لومړۍ 200 کرښې.
در شهر ویل در ایالت کلرادو،
شلوغترین پیست اسکی کشور امروز دچار آتشسوزی شد
احتمال عمدی بودن آتشسوزی میره
شاید اسم «جبهه آزادیبخش زمین» رو شنیده باشید
خود دادستان کل میگه این یک سازمان تروریستی داخلیه
افبیای میگه این یکی از خطرناکترین گروههای کشوره
ای ال اف مسئولیت
بیش از دو جین اقدام بزرگ اکوتروریستی رو از سال ۱۹۹۶ به عهده گرفته
آتشسوزیهای عمدی شامل حمله به کارخونههای چوببری،
آغلهای اسبهای وحشی و دو کارخونه بستهبندی گوشت میشه
تا الان حتی یکی از پروندهها هم حل نشده،
و مقامات اعتراف میکنن که تقریباً هیچچیزی نمیدونن
درباره اعضا یا رهبری این سازمان
اگر درختی بیفتد داستان جبهه آزادیبخش زمین
در ۷ دسامبر ۲۰۰۵
راوی این مستند خود مارشال کری کارگردان فیلم است
چهار مامور فدرال وارد دفتر همسرم شدن
و یکی از کارمنداش رو دستگیر کردن دانیل مکگوان
که در نهایت ۱۴ عضو
گروه تندروی محیط زیستی، یعنی جبهه آزادیبخش زمین رو به دام انداخت
در مجموع، ردپای تخریب اونها منجر به
میلیونها دلار خسارت به اموال شد
آلبرتو گونزالز دادستان کل ایالات متحده
کیفرخواست امروز گام مهمیه
در تحویل این تروریستها به قانون
مظنون به آتشسوزی عمدی با وثیقه ۱ ۶ میلیون دلاری آزاد شد
مرد متهم در توطئهٔ خرابکاری زیستمحیطی اجازه یافت تا به خانهاش در نیویورک بازگردد
چند هفته بعد از دستگیریش،
خواهر دانیل تمام داروندارش رو برای وثیقه گذاشت،
و اون در آپارتمان خواهرش تحت حبس خانگی قرار گرفت
تا منتظر دادگاه بمونه
سال ۲۰۰۱، من با جبهه آزادیبخش زمین درگیر و همراه شدم
و در یک سال در دو آتشسوزی عمدی جداگانه دست داشتم
فکر کنم مثلاً مردم به پروندهام نگاه میکنن،
و با خودشون میگن: «اگه این مادرجنده خونه من رو آتیش زده بود چی؟»
فکر کنم مردم تصور میکنن این فقط کار یه مشت جوان دیوونهست که
با دبههای بنزین دور میزنن و هر چی رو که رو اعصابشونه آتیش میزنن
بعد با خودشون میگن: «چی میشد اگه منم چیزایی که رو اعصابم بود رو آتیش میزدم؟
این یه جورایی دیوانگیه » میدونی؟
که خب، یه جورایی دیوانگی هم هست
اما فکر کنم مردم فقط باید این رو درک کنن که
این موضوع پیچیدهست و به همین سادگیها نیست
دولت، فرد محلی را به عنوان تروریست زیستمحیطی متهم کرد نویسنده: النور بادر
خیلی زشته که بهت بگن تروریست
توی هیچکدوم از این تاسیسات هیچکسی نبود
هیچکس آسیب ندید هیچکس مجروح نشد
و با این حال من با حبس ابد بهعلاوه ۳۳۵ سال زندان روبرو هستم
وقتم رو بین حرف زدن با وکیلهام تقسیم میکنم
کلی تحقیق درباره پروندهام انجام میدم
میدونی، تمام مدارک حقوقیم
دیویدیها و سیدیها و ویدیو و عکسها نوارهای صوتی
سلام دانیل مکگوان هستم
میدونم وکیلم خلاصه پرونده رو
که امروز تحویل دادگاه داده میشه براتون فرستاده، اما اساساً درباره اینه که
در حالی که دانیل داره خودش رو برای دادگاه آماده میکنه،
دولت داره روی اون و همپروندهایهاش فشار میاره تا توافق رو بپذیرن
یا باید اعتراف به گناه کنن و علیه همدیگه شهادت بدن
یا برن دادگاه و ریسک حبس ابد در زندان رو به جان بخرن
توی اولین جلسهمون به وکیلهام گفتم: «اصلاً و ابداً همکاری رو بهعنوان یه تاکتیک مطرح نکنید
ما هرگز همکاری نمیکنیم شما این برگ برنده رو تو جیبتون ندارید
حرفش رو هم نزنید »
تمام آدمهای این گروه اون زمان درباره این موضوع با هم حرف زده بودن
مثلاً میگفتن: «اگه دستگیر شدی، فقط هیچی نگو
فقط یه وکیل بگیر و، مثلاً، ما هم بهم ملحق میشیم و میبینیم چی میشه »
باشه ممنون آندریا بهزودی باهات حرف میزنم خداحافظ
