The Thick of It

The Thick of It

د Farsi/persian ژباړه ډاونلوډ کړئ

2 فصل

د خپرونې معلومات

The Thick of It S02E03
د لخوا تبصره amirslip
sub by amirslip

تګونه

webdl
په خپور شو: 2026-08-21
ډاونلوډونه: 1
د اوریدلو معیوبیت: No

د Farsi/persian سرليکونو مخکتنه

لومړۍ 200 کرښې.

می‌تونم اشتراکش رو لغو کنم؟ sub by amirslip

راستش طرف مرده. باید قطع کنم. پس رو کنسل شدنش حساب کنم؟ دمتون گرم.

من وزیرِ اون امور اجتماعیِ لعنتی‌ام. هیو ابوت.

میشه به این جماعت حالی کنید که اصلاً به خاطر من اینجا جمع شدن؟

بابت اون قضیه شرمنده. عجب خراب‌شده‌ی خفنیه!

خوش برگشتی. مرسی.

خیلی جالبه، جفتمون تو یه روز برگشتیم سر کار.

البته توفیق اجباریِ تو واسه نبودن خیلی حیاتی‌تر از مالِ من بود.

- من که فقط رفته بودم خوشگذرانی و تعطیلات. - نه بابا، این چه حرفیه...

ولی خدایی محشر بود. ایتالیا! ایتالیا مگه میشه بد بگذره؟

- حالا خودت چطوری؟ - واقعاً داغونم و دلم گرفته.

- واسه فوتِ پدرت. - آره، آقام فوت کرد.

به هر حال... امم...

- بریم...؟ - ما طبقه‌ی بالاییم.

..یه تکونی به خودمون بدیم. آره.

- خب، اینجا هم که شبیه پاساژِ فرمانداریه! - راستش اینجا یه خروار مشکل داریم.

- سیستم ایمیل کلاً قطعِ قطعه. - اوه.

- اون تهویه هوای هوشمند هم که... - تهویه هوای هوشمند؟

چیزی که تحویل گرفتیم، یه تونل باده که صاف می‌زنه تو بخشِ مدیریت پناهندگان.

حواست باشه این سوتین‌آب‌کِش‌ها بو نبازن و سوژه‌ی روزنامه‌ها نشن.

- اینم اتاق ما. - به به. زیادی واسه سلیقه‌ی من روشن و دلبازه.

اوه... این مبل‌ها چقدر ضایع‌ان!

حتماً باید باشن؟ شبیه اسباب‌بازی‌های باربیِ دخترمن.

- به نظرت به هم میان؟ - نه با اون لباسی که تو تنت کردی!

یکی از این دو تا باید غزل خداحافظی رو بخونه، که من ترجیح میدم مبل‌ها باشن.

- اینجا اتاق منه؟ - بله، این دقیقاً ملکِ خودتونه.

- (گلن) این یارو شبیه دیوید دیکینسون (مجری برنزه) نشده؟ - اوه، عجب برنزه‌ی مشتی‌ای!

همه‌ش هنر من نبوده، آفتاب خودش زحمتش رو کشید.

- اینجا اصلاً حریم خصوصی نداره. - مهم نیست. داریم می‌ریم طبقه‌ی بالا.

- مواد کشیدن (پنهان‌کاری) اینجا مکافاته. - آره، گل گفتی.

- اینجا چقدر قوطی کبریته! - اون‌قدری اینجا نمی‌مونیم که مهم باشه.

این شاید برات جالب باشه:

تاریخِ بازجوییت تو کمیسیون آموزشِ مجلس.

- فرداست! - اوه، چه عالی!

واقعاً که عالیه. بله، هیو جان، خیر مقدم عرض می‌کنم!

نمی‌شد یه هفته بندازیش عقب؟

واسه هفته‌ی اولِ برگشتنم یه کارِ گل‌وبلبلی چیزی می‌دادی؟

دو تا ناهار کاری، یا یه سفرِ مفت‌خوریِ تفتیشی به دوبلین؟

- این تاریخی بود که به من دادن. - تاریخ کمیسیون مجلس رو که نمیشه دَرسِت کرد.

