لومړۍ 200 کرښې.
"این سریال داستانی تخیلی بر پایه رویدادهای واقعی است"
"بعضی سازمانها و شخصیتهای این سریال تخیلی هستند"
واقعاً اومدی
آره
اومدم بکشمت
عالیجناب
طبیب خبر کنید، زود باشید
نه
...چرا
...آخه چرا
تو هیچی ندیدی
اگه شایعهای پخش بشه
اول از همه تو رو تیکه تیکه میکنم
بله
چیدو
چیدو
حالت خوبه؟ - چیدو -
چی شده؟
هی کجاست؟
چرا به جای اینکه زندگی کردن رو انتخاب کنی
این مسیر رو به مرگ رو انتخاب کردی؟
چرا؟
«قسمت نهم»
یه قاتل به بانگون حمله کرده
برای گفتن همچین چیزی خیلی زوده اما اون تو شرایط بحرانیه
قاتل کجاست؟ - تهریونگ زندانیش کرده -
به زودی ازش بازجوی میکنند تا ببین اینکار رو به دستور کی انجام داده
...اما
پسرتون هم با قاتل زندانی شده
خسته نباشی
دیگه استراحت کن
سرورم چی شما رو اینجا آورده؟
در مورد اتفاقی که برای عالیجناب افتاده شنیدم
باید ببینم حالشون چطوره پس راه رو باز کن
اتفاقی نیفتاده
لطفا برید
اینطور که من میبینم قضیه اینطوری نیست
میخوام ته و توی اتفاقی که افتاده رو دربیارم
اگه سر راهم وایسی
برای باز کردن مسیرم جونت رو میگیرم
حالشون چطوره؟
ضربانشون به سختی قابل تشخیصه
ظاهرا سم توی بدنشون پخش شده
خُب؟
باید خودمون رو برای بدترین اتفاق ممکن آماده کنیم
میتونی بری
چطور کارت به اینجا کشید؟
یه جوری بودی که انگار حتی میتونی آسمون رو هم تکه تکه کنی
چطوره که الان به سختی نفس میکشی؟
...و یه طوری
به نظر میرسی انگار خیلی زود دیگه نفست بالا نمیاد
اگه تو بمیری نامه مخفی هم تا ابد مخفی میمونه
دیگه کی غیر تو جرات میکنه جلوی من وایسه؟
دردناکه؟
...کل عمرم در کشمکش بودم که طعم
چیزهایی که تو باهاشون متولد شدی رو بچشم
در حالیکه کجاوه پادشاه "وو" رو تمیز میکردم با استهزا و مسخرهشدنها کنار اومدم
وقتی تونستم اعتماد اعلیحضرت رو بدست بیارم که دستام رو به خون رفقام آلوده کردم
چون همه چیز رو راحت بدست آوردی
عمرا بتونی بفهمی این چقدر !تحقیرکننده است
...تو به خاطر کشتن پواون
در تاریخ منفور میشی
و به دست سرباز خودت میمیری و مایه تمسخر و خنده میشی
...پس
حالا که هنوزم میتونی نفس بکشی به حرفهام گوش بده
من ولیعهد رو تحتِ سلطهام درمیارم
و کاری میکنم که قدرت واقعی پشت تخت بشم
قاتل کجاست؟
"هی"
ببرینش بیرون
دیگه چی میخواید؟
دیگه از جونم چی میخواید؟
خودت جوابش رو میدونی
نه پدر، نه
ولم کنید، ولم کنید عوضیا
خوب پارس کردی
اما به اندازه کافی محکم گاز نگرفتی
واسه همینه که اینطوری کت بستهای
شکنجهای سخت انتظارت رو میکشه
و در نهایت
اسمم رو لو میدی
...این اتفاق
هرگز نمیافته
"اصلا"، "هرگز"، "به هیچ بهایی" "و "بدون شکست
کلماتین که من بهشون اعتماد ندارم
جون خودت رو بگیر
درست مثل پدرت که برای نجات تو و یون مُرد
برای سالم موندن یون، جون خودت رو بگیر
...پدر
با پدرم هم همین کارو کردید؟
اگه بگم نه، باور میکردی؟
بهانه آوردن چیزی رو عوض نمیکنه
...یون
بهم قول دادید ازش مراقبت میکنید
باید سر قولتون بمونید
همه چیز به تصمیم تو بستگی داره
گریه کن
مثل همیشه سرزنشم کن
هرچی باشه، کارت توی سرزنش کردن از همه چیز بهتره
...بعد از اینکه فردا به قصر رفتم
باید یون رو بکشی
...من به پادشاه میگم
که یه سرباز خصوصی شورش کرد و شاهزاده رو کشت
