لومړۍ 200 کرښې.
«در آوریل ۲۰۰۳، همزمان با فروپاشی ارتش و ساختارهای حکومتی عراق، مجسمه صدام حسین در بغداد به پایین کشیده میشود. ظرف چند روز، حملات در مقیاس کوچک علیه نیروهای ائتلاف به رهبری ایالات متحده آغاز میشود.»
«استیو کانرز و مولی بینگهام، روزنامهنگارانی که در آن زمان در بغداد و
حومه آن کار میکردند، تصمیم گرفتند بفهمند چه کسی پشت آن حملات بوده است.»
«در مه ۲۰۰۳ آنها با فردی از اعظمیه برخورد کردند که در مقاومتِ نوظهور دست داشت.
آن ملاقات باعث شد تا آنها گزارشهای خود را بر محله اعظمیه بغداد متمرکز کنند.»
«فقط چند کیلومتر در شمال "منطقه سبز" تحت کنترل ایالات متحده، مرکز
اجتماعی اعظمیه، مسجد و حرم مشهور عالم قرن هشتم، ابوحنیفه است.»
«به مدت ده ماه، کانرز و بینگهام با افرادی از اعظمیه مصاحبه کردند که
در مقاومت فعال بودند و موافقت کردند که داستانهای خود را بازگو کنند.»
آشنایی با مقاومت
«تصاویر افرادی که به عنوان فعال علیه نیروهای ائتلاف شناخته میشوند، محو (شطرنجی) شده است.
تا جایی که فیلمسازان اطلاع دارند، هیچیک از افراد قابل شناسایی، در مقاومت فعال نبودهاند.»
بمباران آمریکاییها با هواپیماهای جنگی شروع شد.
دیدن اون دود سیاه، گازها و ویرانیها...
که به ابوحنیفه وارد شد، آتیش تهاجمات خشمگینانه رو شعلهور کرد
واکنش خیلی شدیدی ایجاد کرد
بین اون شهروندها - شهروندهای معمولی
اونهایی که عضو حزب نبودن.
اونها به همراه فداییان شتافتن تا از ابوحنیفه دفاع کنن.
ابوحنیفه یه مکتب فکری و یه پیشوای بزرگه.
ابوحنیفه یه مکتب فکری و یه پیشوای بزرگه.
امامی که برای ما و تمام مسلمانها اهمیت خاصی داره
مکتب حنیفه کاملاً شناختهشده است
در پاکستان، هند، مالزی، جنوب شرق آسیا،
کشورهای عربی، مصر، سوریه، اردن
همهشون از مذهب حنیفه پیروی میکنن.
من از یه خونوادهی طبقه متوسطم.
سه تا بچه دارم، پسر بزرگم امسال میره دانشگاه.
دخترام دبیرستانی هستن.
من برای این اتفاقات آماده نبودم.
«در جریان درگیریهای اعظمیه در ۱۰ آوریل ۲۰۰۳، "معلم" با راهنمایی
جنگجویان (جهادی) خارجی از طریق کوچههای پسزمینه محلهاش، به
آنها کمک کرد. او شرمسار بود از اینکه خارجیها مایل بودند برای
عراق بجنگند و بمیرند، در حالی که بیشتر عراقیها اینطور نبودند.»
فداییان عرب... آره، اونا اومدن که بجنگن.
و این موضوع احساسات همه رو در اعظمیه برانگیخت.
وقتی به این پیرمرد یمنی نگاه میکنم با اون ریش بلندش که ۷۰ سالش بود،
و من فقط توی خونه بشینم؟ عمراً.
آخ، زندگی چقدر بیارزش میشه و مرگ و شهادت چقدر ارزشمند میشن
من ترکش خوردم - ولی فقط با یه دونه ترکش.
با این حال، باز هم میخوام.
اگه میشد به جای اون شهدا من اونجا خوابیده بودم
براشون مایه افتخار و سربلندی میشدم،
احترام برای بچههام، برادرام، طایفهام و خونوادهام.