خانوادهام کارهای فوقالعاده زیادی برام کردن
منظورم اینه که گذاشتن اینجا زندگی کنم
اما ما روشهای خیلی متفاوتی رو برای زندگی انتخاب کردیم
مثلاً من کمپوست میسازم
تا قبل از اینکه بیام اینجا، تو عمرم از ماشین ظرفشویی استفاده نکرده بودم
و سعی میکنم روش خودم رو به هیچکس اینجا تحمیل نکنم،
اما خب آره، روشهای متفاوتی برای انجام کارها داریم
نه، فکر نکنم بهش نیاز داشته باشم، چون ما همه لبهها رو رنگ میزنیم
باشه
باشه خداحافظ
من فعال محیط زیست، نیستم
منظورم اینه که محیط زیست برام مهمه به محیط زیست فکر میکنم
امم
من بازیافت میکنم
اما مثل دنی تکتک تیکههای کاغذ رو بازیافت نمیکنم
وقتی از دانشگاه برگشت خونه، توی راکلند با من زندگی میکرد
یه روز اومدم خونه و دیدم برچسب
تمام کنسروهایی که داشتم رو کنده
چون، مثلاً، شدیداً وسواس بازیافت داشت
میگفت: «اگه بازیافت میکنیم، باید برچسبها رو از روی قوطیها بکنیم »
گفتم: «اما تو برچسب همه قوطیها رو کندی من الان حتی نمیدونم چی تو قوطیها دارم
نمیدونم سوپ هستن یا نه نمیدونم چه جور سوپی هستن
نمیدونم نخودفرنگی هستن یا ذرت »
اونم گفت: «اصلاً به این فکر نکرده بودم »
طوری بود که در کابینتم رو باز میکردم و فقط یه مشت قوطی فلزی خالی از نشونه میدیدم
جنی بهم زنگ زد،
اه، کاملاً هراسان و ناراحت،
میگفت یه سری مرد اومدن و دانیل رو از محل کارش بردن
اولین واکنشی که بابام داشت این بود که: «اوه، من دیگه پسرم رو نمیشناسم »
و فکر کنم فقط شوکه شده بود
جالبه موقع بزرگ شدنش، اصلاً بچه سیاسیای نبود که بخواد برای چیزی بجنگه
نه، اون فقط یه بچه معمولی بود
با دوستاش بازی میکرد، دوچرخهسواری میکرد
اینطوری نبود که، میدونی، یه همچین سابقهای داشته باشه
اما، میدونی، تا وقتی آدما بزرگتر نشن نمیدونی درونشون چی میگذره
و شروع کنن فکر کنن که اصلاً کی هستن
من سال ۱۹۷۴ در بروکلین به دنیا اومدم
حدوداً سه سالم بود که رفتیم راکاوی راکاوی بیچ در کوینز
اکثراً، میدونی، قشر کارگر بودن
پدرم پلیس اداره پلیس نیویورک بود
دبیرستانم تو جایی بود به اسم «مسیح پادشاه»
یه دبیرستان کاتولیک
و من دونده دوومیدانی بودم، و، میدونی،
بورسیه و اینجور چیزها گرفتم
بعدش وقتی رفتم دانشگاه، با خودم گفتم:
«اوه، خُب فکر کنم مدیریت بازرگانی بخونم، چون کاربردیه »
وقتی فارغالتحصیل شدم، یه شغل پیدا کردم
در یک شرکت عظیم روابط عمومی به اسم بورسن مارستلر
تو این بازه زمانی، یه جایی تو این مسیر،
به زنی برخوردم که تو میدان یونیون داشت امضا جمع میکرد
اون مدام از «وتلندز» برام میگفت
مرکز محیط زیستی وتلندز
و اونجا تقریباً همون جایی بود که همهچی عوض شد
اساساً اینطوری بود که ایدهشون این بود که یه بار باشه که اجرای زنده داره،
اما سودش برسه به اداره کردن یه مرکز محیط زیستی
خلاصه رفتم به این جلسه،
و فیلمهایی پخش کردن که منو حیرت زده کرد
هیچوقت با چشمهای خودم ندیده بودم که
توی چه دنیایی داریم زندگی میکنیم
احساس میکنم تو یه عزاداری همیشگی هستم،
و از همون لحظهای اینطوری شدم که، مثلاً
نمیدونم انگار چشمبندها رو از رو چشمم برداشتم و گفتم:
«یا خدا ما داریم چه غلطی میکنیم؟»
از میسیز خرید نکنید
Macy’s نام فروشگاه زنجیرهای بزرگ آمریکایی است
و تقریباً بلافاصله وارد ماجرا شدم
مدام اعتراض میکردم
خیلی نامه مینوشتم
مکدونالدز : دروغ، شکنجه، سم
هر هفته توی وتلندز نامه مینوشتم
صدها نامه اعتراضی به انواع و اقسام سازمانهای مختلف نوشتم
نشست جنگلهای شمالی
از آبهایمان در برابر استخراج سمی معادن دفاع کنید!
