لومړۍ 200 کرښې.
گروه اسکرین چنل تقدیم میکند
کانال تلگرامی: ScreeningChannel@ ارائه دهندهی آثار نایاب سینمای جهان
میشه من نگهش دارم؟
میشه روی من بزاریش؟
میخوام روی خودم بزارمش.
میشه رو من بزاریش؟
یه لحظه صبر کنین، بچهها.
عجب
آروم
خیلی مراقب باش.
چشماتو ببند، چشماتو ببند.
خدای من، فکر کنم از تو خیلی خوشش میاد.
خدای من، میخواد بره روی چشمت!
تو خوبی؟
چشماتو ببند...خوبی؟
خوبی؟
از روش بردارش.
نترسونش، نترسونش.
این پروانه الان اومد؟
یالا، رفیق.
گرفتیش!
وای، نه!
همهی اتاق هتلت یه حباب پلاستیکی شفافه.
گرمایش داره و همه چیز.
آن
وقتی که خوابیدی...
کمک کن. تو هنوز به خشگلی روز اولی هستی که دیدمت.
حتی خشگلتر شدی.
یادت نره بند کفشاتو ببند.
آیزاک، ماشین تو دست منه.
ممنونم.
- خب. شب بخیر. - شب خوبی داشته بشی.
دارم به پارک میرم. بابام خیلی دیر کرده.
ما هم میتونیم بیایم؟
نه، پدر و مادرتون اینجان.
پیشدبستانی بستهاس.
میبینمتون بچهها، شب بخیر.
تو میخوای بپری.
من بهشون بیمه ندادم.
خب، امروز همهی حقوقمون رو اهدا کردیم.
برای اینکه پاهات رو نشکونی، فقط کافیه بلندشون کنی.
وای، خدای من.
خیس خیس شدی.
آره!
اولیور
یه دقیقه دیگه میرسیم...
عینکت رو بزن.
بزن بریم!
عجب!
این همون ترسه!
خب. لعنت بهش.
با لباسات داری شنا میکنی؟
میتونم بهش چیزی بدم...
اون چیه؟
لباس منه. هنوز خیلی خشکه.
بیا این بالا.
خیلی خب، وسایلت رو جمع کن.
ممنونم.
از همهتون میخوام که یه هواپیمارو تصور کنین.
یه هواپیمای خیلی ریزه پیزه.
میخوام همه به لرزش خفیف زمین فکر کنن.
برگرد پیش ما.
آفرین، برگشتی.
و حس میکنی از زمین جدا میشی.
و حس میکنی که هواپیما هی اوج میگیره، و به آسمون میره.
سارا!
در هواپیما بازه،
و تو صدای هوای خروشان رو میشنوی.
میشنوی که...
و بعد اونا چترو باز میکنن و اینطوری میشه.
آن در ارتفاع 13 هزار پایی (ارتفاع 4 کیلومتر)
وای، خدای من!
ها ها ها ها ها ها!
ما قلعهی بهتری از شما پسرا داریم.
ها ها!
برامون مهم نیست.
چرا، براتون مهمه.
رمز چیه؟
این زیر چه اتفاقی داره میفته؟
ما داریم یه چُرت پری دریایی میزنیم.
یه چُرت پری دریایی.
و حبابهای پری دریایی.
میدونی چیه؟ باید بیدار باشی، خب؟
باید حواست به اتاق باشه.
میشه لطفا از اونجا بیای بیرون؟
دلم برای مامانی تنگ شده.
خداحافظ.
آن، آن؟
ببین، ما باید برای این بچهها الگو باشیم، باشه؟
دارم باهاشون بازی میکنم.
نه، میدونم، اینو میفهمم.
فقط میخوام بدونی که نباید کف زمین باشی و حواست به همه چیز باشه، خب؟
باید بتونی همزمان شغلت رو هم انجام بدی؟
پس عجیب غریب نباش.
عجیب غریب نباشم؟
فقط چندتا نقاشی روی دیوارهاست.
نقاشی.
ساکن آپارتمان سه همه اینارو کشید.
و صاحب خونه حسابی عصبانی شد،
و اون یارو هم گفت،
"نمیدونم، به نظرم ظاهرش رو بهتر کردم."
و صاحبخونه گفت،
"تو فقط چندتا آلت روی دیوار کشیدی.
چطوری ظاهرش رو بهتر کردی؟"
ولی بعدش به دیوار دست نزد، پس.
خب نظرت چیه؟
به نظرم قشنگه.
آره، کف اتاق خوبه.
پیشخوانش خوبه
- آره - اجاقش خوبه
گرمی؟
آره
و صاحبخونه گفت
که میتونه کولر هم بذاره.
خوبه
آره، عالی میشه.