آخه‌ بگو چطور لیام تاریخش رو عوض کرد تا بره استادیوم فوتبال ببینه؟

فردا قراره مثل این باشه که نشستم روی یه جعبه و دارن به هیکلم فضله‌ی مرغ می‌پاشن.

آخه چرا ما می‌خوایم مدرسه‌های بچه‌های استثنایی رو تخته کنیم؟

این تنها کاریه که واقعاً و قلباً اصلاً دلم نمی‌خواد انجامش بدم.

و در عینِ حال، در کمالِ شگفتی، من همون خری‌ام که بیشترین نقش رو تو انجامش داره.

رابین، برو یه سر به بخش آی‌تی بزن بابت این افتضاحِ ایمیل‌ها.

لطفاً. دمت گرم.

پس حالا که تری برگشته، همه‌ی کارهای خسته‌کننده میفته گردن من؟ درسته؟

- کم و بیش، آره. - اوه، عجب. بله، البته که همین‌طوره.

خب، بعداً می‌بینمتون.

گلن، لایحه بچه‌های استثنایی... با اون حساسیتِ خاصی که تو داری، من از پسش برنمیام.

تو که نظرم رو می‌دونی. «ادغامِ آموزشی» یه توهمه؛ جواب نمیده.

- ولی مشکلی نداری اگه من برم جلو باهاش؟ - معلومه که نه.

ببین، تو فقط مأموری و معذور.

پس عذاب وجدان بهم نمیدی، جز اینکه من رو با نگهبانِ اردوگاه کار اجباری مقایسه کنی؟

دقیقاً.

خب، واسه فردا. کمیسیون مجلس، قاضی‌ش بالنتینه، مگه نه؟

- کی پایه‌ست بره تئاترِ زورگویی مالکلوم رو ببینه؟ - تئاتر زورگویی؟

جناب مالکلوم تاکر، اون پایین تو لابی داره ولومِ پاچه‌خواری رو می‌چسبونه به سقف.

- (داد و بیدادِ مالکلوم) - (هیو) طفلکی کیث!

باید اول باهاش مشورت می‌کردی.

مالکلوم حتماً کیف می‌کنه. چهار تا وزیر تو یه ساختمون!

این رویای همیشگیش بوده: یه جا واسه شستشوی مغزیِ همه‌جانبه.

بدبختی اینه که تا یه ساعت دیگه، نوبتِ خودمون هم میرسه تا قهوه‌ای بشیم.

کدومش بدتره؟ اینکه ببینی مثل سرطانِ پروستات آروم آروم داره بهت نزدیک میشه،

یا اینکه یهو مثل سکته‌ی مغزیِ حاد جلوت سبز بشه؟

راستی... خواهرم با قضیه کنار اومد؟

خب، هیو، این واژه‌ی جدیدِ «حقوق شهروندی». نخست‌وزیر اصلاً گفت شامل چه زهر ماری میشه؟

راستش رو بخوای، به نظرم داشت کابینه رو همون لحظه از خودش اختراع می‌کرد.

شانس آوردیم اول واژه‌ی "شهروندی" پرید تو دهنش.

وگرنه الآن اسممون وزارتِ امور اجتماعی و جنگل‌نشینان بود!

اما مشکل اینجاست هیو، از بس عجله‌ای شد و تو هم نبودی،

هر خراب‌شده‌ای هر چی آشغال داشت و نمی‌خواست، دایورت کرد سمت ما.

مثل این بود که یکی با کامیون تو خیابون داد بزنه:

«کثافت‌هاتون رو بیارید دمِ در!» و همه‌ش خالی شد جلوی خونه‌ی ما.

خب حالا چی بهمون رسیده؟

شهروندی کلاً یعنی قطعِ حقوق بازنشستگیِ سربازهای گورخا،

تغییرِ پروتکل‌های شیوعِ هاری،

یه سری اراجیف از وزارت بهداشت درباره‌ی نگهداریِ درازمدتِ سالمندان،

که نه خودشون ازش سر در میارن نه ما.

