لومړۍ 200 کرښې.
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت دیجی موویز را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید: DigiMoviez@
عشق.
سلام.
از دلایل وجود داشتنه.
از دلایل بهتر عمل کردن و انجام کار درسته.
- از دلایل شجاعته. - «گرگت میکنم.»
ولی عشق من رو تمام و کمال سوزوند.
آره، عشق اصلیم، لاو رو میگم. همسرم رو میگم.
واسه چی دیگه دوستم نداری؟
- مادر بچهام رو میگم. - من ناتالی رو به خاطرت کشتم.
تمام تلاشم رو کردم، ولی خودش...
اصلا خوشم نمیاد زنی رو «دیوانه» خطاب کنم، اما...
به هر دری زدم که آدم خوبی باشم، شوهر خوبی باشم، پدر خوبی باشم.
همیشه تمام تلاشم رو میکنم.
نمیشه گفت سابقه روابط عاشقانهام چندان تحسینبرانگیزه.
ولی دلم پاکه.
عشق درکم نمیکرد، ولی تو درکم میکردی مریان.
ما عین هم بودیم،
از هر نظر واسه هم ساخته شده بودیم.
- بهت دروغ گفته. - عذر میخوام، جانم؟
اگه بهت بگم جو دوستپسر سابقت رو کشته، چیکار میکنی؟
نه، جیب رایان رو زده بودن.
باید فرار کنی. ناپدید بشی.
رایان تازه حداقل کاریه که از دستش برمیاد.
ولی عشق چاهمون رو مسموم کرد و فرار کردی.
به نظرم تقصیری نداری مریان.
جفتمون میدونیم تقصیر کیه.
دنیای من به خاطر عشق شعلهور شد و خودم...
خب، همونطور که ملت تو مجلات «نیویورک»، «پیپل» و سایت «واکس» خوندن،
من به دست عشق مردم.
خوشبختانه افراد خوبی رو میشناختم که مراقب هنری باشن.
مجبور شدم فعلا ولش کنم.
دشوارترین کار عمرم همین بود.
عشق ما رو میآزمایه.
من رو بیش از اکثر مردم آزموده.
به شبحی بدلم کرده.
به خاطر تو، نه اسمی دارم، نه خونهای.
واسه همین اعتراف میکنم،
وقتی رفتم پیدات کنم،
با خودم گفتم این دفعه دیگه آخرین باره.
یا به تو میرسم،
یا کلا بیخیال میشم.
من آدم مشکلداری هستم و به قول شاعری کوئیر:
«خواسته عشق تغییر نمیکنه.»
عشق ما رو انتخاب میکنه.
ما صرفا میتونیم اعمال خودمون و حد و حدود خودمون رو...
کنترل کنیم.
تد چیانگ تو داستانش میگه: «جهنم عدم حضور خداست.»
نیل فیسک عشق زندگیش رو از دست میده.
آدم خوبی بود. رفته بهشت.
در نتیجه، فقط در صورتی که خودش هم بره بهشت،
میتونه دوباره عشقش رو حس کنه.
مترجم: «کیارش نعمت گرگانی» در تلگرام: realKiarashNg@
ولی آدمی نیست که تو بهشت راهش بدن.
واسه همین باید راهی برای رسیدن به رستگاری پیدا کنه.
عذر میخوام، ولی نه.
به نظرم کل داستانش خزعبله.
مخالفم.
به نظرم با این که اثری فانتزی بود، به نکات عمیقی اشاره کرد.
یعنی چی؟
بیخیال، این چیزها که ادبیات محسوب نمیشن.
منظورم این نیست که نباید تدریس بشن. آمریکاییها کلی آثار فانتزی مینویسن.
در این زمینه مخالفتی ندارم.
درسمون «شمایلشکنان آمریکایی داستان کوتاه»ـه.
احتمالا مدیرشون دنبال کسی تو مایههای همینگوی بود،
ولی من رو دقیقه نودی استخدام کردن.
نادیا، گفتی «خزعبله».
اوهوم، آره، همینطوره، کلی هم بحث ایجاد کردم.
لطفا به من که آمریکاییام بگو خزعبل یعنی چی.
یعنی چرت و پرته، بیهوده است، به درد نمیخوره.