و اون زمان اعلام کردن که قراره
یه گردهمآیی کشوری در کراندونِ ویسکانسین برگزار بشه
واسه همین رفتم
میدونی، منظورم اینه که خجالتی بودم یه بچه شهری من اصلاً
منظورم اینه که طبیعت رو به عنوان یه مفهوم دوست داشتم،
اما مثلاً تا حالا تو کل زندگیم بیرون از خونه نخوابیده بودم
حدود ۲۲ سالم بود
انگار با هر چیزی که تا حالا دیده بودم فرق داشت
رفتیم توی، مثلاً، یه نهر شنا کردیم
میرفتیم روی کندهها و بپربپر میکردیم
لخت شنا میکردیم منظورم اینه که همه این چیزا جدید بود
میدونی، طبق سنت در پایان این قرارهای دستهجمعی، یه اقدام بزرگ انجام میدن
رفتیم تو شهر و جلوی دفتر معدن تجمع اعتراضی راه انداختیم
و در نهایت کارم به دستگیری کشید
و واقعاً چشمام رو باز کرد، میدونی،
که یه جورایی درباره این دنیای متفاوت
و این، مثلاً، جنبش مقاومت محیط زیستی چیز یاد بگیرم
من نسل چهارم از اهالی اورگان هستم
امم، تو یوژین بزرگ شدم
برادرم تو کارخونه چوببری کار میکنه عموهام کارخونه چوببری دارن
این چیزیه که اگه اهل شمالغرب باشی،
کاریه که انجامش میدی
فکر کنم دانیل رو همینجا توی یوژین دیدم
بهش میگفتن، اه
«ناخشنود»،
فقط چون یه جور برخورد تند و تلخی داشت
تیم لوئیس فیلمسازِ کنشگر
و همیشه یه جورایی تلخ بود
و همیشه یه جورایی عصبانی بود
و همیشه بقیه رو بخاطر «ایدههای احمقانهشون» به چالش میکشید
واسه همین، اه، میدونی، یه جورایی این لقب رو روش گذاشتن: «ناخشنود»
فکر کنم دانیل حدود سال ۹۹ ۱۹۹۹ اومد اینجا
اما برای اینکه واقعاً بفهمی، میدونی، چرا این آتشسوزیها راه افتاد،
فکر کنم باید برگردی به خیلی قبلتر
به زمانی که دانیل هنوز شرق کشور زندگی میکرد
باید بری به حدود سال ۱۹۹۵، که زمانِ اه، فروش چوبهای وارنر کریک بود
وارنر کریک حدود ۵۰ میلی شرق یوژینه،
و احتمالاً یکی از قشنگترین جاهاییه که تا حالا رفتم
و سال ۱۹۹۵، اداره جنگلداری تصمیم گرفت اونجا رو برای درختبری باز کنه
مردم رفتن اونجا و یه راهبندان
روی جاده درختبری فدرال درست کردن تا سعی کنن جلوی،
میدونی، قطع درختهای این منطقه رو بگیرن
بنابراین ما یه مستند به اسم «کلنگ» ساختیم،
که داستان وارنر کریک بود
خودروهای بیشتری تو راهن تمام
یک گریدر و پشت سرش یک دادلی
ما فکر نمیکنیم شما حق داشته باشید
یه جنگل حفاظتشده پر از زندگی رو بگیرید، میدونی، به مزایده بذارید و درختهاش رو قطع کنید
مدتهای زیادی، مردم با اداره جنگلداری
از طریق، مثلاً، پلاکارد گرفتن، نامهنگاری
یه جور رویکردِ هیپیوار به اعتراض مبارزه میکردن
اما یه نوع اعتراض جدید داشت باب میشد
مردم بهش میگفتن خرابکاری، یا کارشکنی
قفلها رو با چسب پر میکردن میخهای نقشه برداری رو از زمین درمیآوردن
شاید تو باک بولدوزرها شکر میریختن
توی وارنر کریک، میدونی، فقط یه راهبندان ساده و کوچک
تبدیل شد به یه حمله همهجانبه
به تنها راه ورودی اون جنگل
معترضان یه سری کانال حفر کردن
تا جلوی رسیدن کامیونهای حمل چوب به جنگل رو بگیرن
و بعد دیوار رو ساختن
شبیه یه قلعه قدیمی از غرب وحشی بود
No comments yet. Be the first to leave one.