لومړۍ 200 کرښې.
من فرانکیم. فرانکی دلانو.
و یه دیدهبان حرفهایم.
کارم همینه؛ سعی میکنم تو سایهها بمونم و نگاه کنم.
کسی که منو استخدام کرده آنجلوئه. آنجلو آلیگیری.
که بعضیها آدم دست و دلبازی میدوننش.
و بعضیهای دیگه یه آدم خیلی بد.
اما خوب یا بد، اون قبل از هر چیز یه پدره.
و سالهاست که منو مأمور کرده تا دخترشو بپام.
دختری که اتفاقاً حتی نمیدونه دختر اونه.
که واقعاً همهچی رو پیچیده میکنه.
تو چند ماه اخیر آنجلو از من خواسته...
که واسه دخترش پیامهایی رو فیلم بگیرم.
یه جورایی داره زندگیشو سر و سامون میده، که این منو نگران میکنه.
انگار چیزی میدونه که من نمیدونم.
آنجلو: هی، فرانکی؟
میخوای یه چیزی... واست بگم؟
میدونی، مثلاً یه پا در میونی یا یه چیزی از این قبیل؟
آنجلو، منو خجالتزده میکنی، باشه؟
بیخیال! تو خیلی زود خجالت میکشی.
فرانکی، اگه اون یه روزی...
اون شوهر مزخرفشو ول کرد...
تو باید به کاری که میکنی ادامه بدی.
کاری که واسم میکنی، فهمیدی؟
و، فرانکی، مراقب باش.
مراقب چی؟ مراقب اونی باش...
که درد رو حس میکنه.
و میخواد تو هم بدونی.
خیلی خب... روشنش کن.
آنجلو: میدونی، بعد از این همه سال...
واسه من مثل یه برکه از خاطرات شده.
هیچوقت نمیدونم آیا این خاطرات واقعی هستن...
یا فقط چیزی هستن که من میخوام به یاد بیارم.
چون تمام چیزی که واسم مونده...
تا منو به اون دنیا وصل کنه، اونه.
فرانکی: ببینید، آنجلو همیشه همین رو میگفت...
که اون تنها چیزی بود که براش مونده بود...
اما این دقیقاً درست نبود، چون با اینکه...
من هیچوقت بهش اشاره نکردم، اون من رو هم داشت.
من آنجلو رو تقریباً مثل پدر خودم دوست داشتم.
یالا... قبل از اینکه از دستشون بدیم!
واسه همین واسه منم سخت بود که باید نامرئی میموندم.
وقتی دنیای اون از هم پاشید... بعد از اینکه تسلیم اون شوهرش شده بود...
و پسر کوچیکشون رو فرستاده بود یه مدرسه شبانهروزی دور.
من میبینمش! تو هواپیما!
رالی، رالی! این ایده من نبود!
نمیخواستم تو رو بفرستم. عزیزم، دوستت دارم!
جنیفر، خدای من! داری چکار میکنی؟
برو— برگرد تو ماشین!
نگاش کن. داره دیوونهش میکنه.
مثل بید در باد.
برگرد تو ماشین! من فقط میخوام صورتشو ببینم!
جنیفر، به خاطر خدا دارم سقف ماشینو میبندم!
برگرد! فقط برگرد تو!
لعنتی!
من غمشو حس میکنم.
یعنی...
فرستادن تنها بچهاش دور از خودش.
من-من-من این رو نمیفهمم.
اما بعدش، میفهمم.
به خاطر خدا، دقیقاً ترومای اینجا چیه؟
سرباز ما داره میره مدرسه نظامی.
این اونو مرد میکنه.
هفت سالشه. و تو هم تقریباً به همون سن رفتار میکنی.
تا حالا فکر کردی... موهاتو روشنتر کنی؟
چی؟ موهاتو روشنتر کنی؟
فکر کردم شاید حال و هواتو بهتر کنه.
این قابل اصلاح شدنه، جدّی. با کمال میل این کارو میکنم.
نمیتونی. خودت میدونی. من میفهمم.
درسته. فاصله رو حفظ کن.
این فاصله.
این عالیه، پسرمون رو میفرستیم مدرسه نظامی.
جایی که فقط دور و برش پسربچهها هستن.
باغبان رو اخراج کردی، اینجا هم که ریخته پاشه.
اسباب و اثاثیه تو انباره و نمیتونیم بیاریمشون بیرون.
چون توی یه سهام معدن دیگه یا یه چیز دیگه سرمایهگذاری کردی!
ما حتی یه خونه هم نداریم! فوقالعادهست!
بستهی فدرال اکسپرس من کجاست یا اونم گم کردی؟
اونجاست. آها!
چطور میتونی اینقدر بیتفاوت باشی؟
دلت واسه رالی تنگ نشده؟
واقعاً باید اوضاع رو کنترل کنی.
کنترل چی؟
جدّی، دیگه چی میخوای؟
تو هی اینو ازم میپرسی. خیلی خب، پس برو بیرون و یه کار پیدا کن.
من یه کار داشتم، یادت میاد؟
اما تو گفتی جای مادر تو خونهست.
علاوه بر این، حالا کی منو استخدام میکنه؟
هر چیزی که ما میفرستیم...
واسه اون خانوادهشون...
اون موفق میشه از دست بده.
یا حیف و میل کنه.
حالا نگاش کن.
لاغر شده.
احتمالاً به خاطر اعصابشه.