استاد بودن حقههای خاصی داره، یکیشون همینه:
- بیشتر توضیح بده. - اگه دلیلش خودخواهانه باشه،
- رستگاری محسوب نمیشه. - اگه کار خوبی بکنه، فرقی هم داره؟
منظور چیانگ از این قرار نیست که برترین رستگاری انجام کارهای خوبه.
میگه همون عشقه.
اکثر حقههای استادیم، همین یه حقه است...
که موقع همنشینی با دختری به نام الی یاد گرفتم.
کافیه عصبانیشون کرده و ولشون کنم. خود نوجوانها کل نظرات رو بیان میکنن.
آره، کلمه «عشق» قبلا معنای عمیقتری داشت.
مثلا تو کلی تمدن، دین و کل ادبیات نقش داشته.
- اغراق میکنی. - این دوتا یا تا آخر ترم همدیگه رو میکشن،
یا با همدیگه ازدواج میکنن.
جوری حرف میزنی که انگار تا حالا عشق رو تجربه نکردی. پس از کجا میدونی؟
باشه، خیلیخب، بیاین فعلا بس کنیم و بعدا صحبت کنیم.
همگی «قلب رازگو» رو بخونین...
و آماده باشین راجع به معنای عشق از نظر پو بحث کنیم.
خب؟ امروز دیگه کاری نداریم.
- اِم، استاد مور. - هنوز به این اسم عادت نکردم.
- سوالی داری؟ - نه. ولی آره.
واسه چی همیشه آثار امثال تد چیانگ رو بهمون میدین...
و با آثار مردان نسبتا نژادپرست و دائمالخمری که رایجن، کاری ندارین؟
افرادی که آثار مهم رو برگزیده بودن، اشتباه میکردن.
افرادی که آثار اون نویسندهها رو میدن تنبلن،
اینجا هم کلاس منه.
خیلیخب، شما رو دستکم گرفته بودم.
به خاطر لهجهامه، مگه نه؟ عذر میخوام.
- استاد خوبی هستمها. - چی دستته؟
- آها، اِم... کتاب ریس مونتروزه. -
چیه؟ تو آمریکا مشهور نیست؟
خب، اینجا همه میخوان نامزد شهرداری لندن بشه...
و در نهایت انگلیس رو از دست خودش نجات بده.
ولی گمون کنم انتظار ملت اینقدر پایینه...
که اگه کسی کوچکترین اشارهای به ظاهرسازی کنه،
به حضرت مسیحی پالتوپوش بدل میشه.
بخونینش. احتمالا خوشتون بیاد.
- بریتانیاییها ادبیترین افراد روی زمینن. -
اینجا واقعا مطالعه میکنن.
منظورم این نیست که صرفا کتاب رو «بخرن». کلش رو مطالعه میکنن.
ضمنا، ببینین چقدر احترام قائله.
شاید شونه نداشته باشه، ولی آیا صفحهای رو تا میزنه؟
اگه لندن برزخ و حومه شهر جهنم محسوب بشه،
شاید لندن جایی باشه که بالاخره تجربه خوبی داشته باشم.
هنوز دلم برات تنگه مریان. خیلی تنگه.
ولی انگار به شدت به چنین تعطیلاتی تو اروپا نیاز داشتم.
خیلی مهمه که آفتابی نشم.
پول لازم داشتم، ولی معلوم شد تدریس حال میده...
و لندن هم بدک نیست.
شهری مملو از هنر، تئاتر و کتابه.
جاناتان!
هر از گاهی هم بیشعوری از راه میرسه.
- آمریکایی عزیزمون! - همین آدم رو میگم.
- سلام استاد هاردینگ. - لطفا مالکوم صدام کن.
خب، کی میذاری بخش واقعی...
- شهرمون رو نشونت بدم؟ - هیچوقت.
- به زودی. - آپارتمانت چطوره؟
خیلی خوبه، ممنون.
بعد از مصاحبه کاریم دیده بودمش. ساعت دو بود و احتمالا مست بود.
- خیلی خوشحالم که حواست بهش هست. - آره، باز هم خیلی سپاسگزارم، ممنون.
ای وای. راستش، گمون کنم باید برم سر کار.
آها، نه، نه، نه. برو، برو، برو. ذهن جوانان رو بیدار کن و از این حرفها.
میگن از مزایای کارمونه. من که اصلا خبر ندارم.
شرط میبندم همینطوره.
- بعدا مشروب میخوریم. - ترجیح میدم رنگ بخورم.
دانشگاه و محل سکونتم دو سر شهرن، ولی از قدم زدن...
