لومړۍ 200 کرښې.
"برداشتی آزاد از داستانی از دنی دیدِرو"
مادام دوموتابور، مادام دوشوازی، کنتس لوباک
بارونس کورسل معلم سرخونهشون، خدمتکارشون
مارکیز دومونتیگو، دخترش، دختر دیگهش
بانو مری ورتِلی
و دوستش، که اسمش رو فراموش کردم ولی صورت زیباش رو نه
مارکیز دوسنت مران رو یادم رفت و مادام دو وولِنی
اینا فقط چندتا مثال بود از کلکسیونت
که تازه به گوش منی رسیده که دور از اجتماع زندگی میکنم
مارکی
آخه تو اصلا برات مهمه که اسم من هم به لیست فتوحاتت اضافه بشه؟
از دوستی با من لذت ببر و قید این هوس زودگذرت رو بزن
چقدر منو سبکسرانه قضاوت میکنین مادام
مگه کل فلسفهی تو بر اساس سبکسری نیست؟
آدم چجوری میتونه تعقل کنه
و از خرافات، اوهام و سهلانگاری بگریزه
بدون اینکه هوش و ذکاوتی اثیری، تیز و بز و بازیگوش داشته باشه؟
چنین مرد متعقلی چرا باید انقدر دمدمی باشه؟
بخاطر صداقت
صداقت باعث شد این همه زن رو اغوا کنی؟
من کسی رو اغوا نمی کنم، اتفاقا اولین کسی که اغوا میشه خود منم
چقدر تو حساسی مارکی
یعنی صداقت بود که اونا رو فریفتهی احساسات آتشین تو کرد؟
کسی رو فریفتهی خودم نکردم
فقط احساس خالصانهای که در من برانگیختند رو ابراز کردم
و عجیب هم نیست که این احساسات اصیل شما
چند روز بعدش بیبروبرگرد دود میشن و به هوا میرن؟
طبیعت ثباتی نداره، راه و رسم دنیا همینه
غیر از این باشه یعنی صداقتی در کار نیست
ولی در مورد من، طبیعت اینطور عمل کرده که نسبت به هیجانات قلبی و عشقی، بیتفاوت باشم
همیشه به نظرم نمایش قابل پیشبینی و ملالآوری میاومده
مارکی بیچاره، وقتی ناراحتت میکنم خودمم ناراحت میشم
فارغ از بیتفاوتی من نسبت به احساساتت
هنوز هم مصممی که چند روزی بیشتر بمونی؟
تا موقعی که شما اجازه بدین مادام
خسته میشی مارکی خسته میشی، حالا خواهی دید
با هم خواهیم دید هر دو با هم نظاره میکنیم
صبح بخیر مارکی
به این زودی پا شدی؟
صبح بخیر مادام
بگین ببینم، شوهر مرحومتون رو دوست داشتین؟
چه سوال عجیبی، خب معلومه مارکی
عمیقاً عاشقش بودین؟
همونطور که از یک زن توقع میره شوهرش رو دوست داشته باشه
زوجهای متاهل هم بعضی وقتها احساسات صادقانهای از خودشون بروز میدن
راستش خیلی بهش علاقهمند بودم تا وقتی که ازدواج کردیم
بعد اون همهش شد ستیز و نگرانی
از ازدواج کردن پشیمونید؟
دوست داری بدونی چه فکری می کنم؟
به نظر من خیلی حیفه که ازدواج ...در دسترس
انسانهایی هست که آماده نیستند
همونطور که یک نفر لاتین و اخلاق یاد میگیره
شخص باید قبل ازدواج، زندگی به عنوان یک زوج رو هم یاد بگیره
عشق به تنهایی میتونه چنین آموزه ای در خودش داشته باشه
پس من اصلا برای زندگی زناشویی ساخته نشدم
هیچوقت میل به دوست داشتن و دوست داشته شدن نداشتین؟
دوست داشته شدن واقعی
وقتی بچه بودم چرا
از سنین پایین
به اونهایی که ادعا میکردند عاشقند حواسم بود
ولی خیلی زود فهمیدم اونها فقط یک نمایش راه انداختند
تا دنیا، و به طبعش خودشون رو گول بزنند
من فقط به دوستی باور دارم
عشق که با تنانگی همراه میشه، به مرور آسیب پذیر میشه و خیلی راحت صدمه میبینه
مادام اگه شما هیچوقت عشق ندیدین چطور میتونین بهش اهمیت بدین؟
بدونین که من شاهد عشق بودم اون هم در اصیل ترین حالت خودش
خاله و دایی من که من رو بزرگ کردن با هم در چنان همآهنگیئی زندگی میکردند
که انگار دو نفر به یک نفر بدل شده بودند
از همون کودکی، بدون اینکه خودم متوجه باشم
کمال اونها باعث پرورش روح من شد
چرا روح پرورش یافتهای که از اونها الگو گرفته بود
این تعداد رابطهی بیسرانجام داشت؟
چون که...