از وقتی یه بچه کوچیک بودم همیشه میخواستم یه افسر بشم.
تخصص در جنگهای خیابانی و...
۱۵ سال پیش، در طول هرجومرجی که توسط اوباش تو کربلا و نجف ایجاد شد
قیام سال ۱۹۹۱: سرکوب خونین شورشهای گسترده شیعیان
توسط رژیم بعث. این رویداد مصادف با پایان جنگ
خلیج فارس بود و طی آن، مناطق شیعهنشین به شدت آسیب
دیدند و آرامگاههای مقدس هدف تخریب قرار گرفتند
من یکی از ۱۱۸۶ افسر انتحاری بودم.
اپوزیسیون تحت حمایت ایران و تیپ نهم بدر
تیپ نهم بدر یک گروه شبهنظامی و بعداً یک حزب سیاسی
مهم عراقی است که ریشههای عمیقی در ایران دارد
قبرستان نجف و خیابونهای کربلا رو تصرف کرده بودن.
«مبارز» (یا جنگجو)، یک افسر پیشین نیروهای ویژه است که حدوداً سیوپنج سال
سن دارد. با پایان یافتن جنگ خلیج فارس در سال ۱۹۹۱، شیعیان عراق قیام کردند و
کنترل ۱۴ استان از ۱۸ استان را به دست گرفتند. یگانِ تحتِ فرمانِ «مبارز» به
عنوان بخشی از کارزار نظامی برای سرکوب شورش شیعیان، به کربلا و نجف اعزام شد.
در پایان جنگ ما به مقر نیروهای ویژه در پادگان الرشید برگشتیم
اونا ما رو به یه چیز واقعاً بچگونه و مسخره متهم کردن.
از ما پرسیدن: «چطور ممکنه شما زنده مونده باشین وقتی همه شهید شدن؟»
بهش گفتیم: «اما سرنوشت ما دست خداست.» گفت: «نه، شما خائنید.»
ما به اعدام محکوم شدیم.
من سه سال و شش ماه رو تو شرایطی گذروندم که حتی برای یه یهودی هم آرزو نمیکنی.
این رو میبینی؟
شکستنش.
استخونش زده بود بیرون و اونا شروع کردن به تکون دادنش.
شاید من بیشتر از هر کسی تو عراق از دست بعثیها و مقاماتش زجر کشیدم.
از وقتی که از زندان آزاد شدم
تا درست قبل از شروع این جنگ با آمریکا،
قسم خورده بودم که دیگه هیچوقت لباس نظامی تنم نکنم.
حزب، امنیت عمومی، واحد مبارزه با جرایم
و اطلاعات ارتش همه دنبال من بودن. و من گفتم:
من دوباره به ارتش برنمیگردم، من دوباره به ارتش برنمیگردم.
اما وقتی جنگ شروع شد، تفنگم رو برداشتم و به جنگ ملحق شدم.
یادم میاد تو طول جنگ با ما چیکار کردن، دوستام رو که کشتن.
من روزهای وحشتناکی رو در طول جنگ تجربه کردم.
من با یگان خودم جنگیدم
هرچند که فرماندهان لشکر و تیپ به ما خیانت کردن.
پنجشنبه شب ساعت ده رسیدم به اعظمیه.
اونجا همون روز صبح سقوط کرده بود اما هنوز مقاومتهایی جریان داشت.
اما نه چندان شدید.
بغداد سقوط کرده بود. آمریکاییها کنترل کل بغداد رو در دست داشتن.
خوابیدم چون خیلی خسته بودم.
دو روز و نیم بود که داشتم پابرهنه راه میرفتم.
پاهام ورم کرده بودن و خون میومدن.
دو روز و نیم بدون غذا، فقط راه رفتن.
خیلی خسته بودم. خوابیدم.
صبح روز بعد تانکهای آمریکایی و رد شدن سربازهای آمریکایی رو دیدم.
احساس کردم تو دلم آتیش روشن شد.
