لومړۍ 200 کرښې.
قبل از اینکه بیایم بیرون توی آینه نگاه کردی؟
موهات بههمریخته است. یه خورده به خودت برس.
بیا بریم لوسیا رو ببینیم.
- باید بهش بگیم پاکیتا اینجاست. - با شوهرش!
صبح بخیر.
حالت چطوره؟ سلام، دونیا فیدلینا.
لوسیا، ببین کی دم در کلیسا ایستاده.
- پاکیتا! - کجاست؟
همین الان از پاریس برگشته.
- لباسهاش رو ببین! - اون کلاه رو!
خیلی نفیسه!
- شوهرش رو ببین! - ظاهراً خیلی پولداره.
- ولی چقدر چاقه! - قیافهاش هم خندهداره!
کلاهگیس میذاره! اون هم صداش میکنه روفو!
- ولی خیلی خوشبخت به نظر میرسه. - چی؟
خوشبخت به نظر میرسه.
معلومه، با اون همه چیزهای قشنگی که براش خریده!
من بهش حسودی نمیکنم.
خانمها، مراسم دعا داره شروع میشه.
متأسفم.
- چیزی نیست. - تقصیر من بود.
- میشناسیش؟ - تا حالا ندیده بودمش.
دو روز پیش رسیده. میگن بازرگانه.
اون زن چقدر شانس داره!
اونوقت بقیهمون...
میشیم دختر ترشیده.
شلخته نباش. اون مردها وقت رفو کردن ندارن.
چیزی که لازم داریم آرامش و سکوته، مادر.
باید یه کمی حرف بزنیم
وگرنه مردم میفهمن که اینجا یه خبرهاییه.
باید بخندیم!
امیدوارم این حداقل بهمون کمک کنه توی جنگ پیروز بشیم.
کمتر حرف بزنین و بیشتر کار کنین، دخترها.
با کمتر حرف زدن و بیشتر کار کردن توی جنگ پیروز میشیم.
علاوه بر این، اگه کسی پیروز بشه، اون «مامبیها» هستن.
پس نق زدن رو تموم کنین و خیاطی کنین.
یه نفر واقعاً به اون تختآویز احتیاج داره.
خفه شو!
خفه شو!
لعنت به این شهر و همه اهالیش!
امیدوارم رودخونهتون خشک بشه!
الهی همهتون از تشنگی بمیرین!
الهی زنهاتون دیو به دنیا بیارن!
زنده باد اسپانیا!
امیدوارم همهشون بمیرن...
حرامزادههای مفتخور!
زنده باد اسپانیا!
تو اونجا!
زنده باد اسپانیا!
یکی خودش رو نشون بده!
میخوام یکی جوابم رو بده!
هر کسی!
بیاین بیرون تا ببینین چی میشه!
راهزنها! حرامزادهها!
تخم سگها!
میبینین که ما چه کارهایی از دستمون برمیآد!
چه خبره؟
کار اون زنه است!
ساکت باش!
خفه شو!
ظهره...
و کوباییها خوابیدن!
تو کی هستی، ای فاحشه؟
وقتی بارون میآد، رودخونه طغیان میکنه!
همهمون غرق میشیم و میمیریم!
خفه شو جادوگر!
بهت نشون میدم، سلیطه!
اونها نمردهان!
خوابیدهان!
بیدار شین!
خوابیدهان!
بیدار شین، کوباییها!
بیدار شین، کوباییها!
دخترها، از جلوی پنجره بیاین کنار.
این چیزها برای چشمهای شما مناسب نیست.
میدونی فرناندینا کیه؟
میگن بچه یه عرب بوده...
اگه دوست دارین قصههاتون رو تعریف کنین.
من برمیگردم سر کارم.
همهاش دارین وقت تلف میکنین!
میگن اهل هاواناست،
و تمام خونوادهاش از قدیم تا حالا مثل خودش بودن.
شنیدم هنرمند بوده...
و اینکه از ۱۵ سالگی اهل مشروب بوده.
هیچکدوم از شما احمقها حقیقت رو نمیدونه!
بگو! از کنجکاوی داریم میمیریم.
میگن فرناندینا یکی از اون خواهرهای خیریه بوده
که میرن به میدون جنگ تا برای محتضرها دعا کنن --
یعنی، اونها رو هدایت کنن.
راهبههای بیچاره...
داشتن برای تکتک سربازهایی که روی زمین افتاده بودن دعا میکردن.
خدای من، رافائلا!
این چه طرز قصه گفتنه!
ببخشید. نمیخواستم بهتون توهین کنم.
بحث نکنین!
دارم میمیرم که بدونم چه بلایی سر فرناندینا اومد.
داشتم میگفتم...
قبل از اینکه لوسیا دعوام کنه...