میدونی، وقتی من نباشم...
تو باید همهچی رو به عهده بگیری.
حتماً بهش برس و جون بگیره.
ببین...
من که میترسم هیچجا نمیری، باشه؟
همه رفتنی هستن.
جایی
نیازی به اون توپ نیست.
همون کالیبر ۲۲ بسه.
بذار پیرمرد غذاشو تموم کنه.
زن: یه باد شوم داره میاد این سمت، خانوما.
خیلی داغونم. همین الان پسرم رو فرستادم آکادمی نظامی.
عزیزم، بیا اینجا بیا اینجا.
انگار برق بهم وصل کردن. دارم سکته میکنم؟
همینه که داره میشه؟ نه عزیزم.
مردا سکته میکنن. ما نه.
مردا آره، ما نه. میتونی نفس بکشی؟
باشه، فوت کن. همینه.
وای خدای من!
میدونی چیه؟ چی؟
"کمککننده کوچولوی مامان" به دادت میرسه. میخوام یکیشو بخوری.
نه عزیزم، دو تا بخور، و همه مشکلاتت رو پشت سر بذار.
اینا چین؟
شوهرش اونا رو به بیمارانش میده.
برای من، دوزش رو سه برابر میکنه.
جنیفر، گفتم دو تا قرص بخوری. چند تا خوردی؟
نمیدونم! فقط همون چیزی که خودت گفتی!
سفر بهخیر، عزیزم
این یه کابوسه
ببخشید!
مامور! اینجا مشکلی پیش اومده؟
شما تو منطقه «پارک ممنوع» هستید. داریم سر چیزای الکی بحث میکنیم.
آنجلو چی تو این یارو دیده؟
من به راحتی دورِ اون آدمِ رو مخ رو درمیآوردم.
مالاتستا میدونه؟
مالاتستا چی رو؟ اینو میدونه؟
خیلی چیزا هست که پیرمرد نمیدونه.
و اما تو، بیخیال چیزای الکی باش.
میفهمی چی میگم؟
هر بار که میشنومش اشکم در میاد.
آره، منم یه کوچولو دلم میگیره.
«یه کوچولو»؟
آخه کی فقط یه «کوچولو» بهش دست میده
وقتی یه همچین آهنگی رو میشنوه؟
خب، چی گیرت اومده؟
یعنی میگی سر این فاصله کوچیک اینجا نمیشه کنار اومد؟
قانون قانونه
اگه من فقط یه کم ببرمش جلو چی؟
حالا چطوره منم یه زنگ بزنم نیرو کمکی بیاد؟
چطوره که این کارو نکنی؟
اگه انقدر بانمک نبودی، حواست رو بیشتر جمع میکردی!
چه برقی میزنه!
افترشیو ارزون
حتماً
برونو
حرف آخرت چیه؟
آره، صدفها رو امتحان کن.
فوقالعادهان!
هی! خوب شد زودتر ندیدمت.
وگرنه باید برات جریمه مینوشتم!
ببخشید که به زحمت افتادید.
الو؟ چی؟
دارم میام. همین الان اونجام.
پسرم تب ۱۰۳ درجه داره.
آه، حالش خوب میشه. میخوای پیشت باشم؟
باید برم.
فعلاً، خوشبختها!
عصر بخیر، خانمها. خوش آمدید.
امروز عصر یک برنامه بسیار ویژه براتون داریم.
همه اینها نتیجه کار سخت جنیفر بارت خودمونه!
لطفاً به من ملحق شوید و با هم به نویسنده نامدارمان خوشآمد بگوییم.
مارچلو دلا رزا!
به نظر میرسه اینجا مردی نیست... حیف.
اگه اجازه بدید.
ترجیح میدم اجازه بدم کارام خودشون حرف بزنن.
من جسارت کردم و کتاب «راه ما» رو همراه خودم آوردم.
کتابی که سال گذشته منتشرش کردم.
خب، اگه اصرار دارید.
سؤالاتتون رو بپرسید.
ولی لطفاً ملایم باشید.
او روی صخرههای آپولونیا دی ماره ایستاده بود.
صخرههای سیسیلیاش.
دور و برش، صداها در هم میپیچیدند...
مثل سکوت خدا، مقدس و پاک
فریاد ملوان
او خانه بود.
با شبح کشتیهای پیشین
بیایید، ای رومی و ای یونانی!
ای مغربیهای چشمسیاه اسپانیایی."
"'خیلی وقته منتظرم تا برگردم خونه،' با خودش فکر کرد.
چون زمان یه دزده و هیچوقت گیر نمیافته.'"
هرگز، جنیفر
جنیفر! آره، نه، من خوبم.
یا عیسی مسیح!
جنیفر، الان وقت یه جنجال دیگه از طرف تو نیست.
جنجال من؟! اونجوری که به نظر میاد نیست.
تو اصلا نمیدونی چه شکلیه.
تو با اون تو استخر داری عشق و حال میکنی، اونوقت نوبت من که میشه "آقای میسیونری" گیرم میاد؟
جنجن، منو "جنجن" نکن.
قرار بود دوست من باشی.
و حالا فقط یه پورن استار شدی.
حالا میفهمم چرا میخواستی موهامو روشن کنم.
گمشو بیرون!
باید برم دنبال بچههام.
جنیفر
تو هم باید سهم مسئولیت خودتو بابت این قضیه قبول کنی.
No comments yet. Be the first to leave one.