لومړۍ 200 کرښې.
اسم من ژولینه. ۱۵ سالمه.
این منم.
خب، بذار بگیم چهارده و نیم سالمه.
تقدیرم اینه که عاشق دخترعموم ژولیا بشم.
خوب تماشا کن. از هر طرفی بهش نگاه کنی، میارزه.
. اون از ونوس هم زیباتره همون زن برهنه توی صدف دوکفهای.
لااقل من اینطور فکر میکنم.
این پونهست، خواهر ژولیا.
البته اونم دخترخالهمه.
خیلی رو مخه
میتونه پنج دقیقه بدون نفس کشیدن یا فکر کردن حرف بزنه.
مشکل اینجاست که اون عاشق منه.
حتی دست از سرم برنمیداره تا بتونم برم یه جیش بکنم.
اینم خاله آدل، مادر دخترخالههامه.
اون نگران کالریهاییه که دنبالش میفتن تا چاقش کنن.
اینم خواهرم کلره.
همیشه با آرامش زیر آفتاب موهای بدنش رو اصلاح میکنه.
خوشبختانه دوباره درمیان، وگرنه روزهاش هیچوقت تموم نمیشدن.
اون قراره واسه پول با این یارو ازدواج کنه.
موضوع خیلی جالب و جذابی نیست.
مامانم، خیلی مهربونه ولی وقتی پولی دستمون رو نمیگیره، قاطی میکنه.
پولم که انگار اصلاً قصد نداره بیاد.
واسه همین بالاخره تصمیم گرفت مستأجر بیاره.
یه دانشمند آلمانی که از فاشیسم فرار کرده،
به همراه دخترش،
و یه بازیگر زن که از سینمای ناطق فرار کرده.
در نهایت، اینم بابامه.
همیشه شیک و پیک کرده و ادکلنزده.
حس میکنیم فامیلهای فقیرش یا بادیهنشینهاش هستیم.
، در واقع، بین بادیهنشینها اینها رو هم پیدا میکنیم:
آقای لاکروا، مباشر.
خانم لاکروا، همسرش.
ماتیلد، خدمتکار شخصی...
ژوستین.
مادلین،
و آنژل، خدمتکارها.
آنتوان،
و متیو، کارگرهای مزرعه.
آقای بازو، پستچی.
، در غیر این صورت تابستون نویدبخشی به نظر میاد.
سال ۱۹۳۹ هستیم،
و زندگی هیچوقت اینقدر آروم نبوده.
دخترخالههای دوستداشتنی
عجله کن بین راه هم لفتش نده.
منظورت از «لفتش نده» چیه؟
حتماً داری شوخی میکنی!
صبحانه آمادهست، خانم.
،ماتیلد، بیا اینجا باید باهات حرف بزنم.
.- صبح بخیر - صبح بخیر خانم... یعنی دوشیزه.
- چطوری؟ خوب خوابیدی؟ - آره، خوب بودم.
!- چقدر زشته - کی؟
،موسولینی با مایو شنا واقعاً وحشتناکه.
شنیدم عاشق اسپاگتیه.
ساکت! حالا نوبت منه...
.- صبح بخیر، خانمها - صبح بخیر، آقای بازو.
- بهش غذا دادی؟ - همیشه گشنهشه. رکس!
- واسه من چیزی نیست؟ - نه، خانم کلمنتین.
از یه کشور به این دوری!
بازم لولهکش نه!
...واسه خانم آدل یه سنگریزه رگهداره.
.- قشنگه - فقط یه سنگه!
میشه لطفاً دوچرخهت رو از روی مربای من برداری؟
،ببخشید! خب، روز خوبی داشته باشین خانمها. فردا میبینمتون.
.کیفتون، آقای بازو تویش چیه؟
.- سنگریزههام - سنگریزه؟
دارم واسه خودم یه قصر میسازم.
.- صبح بخیر عزیزم - صبح بخیر خاله اگنس.
- صبحانهت رو خوردی؟ - آره.
.- صبح بخیر - خب، من رفتم.
.- خیلی استرس دارم - مواظب خودت باش!
اولین باره که داره سوار اسب مادهش میشه.
یه گل شقایق پیدا کردم.
حیوان موذی کثیف!
ببخشید، فکر کردم سگه.
- درد آورد؟ - نه، خوبم.
گیرهم کجاست؟
دوستم داره... دوستم نداره...
!- بس کن، داری رو اعصابم راه میری - دوستم داره.
!- خودت رو واسه من به موشمردگی نزن - من که کاری نمیکنم.
دست از سرم بردار!
صبح بخیر آنتوان، به نظر میاد امروز روز عالیای واسه چک خوردنه.
اونجا چه معرکهایه، طفلکی!
.میخوام یه راز رو بهت بگم من عاشق شدم.
.ما به مردهای جدی و قوی نیاز داریم بفرما، اینم از تو!
اصلاً خودت رو تو آینه دیدی؟ این سینی رو بگیر.
!- خودت رو هم بپوشون - خب، دستام بند بود.
داری با یه چوبدستی بازی میکنی؟
هیتلر قطعاً اشتهای اون رو کور نمیکنه!
وقتی مادلین اومد واسمون نوشیدنی بیاره.
،زیر سایهبون دست میزنیم به زیردامنیش
و با یه چوب بزرگ زنش رو کتک زد.
و با یه چوب بزرگ زنش رو کتک زد...
یالا، بجنب!
چرا بندهای لباست رو باز کردی؟
.- میدونم منظورت چیه - واسه اینه که رد بند نمونه.
- چته تو؟ - دلم میخواد.
درست رفتار کن. مواظب روغن برنزهم باش.
