لومړۍ 200 کرښې.
برونو پزری و تئو آنجلوپولوس
با همکاری مرکز فیلم یونان
وگا فیلم (زوریخ) و اِره پرودوتسیونی (رم)
تقدیم میکنند
گام معلق لکلک
بر اساس ایدهای از تئو آنجلوپولوس
نویسندگان: تئو آنجلوپولوس،
تونینو گوئرا، پتروس مارکاریس
با همکاری تاناسیس والتینوس
مدیران فیلمبرداری:
یورگوس آروانیتیس آندریاس سینانوس
موسیقی: النی کارایندرو
تهیهکننده اجرایی: فیبی اکونوموپولو
فیلمی از تئو آنجلوپولوس
در راه رفتن به مرز برای تهیه گزارش...
مدام به اتفاقی که در پیرئوس افتاده بود فکر میکردم.
جسدهای مسافران قاچاق آسیایی که روی دریا شناور بودند...
پس از مخالفت مقامات یونانی...
با اعطای پناهندگی سیاسی به آنها.
تصمیمشان برای مردن، پریدن درون آب...
از عرشه کشتی یونانی "پرنده اقیانوس"...
جایی که در طول عبور از اقیانوس آرام کشف شده بودند.
انسان چطور ترک میکند؟
چرا؟ به کجا برود؟
آیا منظورش همان شعر قدیمی و فراموششده بود؟
و فراموش نکن که دوباره زمان یک سفر فرا رسیده است...
باد چشمانت را به دوردستها میکشاند...
-حالت چطور است ستوان؟ -خوبم، ممنون سرهنگ.
سرباز کووپولوس، میخائیل.
ترس من از مرز نیست...
بلکه از حرکت اشتباهی است که میتواند مرگبار باشد.
اینجا زمان نمیگذرد...
من فقط از غرش رودخانه در شب میترسم.
میدانی مرزها چه هستند؟
یونان روی این خط آبی تمام میشود.
اگر یک قدم دیگر بردارم...
در "جای دیگری" هستم...
یا میمیرم.
صدایش را شنیدی؟
نه.
باهام بیا.
عشق ماه شب چهارده است
تنم را دیوانه میکند
و من خواب تو را میبینم
این سومین باری است که مچت را حین این کار میگیرم.
دفعه بعد بازداشتت میکنم.
نمیفهمی؟
سال گذشته، یک پاکت سیگار که روی رودخانه شناور بود...
به قیمت یک تیراندازی و ده کشته برایمان تمام شد.
میبینی این بالا چطور داد و ستد میکنند؟ هیچ چیز جلودارشان نیست.
برو! یالا برو پی کارت!
-حالت چطور است پسرم؟ -خوبم سرهنگ.
آن شهر کوچک پوشیده از برف روی فلات را میبینی؟
نزدیکترین شهر به مرز است.
محلیها به آن "اتاق انتظار" میگویند.
چطور مگه؟
در بخش متروکهای از شهر، اکنون سالهاست که...
پناهندگانی از کشورهای مختلف زندگی میکنند، برخی همسایه و برخی دیگر غیرهمسایه.
مردان، زنان، کودکان...
ترکها، کردها، لهستانیها، رومانیاییها، آلبانیاییها، ایرانیها...
که برای پناهندگی از مرز گریختهاند.
دولت یونان آنها را به این محله محدود کرد...
اما با گذشت زمان تعدادشان افزایش یافت و کل شهر را پر کردند.
همه منتظر مدارک خود هستند تا به "جای دیگری" بروند.
و این "جای دیگر" برای آنها معنای عجیبی پیدا کرده است.
افسانهای...
کجا بودی پسر؟
یه دوری توی بازار زدم.
تو با آنها هستی؟
من تو را از یک جایی میشناسم...
تو را توی تلویزیون دیدهام، مگه نه؟
بله، درسته.
اینطوره؟
یک...
یک...
یک...
-سه... -دو...
هفت... هفت... هفت...
نه...
روز دلگیری بود.
سرد و مرطوب.
برای یک لحظه، خورشیدی بیرمق...
و بعد دوباره آسمان ابری.
داری ضبط میکنی؟
یک کرد: به خاطر سلاحهای شیمیایی...
مجبور شدیم کشور را ترک کنیم.
وقتی به مرز رودخانهای یونان و ترکیه رسیدیم...
دیگر نتوانستیم جلوتر برویم.
یک آلبانیایی: بعد از گذشتن از مرز بود که شکنجه واقعی شروع شد.
میدانستم که مرگ را پشت سرم گذاشتهام...
و دارم به سمت آزادی قدم برمیدارم...
تندتر از تمام عمرم دویدم...
روی سنگها و درختچههای وحشی سکندری میخورم و زمین میافتم.
هنوز هم کبودیهایش روی دست و پایم مانده است.
صداهایی شنیدم و ترسیدم که مبادا سربازها باشند.
یک ایرانی: هرگز نمیتوانستم تصور کنم...
که روزی بخواهم ماه بمیرد.
با این حال یادم میآید در آن لحظه آرزو کردم ماه بمیرد.
نمیخواستم خودش را نشان دهد چون نورش لوام میداد،
و مرا دستگیر میکردند.