و اینکه با این "جزیره من" چه غلطی بکنیم.

دقیقاً همون چیزهایی که واسه اخراج شدنم بهشون نیاز داشتم! پنج تا راهِ جدید واسه به فنا رفتن.

این دیگه از کجا پیداش شد؟

- آها، مالکلوم فرستادتش. - زیادی گنده‌ست. واسه چی فرستاده؟

کادوی افتتاحیه اتاق جدید.

- اون چرا باید واسه ما کادو بفرسته؟ - چه می‌دونم والا.

- بخش حراست این رو چک کرده؟ - واسه چی؟ تروریست‌های مینیاتوری؟

- بله. - این گلدون یه جاسوسه، مگه نه؟

خب... ریدمانِ شهروندی!

ما به یه سری سیاست‌های لطیف، مالشی، زیرپوستی و کرم‌ریختن‌های مخفیانه نیاز داریم.

مثلاً دوچرخه‌های جدید واسه پلیس‌های افتخاری، از این‌جور چیزها؟

- آره. - یا اینکه مجبور کنیم بچه‌های استثنایی دیوارنویسی‌ها رو پاک کنن.

این دیگه خیلی نامردیه.

خب، آره. البته نه به نامردیِ اینکه ازشون بخوای املای "دیوارنویسی" رو درست بنویسن! اون یکی واقعاً خباثته.

- من برم یه کلمه‌ای با مالکلوم حرف بزنم. - باشه.

اُلی، همین الان با شلوار ریدی به خودت!

- چرا؟ - پسرِ گلن، پیتر...

اون خودش می‌رفت مدرسه‌ی بچه‌های استثنایی.

اوه.

آره داداش.

- پس گلن هم سکس داشته! - خدایا اُلی، تو چقدر عوضی هستی.

زندگی فقط عرق‌خوری تو وزارت امور خارجه

و داشتنِ شماره‌ی فلان خبرنگار تو بلک‌بریت نیست.

خیلی خب، باشه. شرمنده هیو.

درکش می‌کنم. منم یه بار یه دوست‌دختر داشتم که نیازهای خاصی داشت، واسه همین می‌فهمم.

خوشبختانه از پسِ برطرف کردنشون براومدم!

وای خدا، تو عجب...

- موهات رو زدی؟ - شیمی‌درمانیه، احمقِ کچل.

- خب، از نمایش لذت بردی؟ - معرکه بود عزیزم.

می‌خوای یه زنگ به کیث بزنم تا تیمش بیان شستشوی مغزی دادنت رو تماشا کنن؟

نه بابا. مگه قیافه‌ام شبیه آدم‌های زورگو شده؟

- خب... - نه، این قیافه‌ی زورگوی منه.

یا خدا، آره خودشه! راستی دمت گرم بابت اون گلدون.

- مگه من فرستادم؟ - آره دیگه، واسه شیرینیِ اتاق جدید.

پسر، عجب منشیِ باحالی داره این سم، مگه نه؟

- آره. - همیشه حواسی به پیرمرد ها داره.

هیکلش رو نگاه کن. راحت میشه یه نفر رو روش مصلوب کرد!

خب، نظرت درباره‌ی این ساختمون جدید چیه، ها؟

راستش رو بخوای نمیتونم واسه رفتن به طبقه‌ی بالا صبر کنم.

از دیوارهای شیشه‌ایِ این طبقه خوشم نمیاد. حس می‌کنم همه‌چیزم تو دیده.

مثل جنده‌های پشتِ ویترینِ محله‌ی چراغ‌قرمزِ هامبورگ!

گلن، اُلیه. ازت می‌خواد بری پیشش و قضیه‌ی لایحه شهروندی رو براش روشن کنی.

- شبی چند، خوشگله؟ - بله؟!

- اوکی، رفتم تو نخش. - بعداً می‌بینمت.

