لومړۍ 200 کرښې.
شايد بهتر باشه با اصل اين کلمه شروع کنيم
.در يونان, "تصوير" يعني نور
و "گرافين" نويسندگي, طراحي بود
يک عکاس در اصل کسيه که با نور طراحي ميکنه
کسي که با نور و سايه, دنيارو مينويسه و مينويسه
,Sierra Pelada ,در روبروي من
معدن قديمي برزيل رو مي بينيد
وقتي به لبه ي اون حفره ي بزرگ رسيدم
موهاي تنم سيخ شد
تاحالا همچين چيزي نديده بودم
اونجا, قبل از خودم رو در يک آن ديدم
تاريخ بشر
تاريخ سازه هاي اهرام
"برج بابل"
"معادن "پادشاه سليمان
صداي تک دستگاهي که صدا نداشت
فقط تو ميتونستي زمزمه ي
پنجاه هزار نفر در يک حفره ي بزرگ رو بشنوي
مکالمات, سرو صداها, سرو صداي انسانها
...آميخته شده با دستورهاي نظامي
حقيقتا, من به اونجا سفر کردم تا يه شروع جديد داشته باشم
تقريبا ميتونستم زمزمه ي طلا رو توي روحشون بشنوم
ما مجبور شديم کل اون زمين رو ويران کنيم
,همه چيز طلا نيست
اونا مجبور بودن بالا برن, بيرون برن, از پله هاي کوچيک بالا برن
,بعد به پله هاي بزرگ برسن
و برسن به سطح
فکر سقوط نمي کنين
و اگه سقوط کنين, خطريه که چندين بار پذيرفتين
من چندين بار در روز بالا ميرم
و هيچوقت برام اتفاق نيوفتاده که سقوط کنم
چون هيچکس سقوط نمي کنه
در مورد من, ما اونجا بوديم که کيسه ها رو حمل کنيم يا عکس بگيريم
مردها 50 الي 60 بار در روز بالا ميرفتن
تنها راه پايين اومدن از سطح شيب داري مثل اون
دويدنه
تکون بخورين, سگا
تموم اين آدما کنار هم يه دنياي سازمان داده شده درست کردن
ولي کاملا ديوونه کننده
,شايد شبيه برده ها باشن
ولي يه برده هم وجود نداشت
اگه اونجا بردگي بود, آرزويي براي ثروتمند شدن بود
همه ميخواستن ثروتمند باشن
,اونجا ميتونستي همه چيز پيدا کني: دانشمند, وکيل
کارمنداي مزرعه
... کارگراي شهر
همه اونا دنبال يه فرصت اومدن
,چون وقتي ما يه معدن طلا داديم
همه توي اون قسمت از معدن کار ميکنن
اونا حق انتخاب کيسه دارن
و داخل اون کيسه ها
بردگي پنهان شدشون رو داشتن
ميتونست هيچي نباشه يا ميتونست يه کيلو طلا باشه
اون موقع اونا استقلالشون رو به بازي گرفتن
,همه مردا, وقتي شروع به لمس کردن طلا ميکنن
ديگه دست نمي کشن
اين عکس رو اولين بار بيشتر از 20 سال پيش
توي گالري ديدم
نمي دونستم اين عکسو کي گرفته
"فکر کردم که, " اون بايد يه عکاس بزرگ و يه ماجراجو باشه
پشتش يه مهر و امضا بود
"سباستيائو سالگادو"
يه کپي ازش خريدم
طراح گالري بيشتر تصاوير رو از يه عکاس اورده بود
,چيزي که ديدم منو عميقا تکون داد
مخصوصا اين تصوير
"چهره ي يه زن نابينا , "توارِگ