راهبههای بیچاره ساعتها وقت صرف میکردن
تا روحها رو به بهشت بفرستن.
تو رو خدا برو سر اصل مطلب!
صبر کن. قسمت خوبش داره میآد.
یه روز...
وقتی فرناندینا داشت بالای سر یه نفر که به نظر مرده بود دعا میکرد...
اون مرد یهو پرید بالا،
و مثل خودِ شیطان...
کمرش رو گرفت.
بعد بقیه یاغیها از پشت صخرهها اومدن بیرون.
انگار هر کدومشون قبلاً
راهبهای رو که خوشش اومده بود انتخاب کرده بود.
و بعد جشن شروع شد!
- گل سرخ عرفانی... - برای ما دعا کن.
برج داوود...
برج عاج...
خانه طلا...
صندوق عهد...
ستاره صبح...
دروازه بهشت...
شفای بیماران...
پناه گناهکاران...
تسلای دردمندان...
یار و یاور تمام مسیحیان...
از اونجا نمیتونی رد بشی.
عصر بخیر.
من رو یادتون نمیآد؟
بله، فکر کنم یادمه.
توی کلیسا بهتون خوردم.
شاید.
خب، دیگه باید برم.
از یه راه دیگه میرم. - اجازه میدین تا خونه همراهیتون کنم؟
مردم چی فکر میکنن؟
که ما دلداده هم هستیم.
هوا داره باز میشه.
باید برم. - صبر کن.
اسمت چیه؟
- لوسیا. - نه.
میدونی اسمت چیه؟
گاردنیا.
عصر بخیر.
آروم باش!
خیلی وقت هست!
همهتون دیوونه شدین! انگار دنیا داره به آخر میرسه!
- کلاه سفیدم کجاست؟ - همینجاست.
مواظب باش! سوزن رو زدی به من!
چون خیلی عصبی هستی!
اگه از کلاه خوشت نمیآد، این تور رو سرت کن.
- اومد! - آروم باش!
بالاخره باید یه نفر دیگه هم پیدا میشد که یه روز تا کلیسا همراهیت کنه.
از پنجره بیرون رو نگاه نکن. صورت خوشی نداره!
این تور رو بذار.
اگه به این نرسیم، یه مراسم دیگه هم هست.
- نه، تور رو بده. - خیلی خب! فقط آروم باش!
من در اسپانیا بزرگ شدم،
اما مادرم نیمی کوبایی بود، پس من همونقدر که اسپانیاییام، کوبایی هم هستم.
درست مثل برادرزاده دونیا آمپارو.
- برادرزاده کی؟ - یه خونواده عزیز که شاید شما --
مادر خواهش میکنم. منظورش دونیا پتروناست.
آه! راست میگی.
بگذریم، من در بچگی به کوبا برگشتم...
و دوران کودکیام رو
در ملک پدرم در کاماگویی گذروندم.
چه تصادفی! ما هم یه ملک خوب توی کاماگویی داریم.
خیلی بزرگه با باغهای پرتقال زیبا.
مادر، خواهش میکنم.
رافائل داشت حرف میزد.
امیدوارم اگه یه روز اونجا به ما سر زدید ببینیدش --
ببخشید! ادامه بده.
بعد جنگ اول شروع شد...
و ما مجبور شدیم به اسپانیا برگردیم.
من به سیاست علاقهای ندارم.
طرف کوباییها یا اسپانیاییها رو نمیگیرم.
میدونم توضیح دادنش سخته...
اما وضعیت اینطوریه.
اما بالاخره باید طرف یه نفر باشی.
خدای من! این چه سوالیه!
همین که در کوباست و
داره با یه خونواده کوبایی ناهار میخوره کافیه.
واقعاً، دونیا فیدلینا...
همونطور که گفتم...
من به سیاست علاقهای ندارم.
اگه کوباییها پیروز بشن، خب، من هم کوباییام، مگه نه؟
البته.
تنها چیزی که میخوام اینه که خوشبخت باشم.
چرا موضوع رو عوض نکنیم؟
رافائل حتماً از اینهمه سوال خسته شده.
قشنگه، نه؟
وقتی دختربچه بودم اصلاً نمیخواستم از اینجا برم.
پدرم مجبور شد برام یه کلبه بازی چوبی بسازه.
به کوچکی یه خونه عروسکی! باید میدیدیش!
بیا بریم باغ میوه رو ببینیم.
اما جایی که واقعاً عاشقش بودم مزرعه قهوهمون بود.
مزرعه قهوه؟
بله. مال پدرم بود.
زیبا بود.
من و برادرم مثل دیوونهها اونجا میدویدیم!
برادر داری؟
بله.
کجاست؟
میدونی چیه؟ ما یه مو کاشتیم.
برادرت چی؟
No comments yet. Be the first to leave one.