لومړۍ 200 کرښې.
وقتی فوشی در مورد رابطه ی بین نگهبانها ... و نوککرها تحقیق می کرد
خیلی وقته ندیدمت ، فوشی
منم
همونی که نسلهاست درون نگهبانانه
نوککر
بعد از کمی فکر کردن
فوشی به یه تصمیمی رسید
انسان بازی دیگه کافیه
خانه ی آنها
میزوها ، بلند شو
از سر راه برو کنار ، تو رو هم با اون میکشم
... فوشی ... چرا
درسته
تو
قراره اون بدن رو از تو آزاد کنم
درباره ی چی داری حرف میزنی ، فوشی ؟
! برو کنار ، میزوها
! وقتی سر راه وایسادی نمی تونم بکشمش
! فرار کن ، میزوها ! حالا
! نه ! من تو رو ول نمیکنم برم
نوککر
اگه حرف نگفته ای مونده که با اون دهان دزدیده شده بزنی
الان وقتشه که بگی
چی شده ؟
چیزی نیست
ریشه هام رو توی اون بدن میذارم
تقریباً تمام ریشه هایی توی زمین همونهایی هستند که خیلی وقت پیش درستشون کردم
می تونم به خواست خودم کنترلشون بکنم
نمی تونی فرار بکنی
ریشه های من سرتاسر بدنت پخش شدند
تنها کاری که باید بکنم درست کردن فلز مذابه
و بدنت از درون می سوزه
لطفاً این کار رو نکن
! لطفاً ! مامان رو نکش
تو چت شده ، فوشی ؟
! اون مادر منه
اشتباه میکنی
مادرت اینقدر نگرانته که هنوز اینجا مونده و نمی تونه بره اون دنیا
... میزوها
اشکالی نداره
اصلاً درد نداره
درد نداره ، نگران نباش
حالا ، برو خونه یه مقدار خوراک بخور
بابا منتظره
... مامان
چرا تلافی نمیکنی ؟
هرکدوم از شما
یه نوککر باید حداقل بتونه دست و پا بزنه
دلت می خواد میزوها زنده زنده سوختن یه نفر رو ببینه ؟
... نه
حتی نمی دونم اونی که الان دارم باهاش حرف میزنم میزوهای واقعیه یا نه
حتی ارزش نداره بهش فکر کنم
همش ساختگیه
الان هم خودت هم مادرت هردوتون
باید ظروفی رو که شیادها تسخیرشون کردند رو خالی کنم
اون بیشترین عدالتیه که می تونم عرضه کنم
قراره داغ باشه ، اما مجبوری تحملش بکنی
سریعترین مرگ ممکن رو بهت میدم
... چرا
! بس کن ! لطفاً
! قبولش کن
! لطفاً ، فوشی
! من به مامان احتیاج دارم
مامان تنها دلیلیه که می تونم دوباره ! با زندگیم روبرو بشم
تو ترجیح میدی یه شیاد رو انتخاب بکنی ؟
! مادر جدیدم با من مثل یه جایزه رفتار نمیکنه
! بهم نمیگه کاری رو انجام بدم
با قیافه ی ترسناک بهم زل نمیزنه
! و از وقتم بخاطر خودش استفاده نمیکنه
اون چیزی رو که برای تغییر زندگی ! رقت انگیزم لازمه رو داره
بالاخره دوست پیدا کردم ! از هر روز ! زندگیم لذت می بردم
نمی تونی ببینی کی برای مادرم بودن مناسبتره ؟
اگه واقعاً نگران منی ، لطفاً به آدمهایی ! که بهشون اهمیت میدم صدمه نزن
مشکلی نیست ، میزوها
ممنون ، عاشقتم
مامان ؟ مامان ؟
! مامان
من خوبم
بنظر میاد به حالت عادی برگشتم
مامان ، مطمئنی ؟
... فوشی
ممنون که اونهایی که برام مهمند رو درک میکنی
... فوشی
نتونستم بکشمش
آره ... اشکالی نداره
! مراقب باش ، عوضی
درد رو احساس کرد و اشک ریخت
از دخترش محافظت کرد و دروغ گفت
اصلاً درد نداره
واقعاً فرقی با یه انسان نداره
اون یه انسان کامله ، با عشق و همه چیز
دیگه حتی نمی دونم مقابل چی باید بجنگیم
اما نوککرها بهتره نابود بشند
مگه نه ، بون ؟
طبیعیه که تردید داری
چون نتونستی کارش رو تموم بکنی خودت رو مقصر ندون
بحث منطق نیست
احساسات چیزی هستند که دنیا رو خیلی جالب می کنند
الان که داریم صحبت می کنیم ، نوککرها فوشی رو تحت نظر دارند
اگه فقط یه راهی بود که از طرف خودمون ... باهاشون تماس بگیریم
راستی ، اصلاً چطوری اطلاعات رو بین خودشون به اشتراک میذارند ؟
سیاه پوش ، کسی هست که نوککرها آلوده اش کرده باشند که بتونی ببینیش ؟
اون ؟
نیمه ادغامه ؟
نه ، کاملاً ادغام شده
نیمه ادغام ؟ ادغام کامل ؟
اونها اصطلاحاتیه که ما ابداع کردیم
چندین الگو در مورد نحوه ی تاثیر نوککرها بر انسانهایی که آلودشون کردند وجود داره
معمولاً ، وقتشون رو به خوابیدن می گذرونند و انسانها به خواست و اراده ی خودشون عمل می کنند
توی اون وضعیت ، با ما فرقی ندارند