راستی از برنزه‌ات خوشم اومد. به گمرک گزارشِش دادی یا قاچاقیه؟

- مثلاً بگیم تو ویلای یه رفیقِ کلفت و کاره‌ای پلاس بودی. - من اصلاً رفیقِ کاره‌ای ندارم.

- تنها رفیقِ با نفوذِ من تویی. - منم که اصلاً رفیقت نیستم.

تو هم که اصلاً رفیق من نیستی.

- خب، این لایحه «مدارسِ فوق‌العاده»... - آره.

خودت هم همچین فکر نمی‌کنی چیزِ فوق‌العاده‌ای باشه، نه؟

- دوباره شروع کردی. - چیو؟

همین قیافه‌ی زورگوت رو می‌گم.

ببین، خیلی قشنگه که واسه بچه‌ی گلن دلت کباب میشه و گریه‌زاری راه میندازی،

ولی هیچ‌کس این وسط کمر به قتلِ بچه‌های استثنایی نبسته.

ج... جدی می‌گی؟

قبل اینکه برم تعطیلات، با یه کارشناس مشورت کردم؛ مارک رایان.

همون یارو فیلسوفِ آموزش و پرورش تو دانشگاه LSE؟ خب اون صندل‌پوشِ اسکل چی غلط کرد؟

می‌گفت تخته کردنِ مدارس استثنایی

و چپوندنِ این بچه‌های مظلوم تو مدارس عادی، یه ایده‌ی کاملاً ریدمانه.

- منم یه کارشناس برات میارم که کلاً این حرف رو تکذیب کنه. - ولی خانواده‌های این بچه‌ها می‌خوان مدارس باز بمونن.

آره خب، کارشناسِ منم دقیقاً خلافِ این رو ثابت می‌کنه.

- کارشناست اصلاً کی هست؟ - چه می‌دونم، ولی تا لنگِ ظهر یکی برات جور می‌کنم.

تو رفتی سراغ کارشناسِ غلط! باید بری خایه‌مالِ... ببخشید، کارشناسِ درست رو پیدا کنی.

باید قبل اینکه کارشناس دهنش رو باز کنه، بدونی قراره چه تزِ بابِ میلی صادر کنه.

هیو، چه خوشت بیاد چه نیاد، باید سفت و سخت پشت این لایحه وایستی و قالبش کنی.

واسه همین، خودم آستین بالا می‌زنم و یه کارشناسِ سفارشی برات ردیف می‌کنم.

باشه.

ولی آقا سمپاتِ... یعنی آقای اسمدلی،

ثابت شده که این «طرح ادغام»، بیشترین ضربه رو به بچه‌های بی‌دفاعِ استثنایی می‌زنه.

وقتی طرح رو کج و کوله اجرا کنی، آره؛ گندش درمیاد. این که مثل روز روشنه.

این ادغام آموزشی اصلاً یه توهمِ محضه.

مارک رایان از LSE می‌گفت وقتی خودِ مدارس استثنایی کارشون رو درست انجام میدن،

والدینِ این بچه‌ها با سر و کله و فوج‌فوج میان به سمته...

- تو با مارک رایان زر زدی؟... یعنی حرف زدی؟ - آره خب، یه جور مشورت با کارشناس بود دیگه.

- مشورت با کارشناسی مثل مارک رایان؟! - آره.

- با رایان مشکلی داری؟ - تو محافل آموزشی، اون یارو رسماً مایه‌ی خنده‌ی همه‌ست!

- اینم یه حقیقتِ مبرهنِ دیگه. - جداً؟

- (صدای پیام ایمیل) - اخ، ببخشید.

منتظر یه پیامِ ناموسی و خیلی مهم بودم.

- مگه ایمیلِ وزارتخانه وصل شده؟ - نه بابا، این هات‌میلِ شخصی‌مه.

شرمنده، یه لحظه به من اجازه بدید...

ما تو یه جامعه‌ی همه‌شمول زندگی می‌کنیم

- همه‌مون باید شانه‌به‌شانه‌ی هم جلو بریم، مگه نه آقای کالن؟ - دقیقاً همین‌طوره.

