لومړۍ 200 کرښې.
ارائه از کانال "سرزمین میانه" Earth_Middle on Telegram@
در تاریخچه دنیای ما داستانهای زیادی وجود داره
اکثرشون از دست رفتهان،
میون جریانهای باد زمان پراکنده شدن،
فراسوی خاطرات آدمیانن
ولی این داستان
داستان ما
نباید فراموش شه
بابا!
مایا!
بدو! مایا بدو. مایا بدو!
ما از آب اومدیم
توی روزگار کهنمون جریان داره
از سالیان دراز میگذره تا به این لحظه میرسه
میون زندگیهامون جاریه
مثل تیرهی خونی پادشاهان
رودی از خاطرات و غم با جریانی تند
یک قطره از آب
از خون
و بعدش دوباره یکی دیگه
میتونه تبدیل به یه موج بشه
یه رودخونه
یه تندآب خیزان
غیرقابل توقف
که به مرور زمان
همه سدها رو میشکنه
تا دوباره جریان آزادی داشته باشه
در مسیرش به سوی تقدیرش
باقیماندگان مومنین
دوناداین
مردان غرب
پراکنده شده بودن و عدهی کمی ازشون باقی مونده بود
و خطرات زیادی براشون کمین کرده بود
چون ارباب تاریکی، سائرون
گذشته رو فراموش نکرده بود
و از بین تمام مردمین سرزمین میانه
توی دلش از هیچکس بیشتر تنفر
و ترس نداشت
تا از دوناداین
اون عزم و اراده خودش رو بین خادمینش پخش کرد
و طی سالیان دراز
همیشه در جستجوی این بود که ببینه وارثین ایسیلدور هنوز زندهان یا نه
تا بعدش نابودشون کنه
و اینطور آخرین از بزرگترین دشمنانش
از بین برن...
تا ابد
عجله کنین! عجله کنین!
دیرهائل!
ایورون! گیلرائن! برید! لطفا!
من شماها رو امروز از دست نمیدم
اراتورن!
ازتون سپاسگزارم قربان،
و من و خانوادهام هر خدمتی بتونیم بهتون تقدیم میکنیم
زندگیمون رو بهتون مدیونیم
همونطور که من هم زندگیم رو به شما مدیونم. ممنونم ازتون، بانو
خواهش میکنم، عالیجناب من
نمیتونیم اینجا بمونیم. کجا میخواستین برین؟
نمیدونم، عالیجناب
اورکها روستاهامون رو به آتش زدن و مردممون رو کشتن
اونایی که کشته نشدن پراکنده شدن نمیدونم کجاها هستن
رولاد، پسرم
وقتی داشت ازمون دفاع میکرد کشته شد
حاضر نبودیم جسدشو برای سرگرمیهای بیرحمانه اورکها رها کنیم
پسرتون آرامگاه امنی خواهد داشت، بانو
با ما میاین
اراتورن!
اراتورن؟
میشناسیش، پدر؟
آره
یا حداقل وقتی چیزی جز یک بچه نبود میشناختمش
اگه اون همون شخص باشه،
اون پسر دوستم و خویشاوندمه
رئیسمون، عالیجناب آرادور
وارث ایسیلدور
چی شده؟
بنظر دنبال غارت کردنن
ولی اینا چیزی جز زیورآلات بیمصرف نیستن
عجیبه
اورکها تو جنگل دنبال طلا و جواهر میگردن؟
به چه منظوری؟
روز به روز داری بیشتر شبیهش میشی
اون اینو میخواست؟
برای اینکه گذاشتم جاشو بگیری سرم داد و بیداد میکرد
"حیات وحش جای مناسبی برای دخترم نیست!"
ولی با این حال خوشحالم که آموزشت دادم
منم همینطور
ارباب اراتورن
قرار نیست به کسی که رهبریشون میکنه خبری برسونن
آفرین هالبرون
حالا باید این سه تا رو به جای امن برسوینم
میریم تائوردال، روستامون، عالیجناب؟
دیرهائل
زنم، ایورون. و دخترم...
گیلرائن
و من هم اراتورن هستم
پسر آرادور
درسته
نه، نه. تعظیم نکنین
وقتی بیاین پیش پدرم،
میتونین اینجوری بهش ادای احترام کنین
ولی فعلا
باید عجله کنیم
دلی که حسود باشه مسکنی برای عاطفه حقیقی پیدا نمیکنه
حتی اگه دقیقا پشتش ایستاده باشه
من به چی حسودیم میشه؟
نگاه بینشون رو دیدم
همونطور که تو هم دیدی
چشمات فریبت میدن
بعلاوه، اصن ربطی به من نداره
نداره جدا؟
نه!
