لومړۍ 200 کرښې.
این چیه ؟
الو ؟ - سو آه بهت زنگ زده ؟ -
در مورد چی ؟
حتی اگه ازت بخوام هم نمیای درسته ؟
میام اونجا
...برای همینه هر چقدر سن بالاتر میره
خونواده مهمتر میشه
... از پدرت خیلی متنفر بودم
اما خوشحالم گیر کردم
برای غذا ممنونم
لازمه صحبت کنیم
به هر حال کاری نداریم توی خونه انجام بدیم
بعد از پرواز شبانه ام باید استراحت کنم
تصمیم دارم جای دیگه زندگی کنم
این خونه رو میدم به تو
سپرده ی خونتو بده به من
دارم میرم نیوزیلند تا با جین سوک زندگی کنم
...پس همه ی خونوادتو از ججو بیار
و با هم اینجا زندگی کنید
بعد از بازسازی میتونن بیان اینجا
اولش هیو یون باید دبیرستانشو تموم کنه
نه همین الان
کاپیتان پارک هنوز نگرفتی ؟
...فکر میکنی سو آه برای چی
بعد از استعفاش این همه راهو رفته ججو ؟
به خاطر هیو یون ؟ نه
سو آه از زندگیت دور شده
میدونه
در مورد تو و من میدونه
هرچند نمیخوام باهاش زندگی کنم
فکر میکردم که این عالیه
نمیخوای باهاش زندگی کنی ؟
میخواین طلاق بگیرین ؟
خدای من، هیچ کی دوست نداره ما طلاق بگیریم
مردم فقط اینجوری زندگی میکنن
تا زمانی که هیو یون وارد خوابگاه بشه
یه کمی هوا میخوره
هیو یون به مدرسه ی بین المللی نمیره
اون به یه مدرسه ی محلی میره
چطوری واردش شد ؟
فقط طی دو روز ؟
به همین آسونی اتفاق نمیفته
تو هم در عرض دو روز فرستادیش مالزی
اینو دوست داری
نداری ؟ نمیخوای با من زندگی کنی
اون میدونه، راجع به تو و من میدونه
میترسی که زود برگردم ؟
چوی سو آه، برای همین اینقدر اعتماد به نفس داشتی
سلام من مامان آنی هستم
میخوام باهاتون ملاقات کنم خونه هستید ؟
اون چش شده ؟
کجایی ؟
زودتر زنگ زدم که بگم داری میای
منتظرت هستن
به اون شخص خیلی بدهکاریم
دیدنشون خیلی هم دیر شده
هی وون
الو؟
اگه مدرسه ی هیو یون رو وسط بکشم
اون با می جین برمیگرده
سلام ؟ - سلام -
به طور خلاصه توی سیدنی همو دیدیم
من مادر آنی هستم
پیامت دستم رسید، سرم شلوغه
باید قدردانیمونو نشون بدیم
آخرین بار گفتی ممنونی
اگه تشکرتو به همسرم نشون دادی پس دیگه تمومه
این چیزیه که منو همسرم در موردش ممنونیم
..همسرت
قبل از مرگ مادرشوهرم مراقبش بود
چطوری آشنا شدن ؟
این یه رابطه ی غیر طبیعیه
هرچند نمیتونم باورش کنم
ممنونم به خاطر به فکر بودنتون
اما همسرم خونه نیست
میدونم
اما یه چیزی هم برای من پیش اومده
فقط دو وو اونجاست
کی ؟
همسرم سو دو وو
همسرت باید خیلی دوستت داشته باشه
چیز ناقابلی براتون آماده کردیم بی زحمت قبولش کنید
لطفا درو براش باز کنید، خدافظ
!خدای من. چقد عجیبه
این کیه ؟
یکی که ارزش داره
... کسی که قبل از اینکه مادرت بمیره
براش پاتجوک خرید
بعد از رفتن همسرو دخترم خونه م به هم ریخته ست
همه چی رو توی سالن ول کرده
پنهون کردنش خوبه
قبل از اینکه مادرم بمیره
همسرت براش غذا خرید
خیلی متاسفم که این وقت شب برای دیدنتون اومدم
اوه متوجه شدم
باید میگفتی که نمیتونه یه خونواده رو نگه داره
که اون حتی از نفس کشیدن و راه رفتنم هم متنفره
همونطور که وقتی با تو بود با من قرار میزاشت