شاید ترس از مرگ بود.
شاید به این دلیل که مسیر پشت سرم مترادف بود با...
مرگی که در صورت عدم موفقیت در عبور، در انتظارم بود.
چرا دوباره؟
من آن مرد را از جایی میشناسم.
خب که چی.
هیچی، ادامه بده.
من میروم نگاهی به فایلهای عکس بیندازم.
وقتی کارت تمام شد، لطفاً دوباره برگرد به این نما.
اینها بقیه عکسهای بخش E هستند.
-چیز دیگری هم هست؟ -نه.
متاسفم، اما من هیچوقت موفق نشدم یونانی یاد بگیرم.
امشب خبر هیجانانگیزی برایتان داریم.
رهبران سه حزب سیاسی...
برای نخستین بار گرد هم آمدهاند.
فکر کنم اینجا نیاز به یک تغییر داریم. یک جور...
سعی میکنم کل جمله را یکجا بگویم.
امشب خبر هیجانانگیزی برایتان داریم.
رهبران سه حزب سیاسی...
برای نخستین بار گرد هم آمدهاند.
«ناامیدی در پایان قرن».
به عنوان مقدمه.
چرا فرض نکنیم که وقتی این خطوط نوشته میشوند...
۳۱ دسامبر ۱۹۹۹ است.
میتوانیم اینجا برای اعلام برنامه مکث کنیم...
یا با صدای نریشن ادامه دهیم...
یا میتوانیم برای اعلام برنامه... یا موسیقی... مکث کنیم...
یا هر چیز دیگر... در آن لحظه، درست است؟
اعلام برنامه...
تکرار میکنم...
سکوت، لطفاً!
یک...
دو... سه...
هنوز اینجایی؟
و رئیس بزرگ چطور؟
داره سعی میکنه رهبران سیاسی رو راضی نگه داره.
بیا بریم. همه چیز آماده است. میتوانیم شروع کنیم.
دنبالت میگشتم.
به بچههای گروه فیلمبرداری برای دو روز دیگه نیاز دارم.
دربارهاش فکر میکنم.
به چیز مهمی برخوردم.
خیلی مهم.
چرا توی تاریکی نشستی؟
امروز ده ساعت تمرین کردم... حسابی داغونم.
اولین باره که این اتفاق میافته.
تازه موسیقی هم هماهنگ نمیشد.
دوباره داری میری؟
گوش کن کتابش چطور تموم میشه.
با یک سؤال.
کلمات کلیدی که میتوانیم استفاده کنیم چیست...
تا یک رؤیای جمعی جدید را به حقیقت تبدیل کنیم؟
برایتان آرزوی سلامتی و بهروزی دارم.
اما نمیتوانم در این سفر با شما همراه شوم.
من فقط یک بازدیدکنندهام.
هر چه را لمس میکنم از درون مرا آزار میدهد.
علاوه بر این، به من تعلق ندارد.
همیشه کسی هست که بگوید "این مال من است".
پایین منتظرت هستیم.
یکبار با تکبر گفته بودم: "من هیچ چیز از خودم ندارم".
حالا یاد گرفتهام که "هیچ"، یعنی هیچ چیز.
کی بود؟
متاسفم!
بهت زنگ میزنم، باشه؟
-گند زدیم. -حالا چی کار کنیم؟
ادامه میدهیم.
بعدها بارها از خودم پرسیدم...
آیا شهر بهانه بود یا خود او؟
چهرهاش با پافشاری عجیبی از دل تاریکی بیرون میآمد.
انسان چطور ترک میکند؟
چرا؟ به کجا برود؟
صبح بخیر.
من دنبال پیرمردی میگردم که...
آن روز داشت به شما سیبزمینی میفروخت.
چه بگویم...
میدانید درباره چه کسی صحبت میکنم؟
شنیدم که او یک پناهنده از آلبانی است.
او در محله پناهندگان زندگی میکند.
هر چند روز یکبار میآید و به من سیبزمینی میفروشد.
این تمام چیزی است که میدانم.
چرا به قهوهخانهای که همهشان آنجا جمع میشوند نمیروی؟
-کدام قهوهخانه؟ -آن طرف.
ما محلیها زیاد با آنها سر و کار نداریم.
آنجا.
این اواخر اوضاع برایت خوب پیش نرفته است.
خب که چی؟
چرا گذاشت رفت؟
چرا آدم ناگهان همه چیز را رها میکند و میرود؟
البته، اگر او همان کسی باشد که دنبالش میگردی.
صبر کن! اصلاً مسئله چیست؟
اینکه چرا رفت، یا اینکه آیا واقعاً خود اوست؟
-بیا بیلیارد بازی کنیم. -دمت گرم! یالا بریم.
-کجا؟ -یک جایی پیدا میکنیم.
-و تو؟ -بعداً به شما ملحق میشوم.
این اینجا چه میخواهد؟
ببخشید...
به من گفتند که پناهندگان یونانیتبار...
در مسافرخانه پشت اینجا پاتوق میکنند.
اطلاعاتی درباره یکی از آنها میخواهم.
متوجه میشوید؟
منتظریم.
No comments yet. Be the first to leave one.