- نباید بزاریم امثالِ این رایان‌ها واسه ما... - چی؟ جانم؟

..واسه بچه‌ها آپارتاید و نژادپرستی درست کنن. راه دیگه‌ش اینه که این بچه‌ها رو تو مدارسِ گتویی قرنطینه کنیم.

آقای وزیر الان خدمت می‌رسن.

به نظرم اینجا جای مشتی‌ای واسه خودکشیه

یه سقوطِ آزادِ طولانی، با یه خروار تماشاچی که برات کف بزنن.

حالا اگه نخوری بمیری و فقط قطع نخاع بشی چی؟

تا آخر عمر فلج میشی و می‌افتی گوشه خونه،

تازه اون موضوعی هم که به خاطرش دپرس بودی، هنوز سر جاشه و بیشتر می‌ره رو مخت.

- این چیزهای آویزونِ مسخره دیگه چیه؟ - عایق‌های صوتی‌ان

نمی‌ذارن صدا تو سالن بپیچه و اکو بشه.

واسه همینه وقتی قطع نخاع شدی و داری جیغ می‌کشی، هیچ خری صدات رو نمی‌شنوه!

خب، اینم از مزایای اون دقتِ ظریفیه که تو پروژه‌های ساخت‌وسازِ دولتی به کار می‌برن!

هوی! همه‌تون بتمرگید سر کارتون! برید پی کارتون!

خب، من دارم می‌رم دفتر نخست‌وزیری واسه این نشستِ کذاییِ کابینه با وزیر آموزش.

بلکه بتونم این لایحه‌ی کوفتی رو یه وری بچرخونم.

حالا اگه طول کشید، میشه یه زنگ به خونه بزنی و به کیت آمار بدی؟

اون مثل بقیه‌ی آدم‌های نرمال، شبانه‌روز زل نمی‌زنه به اخبارِ زنده.

بله ارباب! من غلامِ گوش‌به‌فرمانتم!

- می‌تونم بگم این طرز برخوردت. - یه فاجعه‌ی اتمی رخ داده!

یا خدا! چی شده مگه؟

همین الآن یه یارویی از منطقه رایگیت زنگ زد. یه بچه داره.

اسم بچه‌ش رو به خاطرِ گلن کلوز (بازیگر) گذاشته «گلن»؛ فامیلیش هم کالنه.

یعنی طرف اسمش شده «گلن کالن»!

و ظاهراً امروز صبح، توی اینباکسِ ایمیلش...

توی اون صندوقِ کوفتیِ ایمیلش یه متن دریافت کرده،

که توش دقیقاً از این کلمه‌ها استفاده شده: «مسیح»

و «کونیِ جِنده».

و انگار من این ایمیل رو فرستادم!

- عمراً! - هر کسی می‌تونسته پشت اون کامپیوتر بشینه.

- هیو، گلن می‌گه میشه یه سر بری اونجا؟ - آره، حتماً، باید برم، باید برم...

قبلش اُلی داشت با اون کامپیوتر کار می‌کرد. خودِ اُلی اون پشت بود.

اُلی، تو ایمیلی درباره‌ی من فرستادی و بهم گفتی جِنده؟

نه بابا! من اصلاً از این کلمه‌ها استفاده نمی‌کنم، چه برسه به اینکه بخوام به تو بگم. اصلاً و ابداً.

تا وقتی این فحش کلاً فرهنگ‌سازی نشه و به عنوان نقل و نبات جا نیفته،

و از کنایه‌ زدن به آلتِ تناسلیِ زنانه پاک نشه، عمراً به زبونش بیارم!

- کارِ خودِ دیوست بود! - ته و توی این قضیه رو درمیاریم.

من الان باید جیم بشم برم دفتر نخست‌وزیر، ولی شرفم رو گرو می‌ذارم که پیگیر بشم.

ببین.

The Thick of It subtitles in other languages

More Farsi/persian subtitles for The Thick of It

تبصرې

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left