لومړۍ 137 کرښې.
و همسرش) فیلمی شامل 7 بخش درباره دو شخص و سرنوشت زندگی آنها
داستان بر اساس نمایشی از یوهان سیگوریونسون
این داستان در ایسلند و در اواسط قرن نوزدهم میلادی رخ می دهد
جایی که به واسطه قوانین سختگیرانه افراد رانده شده زیادی به کوهستان ها پناه می بردند
هردو شخصیت اصلی یعنی "هالا" و "کاری" بر اساس وقایع تاریخیاند
شخصیت هالا بر اساس روح یک زن دانمارکی شکل گرفته است
بخش اول
بیورن برگشتاینسن ، کلانتر
گوسفندا امروز بی قرارن پسره دوتاشون رو تو کوهستان گم کرد
آرنس، یک کارگر آزاد دوره گرد
.اون دوتا رو پیدا کنید و بلافاصله برگردونید خدا بهتون رحم کنه اگه بدون اونا برگردید
یک غریبه
تا به حال چنین گلسنگ های زیبایی دیدین؟
یه کیسه پر دارم، همراه شیر جوشونده خیلی خوشمزه ان
آفرین به تو
آیا این هم گلسنگه؟ این هم با شیر جوشونده خوشمزه میشه؟
چاقو رو کنار بزار از طرف من آسیبی بهت نمیرسه
اسم من کاری ه از زمین های جنوبی اومدم دنبال کار
نمیدونی کجا به میتونم کار پیدا کنم؟
اون پایین مزرعه هالاست هالا زن گشاده رو و بخشنده ایه
مطمئنا اونجا کار پیدا میکنی
هالا، یک بیوه ثروتمند، زن برادر و همسایه کلانتر، بیورن
این صندوق باید بره به اتاق کوچک زیرشیروانی
یه نفر اینجا هست که زورش بیشتره
اسمش کاری ه از جنوب دنبال کار اومده
فکر کردم شاید تو مزرعه واسش کاری داشته باشید
برای شروع میتونی یک ماه اینجا بمونی
کلانتر داره میاد
آرنس ولگرد رو تو حیاط دیدم
.نمیتونم باور کنم برادرم چنین شخصی رو استخدام کرده باشه و این کیه؟
کارگر جدیدیه که استخدام کردم
دوست دارم در خلوت با شما صحبت کنم
کلمه های قشنگ بلد نیستم من 48 سالمه و تو هم دیگه بچه نیستی
اگر با هم متحد بشیم املاکمون باورنکردنی میشه
آیا قبول میکنی که همسر من بشی؟
واقعا فکر میکنی مسخره است؟
بالاخره چهره واقعیتو نشون دادی
وقتی برادرت خواست با من ازدواج کنه بهش گفتی
واسش شرم آوره که با یه خدمتکار فقیر مثل من ازدواج کنه
بهش توصیه کردی اون چیزی که میگفتی هوس گذراست رو بدون نیاز به ازدواج رفع کنه
من یک مکان مخفی برای نگهداری حرف هایی دارم که در گذشته دوستانم به من گفتن
الحق که دختر مادرت هستی
پایان بخش اول
بخش دوم
برای کاری هم اتفاقی مانند شخصیت آن افسانه افتاد
او در چاه افتاده بود و فکر می کرد دیگر هرگز خورشید را نخواهد دید
و ناگهان خود را در میان چمنزاری نزدیک قلعه ای بزرگ یافت
و دختر پادشاه در برابر او ایستاد
فکر کردم برای تختت به یک پتو احتیاج داشته باشی
اگر من بیوه بودم و مزرعه داشتم
شاید با من جوری دیگه ای رفتار میکردی
در کل کشور مزرعه ای به اون بزرگی وجود نداره
یکشنبه در کلیسای محلی اواخر تابستان
اون مرد کیه؟
هیچ کس نمی تواند از سرنوشتش .بگریزد ، حتی اگر سریعتر از باد بدود
اسم این مرد کاری نیست ایویند"ه"
در جنوب بهش میگن برگ ایویند
...این همونیه که دو سال پیش
مطمئنی که اشتباه نمیکنی؟
در همان بعدازظهر یکشنبه در مزرعه هالا جشنواره برداشت برگزار شد
وقتی می خندی موهات صاف میشه
اگر رازی برای مخفی کردن داری باید چشم و گوشت رو خوب باز کنی
چون یک دشمن داری
یادم نمیاد آزارم به کسی رسیده باشه
زنده هستی و روی پاهات وایسادی همین برای دشمن تراشی کافیه
از امروز كاری سرپرست مزرعه خواهد بود