ما منتظر همین بودیم، تا ذات واقعی یک مرد عراقی رو بهشون نشون بدیم.
وقتی دیدمشون، اونا رو به چشم ارتشی که بخوام باهاش بجنگم ندیدم.
فقط یه چیز جلو چشمم اومد، اینکه ما به یه کشور اشغالشده تبدیل شدیم.
وقتی عراق رو اشغال کردن، من رو به زانو درآوردن،
خواهرم رو، مادرم رو،
شرفم رو، وطنم رو به ذلت کشیدن.
هر بار که میدیدمشون درد میکشیدم.
رو مخم بودن. برای همین دست به کار شدم.
اونا دهم آوریل وارد شدن
و برای پنج روز تا یه هفته، ما توی حالت شوک بودیم.
پدرم، کارگری از یه جایی تو عراق بود -
ما از قشر کارگر و فقیر جامعهی عراق به حساب میایم.
اگه جزئیات دقیقی در موردم بهت بدم، بلافاصله شناسایی میشم.
«"مسافر" در سنین نوجوانی عراق را ترک کرد تا در کنار فلسطینیها
بجنگد و تا بیست سال بعد به این کار ادامه داد. او که به اصول
بنیانگذاری حزب سوسیالیست بعث عرب وفادار بود، در دهه ۱۹۹۰ به
دلیل ناامیدی از سطح بالای فساد محلی، از عضویت خود استعفا داد.»
من قبلاً برای آزادی یه سرزمین عربی دیگه جنگیدم
و حالا کشور خودم اشغال شده. چطور میتونم برای آزادیش نجنگم؟
میخوای چیکار کنم؟ فقط با زنم بشینم توی خونه و صدام درنیاد؟
ما به عنوان کشور جنگهای متعدد شناخته میشیم.
واسه همین حتی بچههای ۵ یا ۶ ساله
واسه همین حتی بچههای ۵ یا ۶ ساله
وقتی با بچههای دیگه بازی میکنن، به استراتژیهای نظامی فکر میکنن.
بزرگ که میشدیم، مدام با مشکلات مختلف روبرو بودیم.
وقتی بزرگ میشیم، دیگه میدونیم چطور برنامهریزی کنیم و چطور بکشیم.
چیزی که به من انگیزه میده دینمه،
چون برای من، دینم مهمترین چیزه.
خیلی وقتا تنها میشینم و گریه میکنم، چون به خودم میگم:
«ما مردمی هستیم که به دنیا معنی شرف رو یاد دادیم،
و حالا به این روز افتادیم.»
چطور تا این حد سقوط کردیم؟
من به عواملی علاقه داشتم که منجر به خشونت میشن
و باعث میشن گروههای انسانی از زور استفاده کنن،
خواه علیه همدیگه یا علیه نیروهای خارجی.
«"استاد" مدرس علوم سیاسی در دانشگاه بغداد و
متخصص در مطالعه مناقشات خشونتآمیز است. هنگامی که
جنگ به کشورش آمد، او پروژهای پژوهشی را برای تحلیل
ترکیب، ساختار و انگیزه جنبش مقاومت آغاز کرد.»
سوال مهمی که سعی داشتم بهش پاسخ بدم
- یا از طریق تحقیق پاسخی براش پیدا کنم -
این بود که انگیزههای مقاومت چیه؟
آیا انگیزههای بعثی دارن - از طرف رژیم سابق؟
انگیزههای ملیگرایانه؟
انگیزههای مذهبی؟
آیا این مقاومتیه که از بیرون هدایت میشه؟
قطعی بود که در برابر هر اشغالی، مقاومتی وجود خواهد داشت،
این چیزیه که جای بحث نداره. فکر کنم همه سرش توافق دارن.
آخر نبرد احساس سردرگمی میکردیم.
میخواستیم کاری کنیم که خودمونو نشون بدیم،
رنج درونمون رو ابراز کنیم،
چیزی که تو قلبمون بود.
میخواستیم احساسات اعماق وجودمون رو ابراز کنیم،
یه جور فوران،
اما کی میخواست ما رو رهبری کنه؟
هیچکس نبود.
