره به آخر می‌رسه!‬

‫- کلاه سفیدم کجاست؟ - همین‌جاست.‬

‫مواظب باش! سوزن رو زدی به من!‬

‫چون خیلی عصبی هستی!‬

‫اگه از کلاه خوشت نمی‌آد، این تور رو سرت کن.‬

‫- اومد! - آروم باش!‬

‫بالاخره باید یه نفر دیگه هم پیدا می‌شد که یه روز تا کلیسا همراهیت کنه.‬

‫از پنجره بیرون رو نگاه نکن. صورت خوشی نداره!‬

‫این تور رو بذار.‬

‫اگه به این نرسیم، یه مراسم دیگه هم هست.‬

‫- نه، تور رو بده. - خیلی خب! فقط آروم باش!‬

‫من در اسپانیا بزرگ شدم،‬

‫اما مادرم نیمی کوبایی بود، پس من همون‌قدر که اسپانیایی‌ام، کوبایی هم هستم.‬

‫درست مثل برادرزاده دونیا آمپارو.‬

‫- برادرزاده کی؟ - یه خونواده عزیز که شاید شما --‬

‫مادر خواهش می‌کنم. منظورش دونیا پتروناست.‬

‫آه! راست می‌گی.‬

‫بگذریم، من در بچگی به کوبا برگشتم...‬

‫و دوران کودکی‌ام رو‬

‫در ملک پدرم در کاماگویی گذروندم.‬

‫چه تصادفی! ما هم یه ملک خوب توی کاماگویی داریم.‬

‫خیلی بزرگه با باغ‌های پرتقال زیبا.‬

‫مادر، خواهش می‌کنم.‬

‫رافائل داشت حرف می‌زد.‬

‫امیدوارم اگه یه روز اونجا به ما سر زدید ببینیدش --‬

‫ببخشید! ادامه بده.‬

‫بعد جنگ اول شروع شد...‬

‫و ما مجبور شدیم به اسپانیا برگردیم.‬

‫من به سیاست علاقه‌ای ندارم.‬

‫طرف کوبایی‌ها یا اسپانیایی‌ها رو نمی‌گیرم.‬

‫می‌دونم توضیح دادنش سخته...‬

‫اما وضعیت این‌طوریه.‬

‫اما بالاخره باید طرف یه نفر باشی.‬

‫خدای من! این چه سوالیه!‬

‫همین که در کوباست و‬

‫داره با یه خونواده کوبایی ناهار می‌خوره کافیه.‬

‫واقعاً، دونیا فیدلینا...‬

‫همون‌طور که گفتم...‬

‫من به سیاست علاقه‌ای ندارم.‬

‫اگه کوبایی‌ها پیروز بشن، خب، من هم کوبایی‌ام، مگه نه؟‬

‫البته.‬

‫تنها چیزی که می‌خوام اینه که خوشبخت باشم.‬

‫چرا موضوع رو عوض نکنیم؟‬

‫رافائل حتماً از این‌همه سوال خسته شده.‬

‫قشنگه، نه؟‬

‫وقتی دختربچه بودم اصلاً نمی‌خواستم از اینجا برم.‬

‫پدرم مجبور شد برام یه کلبه بازی چوبی بسازه.‬

‫به کوچکی یه خونه عروسکی! باید می‌دیدیش!‬

‫بیا بریم باغ میوه رو ببینیم.‬

‫اما جایی که واقعاً عاشقش بودم مزرعه قهوه‌مون بود.‬

‫مزرعه قهوه؟‬

‫بله. مال پدرم بود.‬

‫زیبا بود.‬

‫من و برادرم مثل دیوونه‌ها اونجا می‌دویدیم!‬

‫برادر داری؟‬

‫بله.‬

‫کجاست؟‬

‫می‌دونی چیه؟ ما یه مو کاشتیم.‬

‫برادرت چی؟‬

Lucía subtitles in other languages

تبصرې

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left