بیا.
نمیتونی یه لحظه دست از سرم برداری؟
...من اجازه دارم به خدا قسم اجازه دارم.
قرارمون شد یه بار توی ونیز.
صبحانه.
وای خدای من، چه شیرتوشییریه!
.نظم و ترتیب فقط یه ظاهره با زمان حل میشه.
جداً؟
- همش همین؟ - همین کافیه!
.به دستور خانم اگنس تا وقتی مستأجرها پول ندادن...
حتی دوشیزه کلمنتین
بدهی بالا آورده.
.- از برلین نامه داری - ممنون.
- میشه تمبرش رو واسم نگه داری؟ - حتماً.
- چرا واسم یه اسب نمیخری؟ - وقتی رفتیم ونیز یکی واست میخرم.
برو دیگه، برو پیش ژوستین!
ژوستین مثل منه. دنبال عشق آزاده.
- آره واقعاً؟ - آره.
اون یه زن امروزیه.
.- احمقم نیست - احمق؟
صبح بخیر، روز عالیای واسه چک خوردنه.
!- چقدر احمقه - طفلکی رو نگاه کن.
پونه، بس کن. این اسباببازی نیست.
...- بالاخره ژولین اومد - ژولین!
ژولین، عشق من
تن رکس لباس خلبانی پوشوندم.
.- هفت سانت قد کشیدم - نگاه کن...
همه دندونامم سالمه
.ژولیا واسه قبولی دیپلمش یه اسب ماده گرفت ولی واسه من هیچی!
.- سلام مامان - سلام عزیزم.
سلام گلپسر، منتظرت بودم.
این شماره درست نیست.
بوسههای پر سروصدا، بهترین بوسهها هستن.
- گشنهته؟ - آره گشنهشه. مگه نه؟
.برو تو آشپزخونه خالهت همهچیز رو خورد، حتی رومیزی رو.
بدو دیگه.
نه اینقدر بزرگ!
.- سلام - آقای ژولین!
چقدر هیکلی شدی!
- گشنهمه، میتونم یه چیزی بخورم؟ - البته، ژوستین!
.- یه چیزی واسش ردیف میکنم - برو اونور.
- آقای ژولین، یه ذره شراب ارزون؟ - نه، مرسی.
کجا بودی؟ لپت باد کرده.
من؟ سرم خورد به در طویله.
!درِ پنجانگشتی یالا، نون تست بردار.
،بیدار شو متیو کره رو بده به من.
.یالا بیدار شو باسنش رو بده من.
شما دوتا واقعاً رو اعصابین!
یالا، کفشات رو نشونشون بده.
کفشاش رو دیدین؟
- مگه کفشام چشه؟ - هی، این برجستگی دیگه چیه؟
!- بس کنین - متیو، نگاه کن.
.خوابیده دیگه، بس کنین مواظب بچهها باشین!
نگران نباش. ما این کارهایم.
دیدی؟ فقط تویی که از این چیزا سر در نمیاری.
.دست از سرم بردار برو به همون درت برس.
.- توپها توی شیشهان - باشه.
- راکتت رو برداشتی؟ - آره.
.- عالیه - بدش به من.
،دیدی؟ از نظر تئوری واسه پرتاب کردن به توپ نیاز دارم.
- عزیز دلم شو، شروع نکن، باشه؟ - ببین خوشگلم...
ماشین اینجاست، پس حسابی برقش بنداز!
.- خوبه - خب، بریم.
بسیار خب، شروع کنیم.
آمادهای؟ من سرو میزنم.
صبر کن، این جورابشلواریهای مسخره پامه!
- داری با جورابشلواری بازی میکنی؟ - خب...
خب که چی؟ شلوارت رو کثیف کردی.
- خب، امتیاز چنده؟ - هنوز ۱۵ به ۵.
سگ خوب.
اینطوری حرکت کن، اینطوری، اینطوری عروسکهای کوچولو، عروسکهای کوچولو...
.- داداشت اومد - ژولین نگاه کن، دارم پینگپنگ بازی میکنم.
- کرمهای من چی؟ - روی تختتن.
- مامان رو دیدی؟ - عزیزم، لطفاً.
.- وقت واسه این کارا نداریم - هول نکن بابا!
.- جدیجدی خندهم میندازی - ولی من رو نه.
- سلام... نمیخوای بوسم کنی؟ - بذار تمرکز کنه.
خب...
- فهمیدی؟ - آره.
اول از همه، دست چپ...
- سوتین میبندی؟ - معلومه که آره.
اصلاحم میکنم.
دوم، زانوی چپ...
نامههام به دستت رسید؟
نامههات؟ منظورت رمانهاته!
آره، متوجه شدم.
سوم، سینه صاف...
دیدی بوتههای رزمون چقدر رشد کردن؟
چی؟ آهان آره...
...- و چهارم - یه چیزی واست آوردم.
مرسی.
دستت درد نکنه! ناخنم شکست.
زیبایی یا ورزش، بالاخره تکلیف خودت رو روشن کن.
میدونی چیه؟ من تکلیفم رو روشن کردم، خداحافظ!
،وای تو رو خدا الان وقتش نیست!
اون سنگریزه رو بیار!
ژولین، همیشه آخرین نفریه که پیداش میشه.
ممنون واسه کرمها...
نه، سگ رو نمیخوام!
امروز، ۵ جولای ۱۹۳۹
،بعد از سالها تحقیق فکر کنم تونستم روح رو جداسازی کنم.
!- فوقالعادهست - میخوای بفروشیش؟
شارل، آخه به کی؟
No comments yet. Be the first to leave one.