اما گهگاهی ، نوککر بیدار میشه و کنترل بدن رو بدست میگیره
وقتی یه نوککر و یه انسان توی یه بدن همزیستی می کنند ، اون یه نیمه ادغامه
و بعدش وضعیتی هست که روح انسان کاملاً بدن رو ترک کرده
و نوککر کنترل کامل بدن رو به عهده گرفته
اون بجای اون شخص زندگی میکنه
... اون
ادغام کامله
پس اون اتفاقیه که برای مادر میزوها-سنپای افتاده
! صبر کن ، فوشی
آدمهای زیادی اینجا هستند
فکر کنم بتونم بکشمش
به خودت فشار نیار
! به خودم فشار نمیارم
مطمئنی این دفعه می تونی از وضعیتی که با ایزومی-سان پیش اومد بهتر عمل بکنی ؟
نوککرهای بی شماری وجود دارند
نمی تونی مطمئن باشی که کارها
مثل وضعیت میموری و هیروتوشی به خوبی نتیجه بده
حتی اگه بخواهیم بکلی نابودشون کنیم باید در موردش فکر کنیم
هی ، شاید یه رئیس دارند
مثل یه جور غول مرحله ی آخر که به همه ی نوککرها نظارت داره
! بیاید اونو پیداش کنیم و یه کاری در موردش بکنیم
! یه قرارداد صلح می بندیم
! هنوز بی خیال صحبت صمیمانه نشدم
مثل فونا-سنپای از کلوپ ناگیناتا
... شاید اون یه چیزی بدونه
! پیشته ! پیشته ! بعداً بهتون میگم
! فقط ساکت باشید
!چطور جرات میکنی به من بگی پیرمرد ؟
چی شده ، بون-سان ؟
اونجا روح هست ؟
همینطوره
می خوام یه صحبت جدی داشته باشم
بیاید بریم یه جای دیگه
فن ، نیکسون و ایزومی-سان برگشتن
و ؟
چیزی در مورد کسی که نوککر میموری بهش اشاره کرد پیدا نکردند ؟
اون روز ، وقتی شروع به تعقیب نوککر میموری کردیم
وقتی همه خوابیدند از خونه بیرون اومد
... از میان هزارتویی به ظاهر بی پایان
ظاهراً یه منطقه ی زیرزمینی بوده
با فلزی که ریشه های فوشی نتونه بهش برسه مستحکم شده بوده
ظاهراً ایزومی-سان مدتی بوده که از این موضوع خبر داشته
فن و نیکسون ساکت شده بودند و متقاعد شده بودند که طرف ایزومی-سان رو بگیرند
دختر خودش رهبر فرقه ی مذهبی ای بوده که به نوککرها حکمرانی می کرده
اگه ما در مورد اون حقیقت می فهمیدیم خون و خونریزی به راه میوفتاد
به عنوان یه مادر ، دلش می خواست از اون کار اجتناب بکنه
اما الان که نوککر میزوها خودش رو به فوشی نشون داده
دلیلی برای مخفی کردنش نیست
پس منظورش از اون شخص ، میزوهاست
نسل هجدهم نگهبانها
اون دنبال زندگی منه و سعی میکنه جان منو بگیره
صبر کن ، فکر می کردم نگهبانها برای محافظت از توست که وجود دارند ، فوشی
اما نوککری که درون بدن میزوهاست اونیه که کنترل اوضاع رو بدست داره
خود میزوها از همه چی بی خبره
پس اون یه نیمه ادغامه
بله
نباید بهش اجازه داده بشه هر کاری دلش بخواد با بدن یه دختر چهارده ساله بکنه
باید نوککر رو ازش جدا کنیم و نجاتش بدیم
! امکان نداره
!غول مرحله ی آخر درون میزوها-سنپایه ؟
درست همونطور که میموری-چان هیروتوشی رو داشت
! میزوها-سنپای به قهرمانش احتیاج داره
قهرمان ؟
البته ، اون تویی ، فوشی
از تصدیقش متنفرم ، اما من همچین قدرتی ندارم
دیگه لازم نیست میزوها رو نجات بدی
برای اون دیگه خیلی دیره
بون ؟
اون موقع ، میزوها همزیستی با نوککر رو انتخاب کرد
نجاتش نده ؟
فکر نمیکنی یه کمی بی احساسی ؟ اون دخترته
اون چیزیه که اون داره میگه ؟
آره
بنظر میاد از وقتی مادر جعلیش رو بجای اون انتخاب کرده امیدش رو از دست داده
! تسلیم نشو
! باید یه راهی باشه
به لطف هیروتوشی ، حتی بعد از اینکه کاملاً تسخیرش ! کرده بود ، ما میموری رو برگردوندیم
شاید اگه بتونیم یه دلیل برای زندگی کردن ! به سنپای بدیم ، بخواد نجات داده بشه
ایزومی-سان هم دلش می خواست بمیره ؟
نوککرها بدن آدمهایی رو تسخیر می کنند که دلشون می خواد بمیرند
میزوها هم دلش می خواست بمیره
اونو می دونستی ؟
نمی دونستم
نه تا وقتی که حرف زدنشون رو شنیدم
میزوها رو اشتباه بزرگ کردم
همش تقصیر من بود
من لجباز و کله شقم
از وقتی کوچیک بودم همینجوری بودم
! کارت خوب بود
کارت حرف نداره ، ایزومی-سان
No comments yet. Be the first to leave one.