,با اينکه دليل اشکهايي که هرروز مي بينم
از اون زمان, ميوفته رو ميزم
يه چيزي در مورد "سباستين سالگاردو" ميدونستم
اونا واقعا به مردم اهميت ميدادن
اين خيلي براي من ارزش داره
در آخر روز, مردم صالح و نيکومنش هستند
خيلي وقت پيش بود که ما در مورد
زندگيش, کارش, و جايي که ايده هاش مياد ديديم و حرف زديم
"The Salt of the Earth"
ما ميتونيم خيلي از عکاسان رو در يک مکان قرار بديم
هميشه تصاوير متفاوتي ميگيرن
چون لزوما از
جاهاي خيلي خيلي متفاوتي ميان
همه ديد خودشون رو دارن
هرکي بر طبق داستان خودش
فکر مي کنم داستان من
اينه که راهمو براي ديدن اينجا تو اين مکان ياد گرفتم
اينجا من يه دنياي ايده آل دارم
رسيدن به اينجا
منو خيلي از پدرم دور ميکنه, و ما اينجا براي تماشا اومديم
,پشت هرکدوم از اين کوهها
يه داستاني هست, يه چيزي براي ديدن هست
اينجا من کلي خواب ديدم
.اون ميخواست به اون طرف کوه بره, ميخواست بدونه
"سفري با "سباستيائو سالگادو
کوههاي غرب "پاپوئا", اندونزي, روستاي "يالي", 2011
سباستيائو" خيلي سنت شکن بود, هميشه سفر ميکرد"
دوست داشت مانند هرکسي سفر کنه
پدر من اونجوري بود
اون هرجايي نمي رفت. شبيه رفت و آمد بود
اسمش "تيائو" بود
من فکر ميکردم هم توي "ويوترا" بودم, هم اينجا
يا توي شمال بود, يا داشت تبليغات سياسي درست ميکرد
,و براي تحصيلاتش
اگه من هيچ دوستي نداشتم, اون مجبور بود درس بخونه
.سباستيائو" براي تحصيل رفت. اون کلي کار داد"
.ولي اون علوم اقتصادي ميخوند
من ميخواستم حقوق بخونه
يه سال درس خوند, ولي خوشش نيومد
و تغيير رشته داد به علوم اقتصاد, و به خوبي از پسش براومد
ايشون پدر "سباستيائو سالگادو" بودن
او اسمش رو به تنها پسرش واگذار کرد
کسي که باقي عمرش رو به عنوان يه مسافر پويا گذروند
اون از دروسي که پدرش مجبورش کرده بود بخونه
در راهايي که هيچوقت تصورش رو نمي کرد منفعت برد
تحصيلاتش توي علوم اقتصادي به اون دانش بازار,
داد و ستد و صنعت بخشيد
پس من ميدونستم کي دنيارو حکومت ميکنه
براي اون, همه چيز توي "آيمورس", شهر کوچکي در برزيل اغاز شد
ملک پدرش زير آسمون بزرگ اونجا بود
جنگلهاي "آتلانتيک" پهناور اونجا بود
رودخونه هنوز قابل کشتيراني بود
ولي از هم مهمتر, قطارهاي بي پايان
از کنار انفجارهاي معادن, سنگ معدنهاي آهني ميگذشت
از جايي ميرفت که بقيه ي دنيا اونجا بود
در پايان روز, اينجا بزرگترين منطقه ي معدني در دنيا بوده و هنوز هست
اينجا جاييه که "سباستيائو" بزرگ شد.اون تنها بچه اي بود که 7تا خوهر داشت
عجب زندگي اي!