تو شهری چون لندن بدم نمیاد.
گمون کنم میشه گفت موجب جوان موندنم میشه.
مطمئن نیستم نسل زد کی واقعا بالغ شدن، ولی راستش، خوشم میاد.
هدف شهر همینه. آدم رو مجبور میکنه واسه بقا تلاش کنه.
کل شهرهای بزرگ از جهاتی بنیادی،
عین همدیگه هستن.
ظاهرا هیپسترهای رواعصاب همهجای دنیا هستن،
افراد اجتماعی هم همهجا هستن.
ضمنا، مشروب خوردن رو زود شروع میکنن. میخانه رفتن و آخرهفتهها براشون مقدسه.
اولین بار که محلهام رو دیدم، با خودم گفتم:
وارد یکی از فیلمهای هیو گرانت شدم.
اشتباه برداشت نکنین، عین عاشقانه «ناتینگ هیل» یا دقیقتر بگم،
«کنزیگتون جنوبی» نیست، ولی باید قبول کنم انرژی قشنگی داره.
ساکته. خیلیخب، خوابآوره.
خیلی هم خوبه.
حتی حرف نداره.
موقع قدم زدن تو لندن، کلی فرصت داشتم که به مریان فکر کنم.
به قول شاعری:
«شکست عشقی بهترین استاد آدم است و در این صورت...»
«ممنونم که عاقلم ساختی.»
فقط میتونم بگم دیگه تکرار نمیشه.
عشق بی عشق.
آدم بی آدم.
فقط کتاب.
عاشق اینجام.
مسحورکننده است، خودش کتابخونه داره،
هر گوشه خونه شومینه داره.
بیاحترامی نباشه، ولی چنین خونهای اصلا تو ویلیامزبرگ پیدا نمیشه.
ولی وقایع اونطرف کوچه که از پنجره پشتیم رخ میده...
نظرم رو بیش از همه جلب کرده.
گمون نکنم مالکوم موقع پیشنهاد این آپارتمان، از چشماندازش خبر داشته بوده باشه.
صفت فنی چنین آدمی «هیولای مهمانی»ـه.
اون یکی کیه؟
دوستدخترشه؟
چهجور زنی...؟ نه. نه.
علاقهای ندارم.
آدم بی آدم، علاقهای ندارم.
شخصی به نام مونی میگفت: «سیرک من نیست، میمونهاش هم مال من نیستن.»
نمیخوام بدونم.
بهترین راه دخالت نکردن تو کار ملت...
از این قراره که از کارشون باخبر باشی.
اکثر مواقع کار میکنه.
خودش اکثر مواقع آهنگ میزنه.
مالکوم عین پدر و پدربزرگش، تو مدارس و دانشگاههای مناسبی درس خونده.
اصلا لزومی نداره کار کنه،
ولی از تدریس خوشش میاد،
اینجوری احترامی براش قائل میشن و تعداد کمتری فرض میکنن...
چون از چند نسل پیش ثروتمند بودن و خانوادگی ازدواج کردن، زیاد باهوش نیست.
متأسفانه، از نظر اکثر اساتید، آدم موقشنگ و دلربایی بیش نیست.
البته طبق شایعات، تو تختخواب خیلی خوب عمل میکنه و بهتر از سطح متوسط...
میدونین چیه؟ کلاسم تو کتابخونه برگزار میشه.
چه بخوام، چه نخوام، همهچی رو میشنوم.
خب، دختره کیه؟
کیت گالوینه.
کیت اطلاعات اندکی به اشتراک میذاره.
فعالیت اینترنتیش صرفا کاریه.
نمایشگاه داره، عاشق هنره، اصلا ازدواج نکرده، ظاهرا دختر گرتا گالوینه،
مادرش تو دهه نود مدلی رها بوده و الان تو ایبیزا متخصص مد عرفانیه.
اگه بخوام حدس بزنم، دقیقا برعکس مامان هیپیش بزرگ شده.
حواسش جمعه، بلندپروازه و اخلاقیات کاری مثبت آمریکایی داره.
کل اطلاعاتی که از مالکوم و کیت به دست آوردم،
نشون میده حق با منه.
لزومی نداره بشناسمشون.
وقتی هم مالکوم میره سیاهمست کنه، درست حدس زدین، خودش همچنان کار میکنه.
واسه چی اینقدر تمرکز کرده؟
No comments yet. Be the first to leave one.