که اون به طور مداوم با همه رابطه داره
که خیلی زود دیگه بخشی از زندگیش نیستم
چرا بهم نگفتی ؟ چرا ؟ چرا ؟
با اجازه
باید یه جایی بزاریش که خوب بتونی ببینیش
عجیب نیست ؟
... حدس میزنم شما دو تا در مورد اینکه
کی کوتاه میاد با هم یه دعوایی داشتید
...اگه همسرت دوباره بهم زنگ بزنه
بهش میگم خوب بودی
...اما
نزار همه ی این مدت راه خودشو بره
هیچ وقت تموم نمیشه
ببخشید
کجایی ؟
میتونم ببینمت
اون چطور بود ؟
احتمالا نتونستی چیزی بگی یا کاری انجام بدی
چرا باید اینجوری باشی ؟
چرا یکی مثل تو باید اینجوری زندگی کنه ؟
میدونی چرا رفتم ججو ؟
رفتم اونجا که از هم طلاق بگیریم
طلاقی که اینقدر تو دلت میخواست
اون زنشه یا دوست دخترش ؟
میتونی بری یه جای دیگه دعوا کنی سو وو ؟
...مردی به اسم
سو دو وو رو میشناسی ؟
همسرت خیلی بهش کمک کرده
دو وو خیلی ممنون بود
میتونیم به این بگیم ازدواج ؟
... اون با یه مرد توی هواپیما یه
مکالمه ی طولانی و جدی داشت
میتونیم به خودمون بگیم یه زوج متاهل ؟
قبل از اینکه خونواده تو به هم بریزی به خودت بیا
برات چی هستم؟
تصادفیه درسته ؟
این دیگه چه شوخی مزخرفیه ؟
اصلامعنی نمیده
اصلا
خودت اونو دیدی
خوشحال به نظر میرسید نه ؟
...اون مرد
اصلا نمیدونه همسرش چطور داره زندگی میکنه
هیچ شانسی مقابل اون نداری
نمیخوام بهت صدمه بزنه
هنوزم شوهر منی
نمیزارم کسی ازت متنفر بشه
چرا باید اینجوری بشه ؟
برای این نیست که میخوام ازت طلاق بگیرم
الان نگران اونی درسته ؟
احتمالا فکر میکنی تحقیرش کردم
کردم، تحقیرش کردم
خوب که چی ؟
خوب که چی ؟
این دیگه اصلا مهم نیست
نمیخوام با اون تویه یه نقطه باشی
دیگه نمیتونم تحملش کنم
به خودت بیا سو دو وو
خانم هونگ در مورد همه چیز فهمیده بود
مثل کاری که همیشه میکرد
فقط با یه تماس تلفنی تونست وجودمو پاک کنه
برای همین پیشت اومدم
...بجاش اونو
پیدا کردم
مامان هیو یون
...من
چطور جرات کردی دروباز کنی ؟
برو
! برو
گفتم برای بقیه ی زندگیت تسخیرت میکنه
این چیزیه که من بهش گفتم
بعد از اینکه دانشگاه رو تموم کردم و ایون وو رو به دنیا آوردم
فقط دو روز با هم موندیم
این اولین باره درسته ؟
بالاخره فکرمو گفتم
بدون عشق به دنیا آوردمش
اما وقتی اینکارو کردم
ترسیدم
مردم بهم گفتن اون زندگیم میشه
اما من اینو نمیخواستم
حس میکردم آخر زندگیمه
حتی نمیتونستم با مامانم راجع بهش حرف بزنم
خیلی افسرده شده بودم
... همون موقع بابای ایون وو گفت که
اونو بزرگ میکنه
گفتش اگه بخوام میتونم همه چیزو فراموش کنم
همون موقع قبول کردم
کارم بهم کمک کرد همه چیزو فراموش کنم
... اون قسمت زندگیم
به طور کل از ذهنم پاک شد
وقتی بابای ایون وو به سرطان مبتلا شد
گفتش 50 درصد شانس زندگی داره
... تازه ، کار مورد علاقه مو با خانم گو
شروع کرده بودم
چرا حالا ؟
سرزنشش میکردم
بعدش یه اتفاق شگفت انگیز افتاد
وقتی برای اولین بار ایون وو رو ملاقات کردم
... اومدی پیشم و
سلام کردی
سلام
اون کیه ؟
No comments yet. Be the first to leave one.