لومړۍ 166 کرښې.
www . AnimeSubtitle . ir | instagram.com/animesubtitle.ir | t.me/animesubtitle
میگم، یهخرده زیادی دور نشدیم؟
اگه پخش نشیم، گشتنمون بیفایدهس.
من رو باش که گیرِ چه آدمی افتادم.
عه مارلو... نکنه میخواستی من و تو یه کم باهم خلوت کنیم، ها؟
هیچی... شرمندهها، ولی من هم مثل تو با کسی گیر افتادم که نباید.
خب باشه! اصلا خوش به حالت!
ولی، خیلی عجیبه ها!
چرا باید واحد شناسایی یه شهروند رو بکشن و فرار کنن؟
مگه اونها همیشه جونشون رو برای نجات ما آدمها به خطر نمیانداختن؟
از تو بعیده ها... یادت رفته؟
یادت نمیاد چه بلایی سر منطقهی استوهس آوردن؟
که چطور اونجا رو مبدل به میدون جنگ کرده بودن؟
که اون همه جسد رو باید رو کولمون جابجا میکردیم؟
که چرا هنوز خبری از آنی نیست و گم شده؟
همهی خرت و پرتهاش هنوز توی اتاقمـه... خیلی رو اعصابه.
ولی اونها تونستن اون غولی که مخفی شده بود رو پیدا و هرجوری که شده دستگیرش کنن.
به نظر هنگ دیگهای از پس این کار بر میاومد؟
اگه واحد شناسایی منحل بشه، آیندهی بشریت...
ساکت.
صدای آب میاد.
تکون نخور!
خیلی نرم و آروم برگرد.
تو باید عضو واحد شناسایی باشی.
که اینطور... حالا صدات در نیاد؟
حالا به حرفم گوش کن و هرچی میگم انجاـــ
آره... حالا قشنگ و خوشگل تفنگهاتون رو به جلوییتون بدین.
که من صدام در نیاد، آره؟
اعتماد
پایتخت-میتراس
میبخشی که معطل شدی اروین.
میدونم که بیوقته، ولی هرچه زودتر بریم سراغ بازجویی بهتره.
پس، شکی نیست که هنگ شناسایی یه شهروند رو به قتل رسونده؟
حداقل با توجه به شواهد همینیـه که میفرمایید.
با اینحال، با اطمینان خاطر نمیشه گفت که همهی ماجرا همینـه.
پس طبق گفته های شما پلیس ارتش حکم جست و جو برایـــ
هوی پیوره!
ببخشیدش فرمانده داک. اون هنوز تازه کاره و خام.
هنوز نمیدونه وقتی تو دیوار هستیم باید چطور رفتار بکنه.
نگران پلیس ارتش و پلیس داخلی نباشید. هیچ چیزی در موردشون نمینویسیم.
درمود ابزار جابجایی جدید هم همینطور.
ابزار جابجایی=ابزار جابجایی عمودی-ابزار جابجایی همهطرفه
ممنون میشم، روی.
ابزار جدید جابجایی شون...
اون فشنگهای ساچمهای درشت روی غولها کاربردی نداره ولی به خوبی آدمها رو از پا در میاره.
اصلا به منظور کشتن واحد شناسایی ساخته شد...
درضمن، وجود چنین چیزی حتی از ما هم مخفی شده که یعنی...
... دیر یا زود این شتری که روی جوخههای شناسایی خوابید، رو ماهم میخوابه.
به هر حال، به زودی یه گزارش از اونها به ما میرسه، پس یهخرده دیگه منتظر باشین.
وایسا کون گلابی!
احمقخان! اونجا بنبسته!
لعنتی!
اه، غیب شد!
پیداش کنید! پیداش کنید!
نذارین فرار کنه!
تو پسر رییس ریو هستی، درسته؟
اسمت چیه؟
فلگل.
خوشوقتم فلگل.
بنده هانجی زوئه هستم.
داستان اینه، اگه پلیس ارتش دنبال سرِ توـه،
پس تو باید واقعیتِ مرگِ پدرت رو بدونی، آره؟
میتونی بگی چه اتفاقی افتاده؟
وقتی رفته بودم دست به آب، پلیس ارتش پدرم رو گرفت.
یه آدم قدبلند که کت مشکی به تن داشت... سر بابام رو بیخ تا بیخ برید.
ولی خدا رو هزاربار شکر که تو زندهای.
با کمک تو، میتونیم حقیقت رو افشا کنیم.
حالیت هست چی میگی؟ روزنامهها رو نخوندی؟
اگه پلیس ارتش بگه کار واحد شناساییـه، پس حقیقت هم همونه!
شهادت من، گوه هم نمیارزه.
اونها شصتشون خبردار شد که اونجا بودم... پلیس داخلی فهمید که من همهچی رو شاهد بودم...
حالا هیچ سوراخِ امنی نیست که توش بخزم.
فقط باید فرار کنم و یه سوراخی برای مخفی شدن میون این دیوارهای تنگ پیدا کنم.
زندگی من... به گوه بند شد!
خب، درک ت میکنم...
ولی به نظرم اونطوری زندگی کردن ارزشش رو نداره.
ببین چی میگم فلگل.