عالیجناب نمردن
فردا هم همینطوره؟
بانگون رو بکش
این رو به سر تیر بزن
حتی اگه تیر روش خراش بندازه هم میمیره
لحظهای که بفهمه تو جاسوسی همه چیز تموم میشه
لحظهای که نامجون بهم دستور کشتن بانگون رو بده
من نامه رو به بانگون میدم
نامه مدرکی از گذشته است
و من مدرکی از زمان حاضرم
چیدو
اوضاع طبق نقشه پیش نمیره - منظورت چیه؟ -
بانگون رفته به آلونک حالا میدونه تو جاسوسی
من جاسوس نامجونم
...واقعا میخواستم
تو رو زیر بال و پرم ببرم
چون عاشق مهارت تیراندازیت و شجاعتت شدم
برای همین با خوشحالی به بازیت ملحق شدم
اما هدف بازی، کشتن من بود؟
...نمیتونم کاری
جز خندیدن به خودم بکنم
...شما اونی نیستید که
من دنبالشم
پس دنبال کی هستی؟
...تنها هدفم
همیشه این بوده که نامجون رو نابود کنم
نامجون؟
این نامهی اصلیه؟
چطور میتونم بهت اعتماد کنم؟
یه شاهد هست
نامجون، عوضی
...سعی کرد اعلیحضرت رو متهم کنه
یعنی، سعی کرد ژنرال یی رو رو به خیانت متهم کنه تا بکشتش
اما چون ترسید که گیر بیافته
به جاش همه رفقاش رو کشت و طرف ژنرال یی رو گرفت
با دو تا چشمهای خودم همه چیز رو دیدم
این واقعا حقیقت داره؟
چطور میتونم جرات کنم جلوی عالیجناب دروغ بگم؟
من فقط کاری که بهم دستور داده شده بود رو کردم
عالیجناب لطفا جونم رو بهم ببخشید
باید جونت رو بگیرم
که از همچین دستوری فرمانبرداری کردی
چرا من؟
فقط از طریق شما نامه میتونه به دستِ اعلیحضرت برسه
پس چرا الان؟
باید صبر میکردم تا نامجون بهم دستور کشتن شما رو بده
...اون موقع من
به شما میگفتم بهم دستور داده چیکار کنم
نامه ثابت میکنه که نامجون سعی کرده اعلیحضرت رو بکشه
و من مدرک اینم که اون سعی کرده شما رو به قتل برسونه
...من
نامجون رو نابود میکنم
اما این میتونه به بهای جونت تموم شه
عالیجناب شما هم باید بمیرین
...چرا تیرهات
از زره سینهام رد شدن؟
نمیتونستم نامجون
رو فقط با تظاهر به پرتاب تیر به سمت شما گول بزنم
...گذشته از اینا، برای همینه که
شما سم رو نوشیدید
هی بچهها
از دستت عصبانیم پس اصلا اسممو نیار
ببخشید، شماها رو وارد این قضایا کردم
منتظر چی هستی؟ مشروب
،چیز جدیای نیست به یکی از نقاط حیاتی نخورده
خفه شو وگرنه دهنت رو جر میدم
وای، انگشتهام میلرزن
گفتم چیز جدیای نیست
وای، عجیبه چرا زخم عفونت کرده؟
هی، بیا
اول جلوی خونریزی رو بگیر - باشه -
هی، این رو فشار بده
...تو به خاطر کشتن پواون
در تاریخ منفور میشی
و به دست سرباز خودت میمیری و مایه تمسخر و خنده میشی
...پس
حالا که هنوزم میتونی نفس بکشی به حرفهام گوش بده
من ولیعهد رو تحت سلطهام درمیارم
و قدرت واقعی پشت تخت میشم
این زخم منو نمیکشه
اگه قرار بود بمیرم خیلی وقت پیش مُرده بودم
...سربازان توی میدان جنگ
بدون اینکه بدونن پاشون رو از دست دادن سعی میکنن راه برن
و سعی میکنن شمشیرهاشون رو بدون دست، به دست بگیرن
...این
میدان جنگ توئه
برای همینه که تو نمیفهمی
دستت رو از دست دادی و داری درد میکشی
وقتی به خودم چاقو زدم
این فکر که شاید واقعا بمیرم
و نتونم دوباره یون رو ببینم
واقعا من رو ترسوند
و باعث شد به پدرم فکر کنم
حتما خیلی ترسیده بوده
مجبور بوده من و یون رو رها میکرده
...فهمیدم این خیلی
قلبش رو شکونده
No comments yet. Be the first to leave one.