تو روبراهی؟
آره، عالیم، آره
اوضاع کارت چطوره؟
آره، کارم خوبه
یه کمی خستهکنندهاس، ولی فکر کنم بهش عادت میکنم،
عادت کرده بودم که هفتهای چهار شیفت برم.
فقط میخوام خونه رو خیلی قشنگ کنم تا بتونم بقیه رو دعوت کنم
تا حالا کسی هم اومده؟
نه
به جز من
درسته
مفتخر هستم
مامانها که حساب نمیشن
آره، میدونم
نه، خوب به نظر میاد، واقعا خوب.
دارم یه پری میکشم که موهای فر داره
میتونم عکس رو نگه دارم؟
آره، کی میخواد یه تخم چشم دیگه هم براش بکشه؟
من میخوام.
نه، یادته وقتی که گفت...
بیخیال، بذار منو پارمیس هم یه کمی انجامش بدیم
ایرادی نداره
ایرادی نداره. میخوای تبدیل به قایقش کنی؟
نه
ببین، اینطوری میتونی به قایق تبدیلش کنی، ببین.
میتونم چنتا موی فردار بکشم؟
آره، البته که میتونی.
تا روزهای بسیاری موهاش فردار میمونه
وقت نهاره!
کی دستاشو شسته؟
من شستم!
شماها می خواین باهام بیاین تا دستهاتونو بشورین؟
تو دستاتو شستی؟
هی سوفیا، چرا نمیای سر این میز بشینی؟
اینجا هنوز جا هست.
خوشمزهاس!
همونطور که میدونین این هفتهی آخر برگشتم
و همه رو راضی کردم تا برنامههای حمایتی جدید رو امضا کنن،
در حال حاضر، ما چندتایی بچه داریم
که به طور مخصوصی چالش برانگیزن.
میخوام تاکید کنم چندتا از والدین مستقیم پیش من اومدن،
و اونا نگرانن که معلمها اونقدر که باید حمایتگر نیستن.
و نقش ما از دیدگاه شهر اینه که،
باید همه چیز رو امتحان کنیم.
یعنی اگه حمایت بیشتری لازم داشته باشیم،
باید سعی کنیم معلمهای بیشتری بیاریم،
یا سعی میکنیم و تمرین بیشتری انجام میدیم
پس میدونم سخته، ولی باید با هم کار کنیم،
وگرنه ممکنه یه مشکل از دامنهی حقوق بشر داشته باشیم.
و این برای مرکز و خانوادهها خیلی بد میشه.
کسی سوالی داره؟
خب، میدونی، من واقعا احساس خستگی میکنم،
چون مثلا هفتهی پیش، داشتم غذا میخوردم،
همراه هفت تا بچه،
و یکی به وسط پشتم مشت زد.
عکسالعمل طبیعیم اینطوریه که، "اینجا چه خر تو خری در جریانه؟"
ولی باید اینطوری بگم، "لطفا این کارو نکن."
و واقعا فکر نمیکنم منصفانه باشه
که شهر اینو به عهدهی ما گذاشته
تا باهاش سر و کله بزنیم،
و حس میکنم تو کارشون اجباری وجود داره، و همینیه که هست،
و صدای ما به جایی نمیرسه
میدونم که سخته آسینا،
ولی باید اینطوری فرض کنیم که بچهها بدرفتاری نمیکنن،
بلکه استرس بالایی دارن.
استرسی که کنترلش نمیکنن، پس این نقش ماست.
خب برام مهم نیست اگه یه بچه از سر و کولم بالا بره
یا موهامو بکشه یا هر چی.
ولی مشکلم اینه که معلمهای مختلفی هستن که
نسبت به رفتارت با یه بچه خیلی قضاوتت میکنن
آره، ولی بعضی از ماها تجربهی خیلی بیشتری داریم
و میتونیم ببینیم اتفاقی که داره میفته درست نیست
بعضی از معلمها سعی نمیکنن که به نرمی بقیه رو راهنمایی کنن.
اونا اینطورین...
چرا، راستش به نرمی این کارو میکنیم
خب، میدونی چیه، فکر میکنم، گاهی، مردم همهی ابعاد یه مسئله رو متوجه نمیشن،
و اینطوریان که، "اَه، چرا داره اون کارو میکنه،"
میدونین دیگه؟
ولی ما باید از هم حمایت کنیم
و اگه به عنوان یه تیم جمع بشیم، به عنوان یه تیم کار کنیم،
بعد فکر میکنم این بهمون کمک میکنه.
خب، شاید بتونیم دورههای کمکی رو در نظر بگیریم
و شاید بتونیم کمک اضافی بگیریم،
ولی باید همچنان به صحبت با ما سه نفر ادامه بدین
No comments yet. Be the first to leave one.