به جای اینکه تمام زندگیات رو مثل یه موش ترسیده اینور و اونور بری،
نمیخوای حتی اگه به قیمت جونت هم تموم بشه، باهاشون مقابله کنی و بجنگی؟
معلومه که نمیخوام!
همه که مثل تو زندگیشون رو کف دستشون نگرفتن!
تازه، لازم نکرده شما من رو قضاوت کنی!
نمیخوای به شرکت و خانوادهات حقیقت رو بگی؟!
ها؟! اینطوری که فقط به نفع شماست!
معلومه که به نفع ماست!
تو هم باید بالاخره به این فکر کنی که چی به نفعتـه!
کیه اون بالا داره عر عر میکنه این وقت ظهر؟!
خب، زودباش باهام بیا، فلگل.
نمیام! گروه شما دیگه از بین رفته!
شما شکست خوردین!
چی داری زر میزنی؟
واحد شناسایی، شکست رو مثل کف دستش میشناسه!
لباس پلیس نظامی رو بپوشیم تا از نگهبانها عبور کنیم...
بعد با گشتن دور و بر، بفهمیم ارن رو کجا نگه داشتن.
انگار چارهی دیگهای نداریم...
دیگه وقتی نمونده... یا باید اینکار رو انجام بدیم یا بمیریم.
فرمانده.
خب پس...
پلیس ارتش منطقهی استوهس.
سرباز مارلو فرودنبرگ.
فرمانده لیوای! واقعا خودشه!
با همون ماموریت، سرباز هیچی دریس.
خب، حالا کجا باید شمارو چال کنیم...
به خاطر شماها، بیشتر از ۱۰۰ نفر از منطقهی استوهس کشته شدن!
ها؟
هوی!
شماها... حتما فکر میکنین که قهرمانهای عدالت هستین،
ولی قربانیها و خانوادههایی که با شما برخورد داشتن همگی رفتن به جهنم.
آره، میدونم.
شماها... توی پادگان آموزشی جنوب بودین، درسته؟
درست مثل آنی لئونهارت.
شماها دوستاش بودین؟
نه... دوست چیه؟ اون اصلا دوستی نداشت. همیشه گوشه گیر و غمزده بود.
شبیه بچههایی بود که از آدم بزرگها میترسه.
اصلا فرصتی پیدا نشد تا بتونم بهتر بشناسماش.
و تنها دلیلی که هنوز پیداش نکردن اینه که...
...حتما یه غول زده لهش کرده و کتلت درست کرده!
نهخیر...
چون غولی که مخفی شده بود... خودِ آنی لئونهارت بود.
ای بابا، حال آدم گرفته میشه.
کسی هیچی از این دنیای لعنتی نمیدونه... نه ما، نه کس دیگه.
به جز اون حرومیهایی که وسط این دنیان.
وقتی از اینجا خارج شدیم شما دوتارو آزاد میکنیم تا برید.
آنی پس...
فرمانده لیوای! لطفا بذارید تا بهتون ملحق شم!
بنده به شخصه فکر نمیکنم کار شما اشتباه باشه!
اگه بتونم کمکی به اصلاح این بیعدالتی دنیا بکنم، از هیچ کاری دریغ نمیکنم!
این پسره چشـه؟
خواهش میکنم، فرمانده لیوای!
عمرا.
نمیدونم برای دشمنِ حکومت شدن تا چه حد آمادهاید.
بریم.
ساشا، همین دور و برا ولشون کن.
چشم.
فرمانده.
لطفا بذارین به عهدهی من.
هرجور دوست داری.
وایسین.
ما هرچی اینجا دیدیم فراموش میکنیم.
آره آره! چون هر دوتاتون اینجا به درک میرین!
اون که یه چیز دیگهای گفت!
ول کردن شما دوتا خیلی خطرناکه.
خودم بهتر دیدم که مردهتون بهتر از زنده بودنتونـه!
تورو خدا به ما اعتماد کن!
ما میدونیم که شماها برای نجات بشریت دارین زحمت میکشین!
نه، هیچی؟
اهههمم.
عمرا به شما اعتماد کنم. مخصوصا به تو کله کاسهای.
کدوم احمقی دیگه موهاش رو اینشکلی کوتاه میکنه؟
به چنین آدم بدسلیقهای نباید هیچ رحمی کرد!
هیچی، فرار کن!
تفنگ من سریعتره، میدونی کنه.
میخوای امتحان کنی؟
چاقوی تو با تفنگ من... زود باش بینم!
وایسا! به خدا من طرف شمام!
آخه چرا باید باور کنم کسی مثل شماها بخواد عضو ما بشه؟
ما به شدت کمبود نفر داریم، فکر کردی با این تعداد میشه بشریت رو نجات داد؟
پس، چرا تو...؟
چرا هنوز توی واحد شناسایی موندی؟
من هنگ اشتباهی رو برای خودم انتخاب کردم.
تا وقتی که شماها جونتون رو کف دستتون گرفته باشین و به مبارزه ادامه بدین...
... من به شما اعتماد دارم.
هیچی!
مردیکهی کله خر!
وایسا هیچی! اون فقط داشت مارو امتحان میکرد!
ها؟!
No comments yet. Be the first to leave one.