همونطور که از من اطاعت میکنید از اون هم میکنید
میخوام تنها با شما صحبت کنم
من امروز اطلاعاتی دریافت کردم
که به عنوان برادر شوهرت
وظیفه خودم میدونم که باهات در میون بزارم
یکی از مهمانان من که مردی از جنوبه
سرکارگرت رو شناخته و میگه اسمش ایوینه و یک دزد فراریه
میخواستم هرچه زودتر بهت اطلاع بدم
تا اجراجش برات سخت تر از این نشه
میفهمم که چرا با همچین ادعاهایی پشت سر کاری حرف میزنی
هرگز باور نمیکنم که اون یه دزد باشه
اگر جرات داری بیا بیرون و رو در رو بهش بگو
این مرد میگه اسم تو ایوینه و یه دزد فراری هستی
چه جوابی داری بدی؟
این یک دروغه
شما همه اینجا جمع شدید تا اتهامات دروغین بشنوید اما لذت بسیار بیشتری خواهید برد
خواهید دید که چطور، مردی مثل کاری با یک شایعه ساز پست فطرت برخورد میکنه
کلانتر ما قراره در یک مبارزه منصفانه با کسی که بهش تهمت دزدی زده روبرو بشه
تو دیوونه شدی! یه مرد صادق نمیتونه با یه دزد مبارزه کنه
کلانتر میگه نمیتونه با یه دزد مبارزه کنه
خیلی خوشحال میشه اگه فرار کنه
!اون یه ترسوئه! اون یه ترسوئه
تا حالا هیچکس نتونسته به بیورن برگشتاینسن تهمت ترس بزنه
پایان بخش دوم
بخش سوم
قبل از طلوع بعدی خورشید کاری پشت میله هاست
کاری، دستت رو بزار تو دستم و بگو که بی گناهی
تو هم حرفمو باور نمیکنی
به من بگو که بی گناهی
بله، در این مورد من بی گناهم
حالا که میدونم بی گناهی خیلی خوشحالم اونقدری که دلم میخواد ببوسمت
کاری! با من ازدواج می کنی؟
هالا ، من نمیتونم
قبلا ازدواج کردی؟
نه
باورم نمیشد که اون چشما بهم دروغ بگن
باید از اینجا بری
این چشم ها بهت دروغ نگفتن
من مردی به نام ایوین رو میشناختم
پدرش فقیر بود و بچه های زیادی داشت
بیشتر اوقات هیچ غذایی تو خونه نداشتن
پس ایوین رفت تا از کشیش درخواست غذا کنه
میخواست با کارکردن هزینه اش رو بده اما کشیش قبول نکرد
آخر شب بود و برف می بارید ایوین از کنار اصطبل گوسفندان کشیش عبور میکرد
وسوسه بر اون غالب شد برف هم میتونست رد پاهاش رو بپوشونه
کشیش هم خیلی ثروتمند بود ازش متنفر بودم
اواخر شب، ایوین با یه گوسفند چاق و سرحال به خونه برگشت
روز بعدش
کشیش آدم دنبالش فرستاد
دستکش هاش رو توی اصطبل پیدا کردن
گفتند میتونن ثابت کنن سرقت های دیگه ای هم انجام داده
و به 10 سال زندان محکومش کردن
کاری
اسم من کاری نیست! من ایوین هستم و به جرم سرقت محکوم شدم
من فرار کردم
یک سال توی کوهستان ها فراری بودم
توی فلات، نزدیک چشمه های آب گرم
بعد از این دیگه نتونستم اعتقادی به انسان ها داشته باشم
میتونی هرکاری میخوای باهام بکنی میتونی از خونه ات بیرونم کنی
میتونی منو به مقامات تحویل بدی اما باید منو ببخشی
فقر و سرما بود که منو مجبور به دزدی کرد
نمیخوام گریه کنم گریه کردن مسخره است
بلند شو من خدا نیستم که ازش طلب بخشش میکنی
چندین بار خواستم حقیقت رو بهت بگم
اما هر روز سخت تر و سخت تر میشد تا حالا نمیتونستم بفهمم
اما الآن میفهمم و میتونم بهت بگم
که کاری عاشق تو شده
تو تنها زنی هستی که اون عاشقش شده اما "کاری" دیگه وجود نداره
اون چیزی نبود جز خواب و رویای یه شخص فقیر و ناراحت
اون مدتها عاشقت بوده اما تا حالا زیبایی تو براش روشن نبوده
مثل کوهی آبی که از وسط مه و غبار بیرون میاد
No comments yet. Be the first to leave one.