레인코트 킬러: 유영철을 추격하다
لومړۍ 200 کرښې.
::::::::: تيـــم ترجـــمه آيــــرِن تقديـــــم ميــــکند :::::::: ::::@AirenTeam::::
واسه یه مدت طولانی نمیتونستم اون صحنه رو از ذهنم بیرون کنم
...صحنه های قربانیا
که تیکه تیکه شدن، و نحوه ی زجر کشیدنشون
واقعا سخت بود، هنوزم سخته
این اولین قاتل زنجیره ای بود که من شخصا باهاش مصاحبه کردم
من خیلی انگیزه داشتم
اون از اینکه پروفایلر تحت تسلط اونه
احساس غرور میکرد
پس مثل یه جنگ روانی بود
آره، میشه اینو گفت
،به محض اینکه دیدمش
واضح بود که به اینکه مطبوعات چجوری دربارش حرف میزنن افتخار میکرد
از حالات صورت و لحن صداش میتونستم اینو بفهمم
ازش پرسیدم که چرا محل دفن قربانیا رو مشخص کرده
و اون گفت دلیلش اینه که نمیخواسته یه جا رو دو بار بیل بزنه
چون مجبور بود مدام قربانیای آیندش رو هم دفن کنه
نشونه هایی گذاشت که فقط خودش بتونه بفهمه
من هیچوقت چنین حرفای بیرحمانه ای نشنیده بودم
...چیزی که اون موقع فهمیدم
این بود که برای درک جنایت کارا
باید داخل ذهنشون قدم گذاشت
تجربه خیلی بدی بود
که باعث شد بفهمم دیگه هیچوقت اون آدم قبلی نمیشم
من واقعا یه مرد مذهبی بودم
اینکه چجوری به این سمت انحراف پیدا کردم رو
نمیدونم
جسد فروشنده هوانگاک دونگ سوخته داخل ون پیدا شد
بدنش سوخته بود
کل بدنش سوخته بود، اینجوری مرده
در کنار خیلی چیزای دیگه از همین ناراحت شدم
پلیس به برادراش مشکوک بود
شاید گفتن این حرف برای من نابه جا به نظر برسه
اما سطح پلیس این کشور خیلی پایینه
این پرونده ای بود که به پلیس برای انجام کار بهتر انگیزه داد
پلیس از هویت مقتول اطلاعی نداشت
چون همه چیز سوخته بود
چیزی واسه شناسایی کردن نبود
اونا میخواستن اثر انگشت پیدا کنن ولی نمیتونستن
چون همه چیز سوخته بود
دستم رو گرفتم و دعا کردم
لطفا بهم کمک کن
لطفا یکم بیشتر صبر کن
ما زود میگیریمش
حتی همین الانشم فکر کردن بهش قلبمو فشرده میکنه
،از وقتی 30 سالم شد
تنها چیزی که درونم داشتم نفرت و خشم بود
،پرونده های زیادی حل نشده باقی مونده
و باعث نگرانی بیشتر مردم شده
الان رقابت هوش بین تیم پزشکی و جنایت کاراست
این پرونده ها همه ی مردم رو به غوغا کشونده
همه پرونده هایی که بهتون میگم
هنوزم به صورت وسیع جلوی چشم خودم میبینمشون
من معتقدم که ممکنه
چند قطره خون جنون داخل بدنم باشه
بذارین بهتون راجع به قاتل های سریالی بگم
که افراد پولدار داخل سئول رو هدف قرار دادن
روتین روزانه ی من
شامل دیدن و مصاحبه با مجرماست
که تو زندان یا داخل سلول های نگهداری هستن
بر اساس مصاحبه هایی که انجام میدم
گزارش های تحلیلی تولید می کنم
،وقتی اولین مورد اتفاق افتاد
این کاری بود که من داخل دفترم انجام میدادم
من کارم رو متوقف کردم
و با تماس تلفنی به محل جنایت رفتم
نمیدونستم اون روز قراره انقدر خاص باشه
چون قتلای زیادی داخل سئول اتفاق میفتاد
ما یه درخواست اعزام گرفتیم
"یه قتل رخ داده، ما داخل مقر به شما نیاز داریم"