به تو هم نداره، دیرهابورن
و اینجوری بود که اراتورن و تکاورهاش خانواده سوگوار رو به شمال بردن
از پس رودهای پرتوان
و از میون جنگلهای وسیع رودائور گذشتن
سرزمینی که هنوز از چشمان مراقب دوناداین بهره میبرد
و اون نزد پدرش اوردشون، فرمانروا آرادور
توی سکونتگاه مخفیِ تائوردال
بیا، دوست قدیمی و خویشاوندم
بیایید صلح و ارامش و افتخاری که پسرتون کسب کرده رو بهش اعطاء کنیم
چون فقدانتون رو فقدان خودم حساب میکنم
و همچنین غمتون رو غم خودم
افسوس، خفتن دراز مدت در تالارهای سنگی باستانی
برای فرزندی از خاندان آرانارث درکار نیست!
ولی اجازه نمیدم چشمم روزی رو ببینه که به استخوانهات اهانت بشه، دورلاد،
وقتی خادمین اهریمن دوباره سعی کنن
تا دوناداین رو بیشتر در تبعید روانه کنن!
بدرود!
اومدم ازت طلب بخشش کنم
خیلی وقته احساساتت نسبت به اراتورن رو
چیزی بیشتر از خیال گذرا درنظر نگرفتم
و اینکه دیر یا زود از سرشون میگذری
و بلاخره یه نگاه به اطراف خودت میندازی
درک نمیکردم چی به چیه
تا همین دیشب
سالیان سال رو کنار اون گذروندم
بااینحال یه خلیج بینمونه
که فقط شعلههای تل هیزم یه غریبه توان اشکارسازیشو داشت
من توان رقابت با چنین زیبایی و چنین غمی رو ندارم
اِل، هر مردی باعث افتخارش میشه که تو رو مال خودش بهنامه
من هیچی بجز غصه براش درست نمیکنم
اینا رو بعد از حملهای که دیروز رخ داد پیدا کردیم
عجیبه که چطور چنین چیزای ریزه میزهای
میتونن چنین تاریکی فجیعی ببار بیارن
و زندگیهامونو تغییر بدن
چیزای زیادی بودن که فرمانروا آرادور حالا باید میسنجیدشون
اخبار حمله اورکها به روستاهای دیگه به گوشش رسید
روستاخانههای دلنشین که بسیار از دسترسی به کمک دور بودن،
اونا هم همچنین مورد تهدید قرار گرفته بودن
تائوردل هرچقدر از دوناداین که از خونههاشون فرار کرده بودن رو توی خودش جا داد
و امنیت بیشتر رو در تعداد بیشتر جویا شد
و اینطور شد که آرادور تکاورهای شجاعش رو در یک ماموریت
هدایت کرد تا سرزمین رو خلاص کنه از شرِ
تهدیدی که مردمش رو ویران کرده بود
با این حال، قابل اطمینانترین فرد از افرادش،
کنارش حاضر نبود
کشت و برداشت چطور بوده بانوی من؟
پربار، عالیجناب
یکم بیشتر از اینا برای سفرم انتظار داشتم
دارید میرید؟
پدرم منو مسئول این کرده که به جستجوی مقصود دشمن برم
توی کوهستانهای سرد شرق
به تنهایی؟
بله
ماموریت خطرناکیه عالیجناب
بله همینطوره
یه موقعی بود که همچین خطراتی روم تاثیر نداشتن
و هر بخشی از وجودم حاضر بود که تا پایان دنیا هم سفر کنه
تا به مردمم خدمت کنم
ولی حالا؟
حالا بخشی از من اینجا باقی میمونه
و اون قلبمه
علیجناب من
متاسفم بانوی من، قصد ناراحت کردنتون رو نداشتم
به شرق چشم میدوزم
و منتظر بازگشتتون میمونم
بانوی من
با قلبی پر از خوشی
آراتورن سفر کرد به مکانهایی
که خیلی دورتر از شهرهای سقوط کرده آرنور بودن
درحالی که آراتورن به تنهایی راهشو به سوی کوهستانهای سرد طی میکرد
در تابستان رو به محو رفتهی غرب
گیلرائن منتظر برگشتش به خونه بود
گاهی توی اعماق جنگل میموند
چشم به راه بازگشت صحیح و سالمش
گیلرائن!
خیلی دور نمیرم
چرا اینجوری میکنه؟
میدونی که چشم به انتظار کیه
زیادی جوونه
ولی توی خردمندی کمبود نداره
قلبم ودا میده که آراتورن زودتر از
وقتی که انتظارشو میره، حلقهی باراهیر رو میپوشه
با این حال فکر نکنم مدت زمان طولانیای دوناداین رو رهبری کنه
وقتی که حلقه توی دستش قرار بگیره
پس مانع راهشون نشو دیرهائل
چون اگه این دو بزودی ازدواج کنن
امکانش هست که برای مردممون امید زاده بشه
ولی اگه زودی ازدواج نکنن
شاید توی این تاریکی سایهافکن
No comments yet. Be the first to leave one.