هر تابستون,
اون کنار رودخونه ي آب شيرين " ريو دوسه" بازي ميکرد
اينجا همونجاست
پس ما اينجاييم
گروه کوچيکمون
من يه چيزي ياد گرفتم
يه عکاس جلوي دوربينم داشته باشم
خيلي متفاوته که توسط هرکس ديگه اي عکست گرفته شه
ايستادگي نکردن هنوز کار خودشو ميکنه
نه. حرفه اي ها براي عکس العمل و پاسخ
از اسلحشون, دوربين استفاده ميکنن
تيرو برمي گردونن
- "ويم", يه عکس خيلي قشنگي ازت گرفتم - من اينو نميگم
!ميتونم تصور کنم
در اين زمينه, فقط من نبودم ... عکاسي تو خونمه
به اين عکس نگا کنين
دوتا از ما روي هدف بوديم
ديگري, بزرگترين پسر دستيار کارگردانم, "جوليان" بود
اون قبلا پدرش رو توي چندتا از سفراش مانند
"پاپوئا نيو جوينيا" که قبلا ديديمش همراهش ميبرد
يا اينجا, به يک جزيره شمالي دوردست در "درياي سايبرين شرقي "
کاش ميتونستم بهشون ملحق شم
پدر و پسر "سالگادو" ازم دعوت کردن که مستند رو با اونا ادامه بدم
حدس ميزنم که يک منظره ي بيروني از ماجراجويتون اضافه کنم
يک ثانيه هم تامل نکردم
چي بيشتر از اين ميتونستي بخواي؟
بالاخره تونستم اين مرد رو بشناسم
پي ببرم چي تحريکش ميکنه
و چرا کارش انقدر منو تحت تاثير قرار داد
نمي دونستم که قراره
چيزاي بيشتري از يه عکاس پي ببرم
"سباستيائو" 15 سالش بود
که قطار گرفت و براي هميشه به شهرستان رفت
که در مدرسه توي پايتخت شهرستاني ويتوريا ثبت نام کنه
خيلي جوون بود, اوايل نمي دونست با پول تو جيبش چکار کنه
من هيچوقت هيچ پولي پرداخت نکردم
در مزرعه اي که همه اينا توليد شد
پس, اول, گرسنگي کشيد,
از اينکه بره يه مغازه اي تا چيزي سفارش بده تا بخوره ترس داشت
بي خبر از اينکه چه اتفاقاي براي "سباستيائو" افتاد
اون اين دخترو در زندگي شما پديدار نکرده
"لليا"
هفده سالم بود, موسيقي و زيباييهاي باورنکردني ميخوندم
اون عشق در اولين نگاه بود
وقتي "سباستيائو" يه کمک هزينه ي دانشجويي
براي خوندن فوق ليسانس در رشته ي اقتصاد از دانشگاه سائوپائولو دريافت کرد
اونها رفتن به اونجا و ازدواج کردن
سال 60 بود
جفتشون در جنبش جناح چپ مشغول شدن
مانند ديگر دانشجويان در پاريس, برلين يا شيکاگو
برزيل تحت رهبري ديکتاتوري يک نظام بي رحم بود
بنابراين, خطر دستگير شدن, تبعيد و شکنجه ثابت بود
در آگوست 1969
"سباستيائو" و "لليا" وطنشون رو ترک کردن
و يک قايق به مقصد فرانسه گرفتن
"سباستيائو" هنگاميکه تمريناتش رو به عنون يه اقتصاد دان ادام ميداد
"لليا" معماري ميخوند
يه روز به ياد موندني, يه دوربين براي کارهاش خريد
و ما واقعا برامون جالب بود که "سباستيائو" همراهش بود
اولين عکسي که "لليا" گرفت, البته
"سباستيائو" به سازمان جهاني قهوه رفت
و اونها به لندن رفتن
به منظور اينکه توي بانک جهاني کار کنن
اغلب براي پيشرفت پروژه ها به افريقا سفر ميکرد
دوربين "لليا" داشت عکس ميگرفت
و هميشه با عکساي زيادي برميگشت
از اون عکسها ميشه فهميد
که اونها همديگرو بيشتر از گزارش اقتصادي مديدن
هردو يک تصميم جسورانه گرفتن
اون مجبور شد يک خطر بزرگ رو بپذيره
که پيمان شغلش رو به عنوان يک اقتصاددان بشکنه
که از صفر شروع کنه
اونها به پاريس برگشتن و تمم هزينه هاي تجهيزات عکاسي رو خرج کردن
,براي مدتي, "سباستيائو" قبل از اينکه حرفه ش رو پيدا کنه
عکاسي ورزشي, پرتره, عروسي و حتي لخت رو امتحان کرد
No comments yet. Be the first to leave one.