وقتی تماس رسید با عجله به محل حادثه رفتیم
،قبل از من
همه بازرسین صحنه جرم مَرد بودن
اون موقع من اولین زنی بودم که به محل اعزام شدم
با من تماس گرفتن که یه قتل اتفاق افتاده
من معمولا دوست دارم داخل حوزه انجام وظیفه خودم بمونم
اون موقع یکی از ثروتمندترین مناطق کره بود
شوهر مقتول بعد از برگشتن از محل کار به خونه، جنایت رو گزارش کرد
پس جسد عصر پیدا شد
من به تمام قتل هایی که داخل سئول اتفاق افتاده رفتم
احساس خاصی بود
که اون صحنه ی خاص به من دست میداد
...یه جَو شوم
خفه کننده بود
همچین حسی بهم میداد
حتی الانم نتونستم اون حس رو فراموش کنم
فقط من نبودم
بازرسای ارشدی که داخل صحنه بودن هم اون رو احساس کردن
،اگه اونجا بودین میفهمیدین
اما نمیشه جو اونجا رو با کلمات توصیف کرد
وقتی واسه اولین بار وارد میشی، ورودی حموم رو می بینی
اونجا جایی بود که مادربزرگ رو زمین افتاده بود
همونجور که میرفتی جلو یه آشپزخونه رو میدیدی
و یه آکواریوم جلوی آشپزخونه بود
و جلوتر، عروس افتاده بود
روی زمین آشپزخونه جلوی سینک
جمجمه اش انقدر بد سوراخ شده بود
درحدی که نمیتونستم بگم ضارب از چی برای این کار استفاده کرده
،مجبور شدیم به طبقه دوم بریم ،اما وقتی پله های پوشیده از خون رو دیدیم
ترس بهمون غلبه کرد
حتی فکر میکردیم که ضارب ممکنه هنوز داخل طبقه بالا پنهان باشه
این باعث شد که احساس کنیم ضارب با سلاحش
طبقه ی بالای قایم شده
این ترس منو تحت تاثیر قرار داد و باعث شد که سرما تا مغز استخونم برسه
همونطور که از پله ها بالا رفتیم
جسد یه پسر رو پیدا کردیم که به نظر میرسید موقع پایین رفتن مورد حمله قرار گرفته
اونقدر به سرش زده بودن که مغزش همه جا پراکنده شده بود
سرش ترکیده بود و مغزش همه جا پخش شده بود
خیلی خیلی وحشتناک بود
وقتی به محل جرم میریم، بلوک هایی رو واسه پا گذاشتن روش قرار میدیم
و به محلای اصلی نزدیک میشیم
تا صحنه رو آلوده نکنیم
اما اونجا کلی خون بود
بخاطر همینم نمیتونستیم جایی رو واسه گذاشتن بلوکا پیدا کنیم
از اونجایی که پاهای مهاجم حتما زمین رو لمس کرده
که بتونه حرکت کنه
هر چقدرم تلاش به پاک کردنشون میکرد بازم مدرک به جا میموند
که آخرش تونستیم
دوتا رد پای خیلی کمرنگ رو ببینیم
اول بررسی کردیم که ببینیم کفش اعضای خانواده هست یا نه
اگه نمیبود، یعنی واسه مهاجم بود
نتونستیم شناساییش کنیم ولی توی تحقیقات بهمون کمک کرد
چیزی که معنی نداشت این بود
که هیچ نشونه ای از مبارزه قربانیا نبود
خیلی یه طرفه به نظر میرسید
پس من کنجکاو بودم
که چطور ممکنه تو روز روشن همچین اتفاقی بیفته
طبیعتا چاره ای نداشتیم
جز بازپرسی از شوهرش و اطرافیانش
کو جونگ وون تاجر نسبتا موفقی بود
من و آقای کو جونگ وون باهم ارتباط خاصی داشتیم
من بیشتر از ده ساله که میشناسمش، تقریبا چهارده ساله
در ابتدا باهمدیگه به عنوان کارگردان یه مستند
و شخصیت اصلیش آشنا شدیم
بعد من پسر خوانده اش شدم