قبل از این اتفاقات، هیچ علاقهای به حزب بعث نداشتم،
یا صدام، یا دولت،
چون اونا آزادی و زندگیمون رو ازمون گرفته بودن.
باورت بشه وقتی بهت میگم قبلاً ازش متنفر بودم. قبولش نداشتم.
اما وقتی دیدم که با وجود این همه خطر داره میجنگه،
دیگه طاقت ندارم کسی پشت سرش بد حرف بزنه.
دو روز اول هنوز اون شور و هیجان جنگ رو حس میکردیم.
پس از این حس استفاده کردیم. چون اگه منتظر میموندم و آروم میشدم،
و همه آروم میشدن،
مقاومت اون شتابی رو که گرفت هرگز به دست نمیآورد.
ما از اعظمیه شروع کردیم و بعد کارمون گسترش پیدا کرد و آدمهای بیشتری بهمون ملحق شدن.
وقتی شروع کردیم، تعدادمون به انگشتهای یک دست هم نمیرسید.
انگیزهی همهمون یکی بود، همهمون.
هیچکدومشون بعثی، عضو حزب، فدایی یا نظامی نبودن. درست مثل خودِ من.
همهمون از دست حزب زجر کشیده بودیم و همهمون از خدمت سربازی فرار کرده بودیم.
ما بیرونشون نکردیم، چون کل ارتش عراق هم از پس این کار برنمیاومد.
اما تصمیم گرفتیم بهشون بفهمونیم که اینجا قدمشون رو چشم نیست.
نباید فکر کنن مردم با گل به استقبالشون میان.
خدا رو شکر یه گروه پیدا کردم.
باهاشون آشنا شدم چون اول کار، فداییان سوری رو پیش اونا اسکان دادم.
دو تا گروه هستن - اسلامگراها
که تو محلهمون باهاشون آشنا شدم. اما دوست ندارن در این باره حرف بزنن.
یکی از گروههای اسلامگرا
تو یه محله دیگه از بغداد کار میکنه - خارج از اعظمیه -
و اون یکی همینجا کار میکنه.
این گروهها میدونن که من قابل اعتمادم،
و زیادی در موردشون حرف نمیزنم.
این گروه به طور خودجوش زیر پرچم اسلام شکل گرفت.
مهندس، افسر،
معلم،
مردم عادی و بافرهنگ هستن.
بعضیاشون تحصیلات متوسط دارن، بعضیاشون بالاتر.
همهشون مسلمانهای معتقدی هستن که احکام واجب اسلام رو انجام میدن.
قبل از این اتفاقات
من نماز نمیخوندم.
حتی راه مسجد رو هم بلد نبودم.
گروه من از کارگرهای فقیر تشکیل شده.
مثلاً یکیشون دکه سیگارفروشی داره، یکی دیگه تو قهوهخونه شاگرده
یا تو رستوران کار میکنه.
ما مثل برادریم. هیچکس رئیس نیست.
اگه بخوای درست توصیفش کنی، نمیتونی بگی این یه مقاومت خارجیه.
یا یه مقاومت بعثی که رژیم سابق ادارهش میکنه.
در واقع، بخش اعظم این مقاومت، یه مقاومت مردمی و ملیگرایانه است
توسط عراقیهایی که هیچ ارتباطی
با رژیم سابق ندارن.
ممکنه چند نفری باشن که توی رژیم سابق سمتی داشتن،
اما اونا فقط بخش کوچیکی از جنبش مقاومت رو تشکیل میدن.
در اولین نامهی رئیسجمهور،
او از تمام اعضای حزب سوسیالیست بعث عربی،
گارد ریاستجمهوری، گارد ویژه، اطلاعات ارتش،
فداییان، دستگاه امنیتی و یگانهای واکنش سریع درخواست کرد...
و گفت: «دوباره با همکارهاتون ارتباط برقرار کنین.»
No comments yet. Be the first to leave one.