با هر برخوردی، فکر میکردم دارم اون ایدهآل رو پیدا میکنم
حتی برای یک لحظه هم که شده، حتی به اندازهی یک کورسو
ایدهآلی که هیچوقت کنار نذاشتم
و تا زمانی که محقق بشه، زندگیم رو تحلیل میبره
باید به حالت غصه بخورم؟ نه
خیلی امید دارم...
و امیدم هر روزی که کنار شما می گذرونم پروارتر میشه
من بهت امید میدم؟
تو چقدر جالبی مارکی !یه چیزی بهت میگن، یه چیز دیگه میشنوی
با اینکه از بررسی کردن تو و از تخیل پرشورت خسته نمیشم
از اینکه هی باید این خیالات رو از سرت دور کنم خسته شدم
از سرم نه مادام
از قلبم
کی میدونه قلب کجا پنهان میشه؟
مال تو انقدر غرق در لطافت طبع شده که دیگه نمیشه پیداش کرد
مادام قبل اینکه خدمتکارهاتون صندلیها رو بذارن
لطفا بیاین یک نگاه آخر به این منظره بندازیم
منظره ای که طبیعت در اون خودش رو ...ابراز کرده، آزاد از ما
جایی که خودش مونده و ابزار خودش
صندلی رو بذارین اونجا
نگاه کن
یکی رو متصور نمیشیم که اونجا نشسته غرق در افکار خودش؟
تاملات بر رنگهای طبیعت رو حس نمی کنیم؟
ما دیگه طبیعت رو نمیبینیم، بلکه برخورد انسان با طبیعت رو میبینیم
حرفت رو به خوبی درک میکنم مارکی
ولی چرا خواستی دو تا صندلی بیاریم وقتی یه دونهش هم کافی بوده؟
چون عرایضم هنوز تموم نشده
اون یکی رو هم بذارین اونجا
این دو صندلی باعث نمیشن دو نفر رو تصور کنیم؟
که در سکوت نشسته اند، کنار هم
روحشون در برابر طبیعت یکی شده
با پیوندی به مقدسی آرامش تزلزلناپذیر طبیعت
مارکی رو دیدم
خیلی دیگه قراره بمونه؟
نمیدونم
چهار ماهه که کوشک رو ترک نکرده
یک شام یا یک وعده ی غذایی بدون حضور اون صرف نشده
بارها شده که برای کار باید به پاریس یا جای دیگه ای میرفته
ولی هر بار ترجیح داده همینجا بمونه
هیچوقت هم از هزینه ای که بابت غیبتش متحمل میشه شِکوه نمیکنه
و مادام لابد با شدیدترین توجهات به ابراز علاقهش ادامه میده
تا عشقش رو به شما ثابت کنه
درسته
خیلی به خودش میباله، بدون شکار طعمهش هم به پاریس برنمیگرده
تو فکر رفتین
باید نگران این باشم که بعضی از مجیزگوییهاش مثمر ثمر واقع شدن؟
دوستتون در اشتباهه؟
لطفا بیا بحث رو عوض کنیم
از پاریس اومدم اینجا که چیزی از هم پنهان کنیم؟
یادتون باشه، شاخصه ی دوستی ما
بی آلایشی و آزادی در گفتگوهامونه
آیا این مرد پیوندی که از بچگی با هم داشتیم رو شکسته؟
نه عزیزم، ولی میدونم راجع به مارکی چه فکری میکنی
میترسم اگر باهات درد و دل کنم باعث رنجشت بشم
میدونی که چقدر نظرت برای من مهمه
پس باید اینطور برداشت کنم که به مارکی تمایل پیدا کردی؟
نه، به هیچکس تمایل پیدا نکردم، باور کن
باور میکنم
خب پس... این آشفتگی ناشی از چیه؟
عزیزم
اون مارکیای که از پاریس میشناختی همون آدمی نیست که
از چند ماه گذشته اینجا بوده
یک مرد میتونه تغییر کنه، من اینجا شاهدش بودم، روز به روز