به عنوان یه روزنامه نگار، وظیفه دارم از کسایی که فیلمبرداری میکنم یه سری سوابقی ثبت کنم
اون خیلی سخت کوش و متواضع بود
میدونه که چجوری با ملاحظه با افراد رفتار کنه
یه فرد بسیار خوش رفتاره
به خاطر همین به بسیاری از افراد که اونو میشناختن شوک وارد شد
به طور ناگهانی مادر، همسر و پسرش رو از دست داد
ولی درمورد چنین قتل سنگدلانه ای
پلیس اول به کی مشکوک میشه؟
آقای کو که همسر، پدر و پسر بود
اولین کسی بود که بهش مظنون شدن
هیچکس باور نمیکرد که بیگناهه
مخصوصا پلیس
ما همه کسایی که به نوعی باهاش ارتباط داشتن رو بررسی کردیم
کاری که کو جونگ وون اونروز انجام داد
و اینکه آیا کسی نسبت بهش کینه ای داشته؟
یا اگه روابط خارج از ازدواج داشته
یا که مشکلات دیگه ای داشته که باعث ورشکستگیش شده
دائما ازمون میپرسید که، چرا با من اینکارو میکنین وقتی همه خونوادم مردن؟
ولی همه اینا جز روند تحقیقات بود، چاره ای نداشتیم
گفت که از همسر، مادر و پسرش متاسفه
افسوس میخورد که نتونسته بود ازشون محافظت کنه
در حالی که گریه میکرد بار ها اینو گفت
این سوالا رو از ماهی میپرسید انگار که عقلشو از دست داده باشه
"ندیدی کی اینکارو کرد؟"
"آخه کی بود؟ اچرا اینکارو کرد؟"
"چجوری مردن؟"
...همینطور
شنیدنشون قلبم رو به درد میاورد
خیلی داغدار خانواده اش بود
به همین دلیل شناسایی اون به عنوان قاتل واسه ما دشوار بود
کسی رو پیدا نکردیم که کینه خاصی ازش داشته باشه
از اون دسته آدمایی نبود که باعث رنجش دیگران بشه
در حالی که من متعجب بودم که چرا چنین قتلی اتفاق افتاده
متوجه شدم که چندتا آدم عجیب حوالی محله پرسه میزنن
پس از بازرسامون پرسیدم
"اونا کین؟ مشکوک نمیزنن؟"
بهشون گفتم که این موضوع رو بررسی کنن
معلوم شد که اونا بازرسای پاسگاه پلیس گانگنام بودن
پرسیدم چرا بازرسای گانگنام اینجان؟
گفتن که یه پرونده مشابه
توی شینسا دونگ بوده به خاطر همینه که اینجان
اون موقع درمورد پرونده شینسا دونگ نمیدونستیم
زمانی که من رئیس پلیس گانگنام بودم
مسئول منطقه اقتصادی شماره یک کره جنوبی بودم
به من انگیزه و عزت نفس میداد
که بهترینم رو انجام بدم
(رئیس پلیس ایستگاه پلیس گانگنام زمان پرونده یو یونگ چول)
من مظنونین قتل زیادی رو دستگیر کرده بودم
باعث شد که کارکنای من ترفیع بگیرن
ما به راحتی اونارو دستگیر کردیم
یه تیم تحقیقاتی بزرگ شامل دویست نفر داشتیم
وقتی که یه قتل در اون زمان رخ داد باید در نظر میگرفتی
که همه پرونده ها بهم مرتبطن
پرونده گوگی دونگ تقریبا شبیه پرونده شینسا دونگ بود
کاملا عوض شده
همه چیز عوض شده
اون زمان، یه خونه قدیمی بود که از آجرای قرمز ساخته شده بود
اینجا یه دیوار بود
یه در آهنی هم بود
یه زوج سالخورده اینجا به قتل رسیدن
اون پیرمرد یه استاد دانشگاه بازنشسته بود
اونا خیلی ثروتمند بودن و وضع مالی خوبی داشتن
با یه اسلحه تیز مورد حمله قرار گرفتن
و جمجمه هاشون متلاشی شده بود
اما این یه مورد غیرعادی بود
No comments yet. Be the first to leave one.