مردی مثل اون حاضره هر نقشی که شد ایفا کنه، تا اهدافش برسه
تو منو بهتر از همه میشناسی، به نظرت من انقدر ساده لوحم؟
مادام چقدر عجیب که در روز تولدم به من چیزی پیشکش کردین
در انگلستان خیلی مُده
فکر نمیکنم مُدش به اینجا هم رسیده باشه، ولی از فکر پشتش تحت تاثیر قرار گرفتم
ممنونم مادام
مارکی عزیز، شش ماه شده از وقتی که
از جامعه دست شستین و از اموراتتون چشم پوشی کردین
امروز، چنانکه یک سال به سنتون اضافه شد
مایل نیستید زمان رو به دقت بیشتری مدنظر قرار بدین
و به این فکر کنین که انقدر اینجا موندن چه جنون آمیز بوده؟
زندگیای که تا این لحظه پیش گرفته بودم رو جنون تلقی می کنم
چهرهی شما باعث بیداری عقل و منطقم شد و مصاحبتتون، نیرومندترش هم کرد
مارکی، قبلا تبحر بیشتری در تملق گویی ازتون دیده بودم
صداقت اغلب خامدستانهست
همون راه...
اغوا کردن رو پیش نمیره
معصوم و آسیب پذیره
در تلاشه که مثل یک بچه خالص ترین بخش وجودمون رو به دوش بکشه
یک روز دلتون برای جامعه تنگ میشه
جمعیت خستهم میکنه
و تنهایی هم همینطور
من اجتماع خودم رو پیدا کردم
کمال یافتهترین اجتماع به شکل مرد و زنی عاشق متبلور میشه
در صورتی که زنی پیدا کنین که عاشقتون باشه
خب، من به خودم این اجازه رو میدم که امید داشته باشم مادام
این امید بر چه اساسیه؟
بر اساس دلایلی که هر روز به من میدین
من به شما دلیل میدم؟
البته، مصاحبت شما هر روز احساسات منو مستحکم تر میکنن
با این همه استحکام میترسم مثل سنگ سخت بشن
مسخرهم میکنین ...عذر میخوام
نه، من...
شاید ابلهانه به نظر بیاد ولی عاشق اینم که ببینم لبخند میزنید
هنوزم این رویا رو دارین که من تسلیم شما بشم؟
از همیشه بیشتر
پس چطور میتونین با این همه بی طاقتی باز هم انقدر صبوری کنین؟
صبرم رو طوری ترتیب کردم که با بی طاقتیم در تناسب باشه
باید بابت خویشتنداریتون بهتون تبریک بگم
و به این خاطر که هیچوقت نخواستین منو ناگهانی ببوسین
از رنجوندن شما میترسم
و از اینکه لذت همصحبتی با شما رو تا ابد از دست بدم
یک استدلال فوق منطقی از یک مرد پرشور و حرارت
به نظرتون من زیادی منطقی هستم؟
من گفتم زیادی منطقی هستین؟
نه، ولی...
ولی؟
منظورتون اینه که...
دیگه بیشتر از این چیزی نمیگم
دوست من
سلام مادام
سلام مارکی
مادام میدونم از دوستان مارکیز هستین
دوست ندارم حضورم مانع راحت حرف زدنتون بشه
پس اجازه بدین خودم رو از معاشرت باهاتون محروم کنم
از نکته سنجیتون ممنونم مارکی
شاید غیابتون باعث پشیمونیم بشه
اصلا نمیخوام با ایجاد پشیمونی اسباب زحمت شما بشم
من میرم کمی پرسه بزنم
ولی طبیعت چیزی نیست جز پژواکی از جذابیت تو
بدون که گرایش ذاتی من به بیاعتمادی از بین رفته
راهنمایی بود که کمک میکرد درست رو از نادرست تشخیص بدم
حالا که منو به مقصد رسونده، دیگه آزادم
وای دوست من، چه عشق و علاقه ای
No comments yet. Be the first to leave one.