لومړۍ 200 کرښې.
زيرنويس از مهدي shine021
شاهزاده، صاحب سیب عشق شد.
وقتی دادش به شاهزادهخانم،
اون از یه خواب خیلی طولانی بیدار شد.
عاشق هم شدن.
یه جوون که عاشق دریا بود، تو ساحل میدوید
با یه هیولای دریایی جنگید.
از بس شجاع بود، حسابی زخمی شد...
و سه روز تو عمق دریا غرق موند.
بعد یه پری دریایی خوشگل پیداش شد
و این جوون شجاع رو نجات داد.
جذب هم شدن و آخرش عاشق.
با اینکه اول مردم مخالف بودن،
یه عروسی باشکوه گرفتن که همه دنیا جشنش گرفت.
این داستانیه که یه فصل جدید رو باز کرد
تو دوستی بین آدمها و پریهای دریایی.
روابط انسان و مرمن
داریم میرسیم به اسکله ۱۶!
ساعت حرکت رو جلو کشیدن؟
بهتره واسه مصاحبه با آیدلها دیر نرسی.
اگه دیر کنی...
میرسم. به من اعتماد کنین، سردبیر!
از تونل سریع میرم.
آقا! اونجا فقط مخصوص مرمنهاست...
هی! میبینمت.
وایسا!
خبر داغ رو از دست دادی، جونو!
لعنتی.
خداحافظ! این خبر داغ مال منه!
چی؟
ببخشید.
شما همون استفان معروفین؟
نه.
آره، هستی. تو قطعاً استفانی...
اینجا سرده.
بذارین بیام بیرون! دارم یخ میزنم!
کشتی رو از دست دادی؟! ازت ناامید شدم، جونو!
لطفاً گوش کنین، سردبیر! من یه خبر داغتر دارم!
خیلی دیره.
و چرا اون لقب عجیب رو به من دادی؟!
همین الان برگرد و درستش کن!
الان نمیتونم...
پس اصلاً برنگرد!
سردبیر!
چه جور لقبی؟
بوبی راکت مایسلاز.
چی میخوای بدونی که اینقدر مشتاقی؟
حقیقت! حقیقت این ماجرا.
این از بچگی قصه مورد علاقم بود.
این کتاب مرور خوبیه.
تو قهرمان منی!
من؟ شوخی میکنی.
خفه شو!
سال ۲۰XX
خطرات پروانههای اسکرو
یه ربات ساعتزنگدار جدید که ساختم.
همین الان خاموشش کن.
یه کلید ایمنی پشت گردن ربات هست.
بسه دیگه این مزخرفات.
دیرم میشه!
«چــــــــائـــو»
- صبح بخیر. - صبح بخیر.
صبح بخیر. اخبار صبحگاهی رو میشنوین.
پادشاه نپتونوس از قلمرو مرمنها امروز صبح وارد شانگهای شد
و الان داره بحث میکنه
با مدیرعامل شیپهولدینگز، آقای سی، درباره تصادف.
امنیت تو دریاها اولویت اول ماست
و ما سعی میکنیم کشتیهایی بسازیم
که هم به نفع آدما باشه هم ماهیها...
ماهیهای زیادی با پروانههای اسکرو کشتیهاتون زخمی شدن!
ما بهشون هشدار دادیم که از پروانه اسکرو دور بمونن...
فقط حرف و هیچ کاری!
همزیستی مسالمتآمیز ما با قول الکی محقق نمیشه!
ما به شدت با تولید
این هیولاهای آهنی تیغهدار مخالفیم!
دوباره برگشتن به شکل ماهی.
همین بود.
دوباره دیر کردی.
مدیر!
رئیس بزرگ میخواد ببینتت.
رئیس... موضوع پروژه منه؟
استفان، تو شرکت ما تازهکاری؟
آره... یعنی یه جورایی.
میدونی ما چی تولید میکنیم؟
آره، کشتی.
پس بهم بگو چرا میخوای این پروژه ایر جت رو انجام بدی.
باعث میشه کشتیهامون تندتر برن؟
نه، فکر نکنم.
ساخت ایر جت از پروانههای اسکرو ارزونتره؟
نه، احتمالاً نه.
کسی هست که پول هنگفت بده
فقط به خاطر اینکه به موجودات دریایی آسیب نزنه؟
آره، فکر کنم. من خودم این کار رو میکنم.
از پس هزینه یه کشتی برمیای؟
ام...
بیا اینجا.
این طرف.
نگاه کن. اون کشتی جدید منه. نظرت چیه؟
خیلی قشنگه.
- دوست داری سوارش بشی؟ - خیلی.
چی؟
پادشاه دریا داره میره؟
تنها؟
چون بحثشون شد؟
جدی میگی؟!
بهتره خسارتش رو بدی!
اینجا پرستارای خیلی مهربونی داره.
منظورت این نیست.
بیداری؟
- من کجام؟ - بیمارستان.
تو دریا غرق شدی.
اون کشتی آسیب دیده بود...
استفان، پسرم، بالاخره بیدار شدی.
خیلی نگرانت بودم.
رئیس... کشتی باارزشتون...
کشتی من؟ حرف مفت نزن. جون تو از همه چی مهمتره.
باید بیشتر حواست به خودت باشه.
رئیس... من...
دیگه بهم نگو رئیس.
منو داداش بزرگ خودت بدون.
داداش بزرگ؟
استفان، چرا بهم نگفتی
که همچین دوست برجستهای داری؟
ما فقط کشتی نمیسازیم.
ما نقشهای حیاتی دیگهای هم تو جامعه شانگهای داریم.
این ایر جت تو، واقعاً ایده عالیه.
عملی نیست ولی بیا روش کار کنیم.
میتونم پروژه رو شروع کنم؟
کدوم دوست؟
استفان، چند وقته شاهزاده رو میشناسی...
از قلمرو مرمن؟
نظرت درباره اون شاهزاده چیه...
همون ماهی قلمرو مرمن؟
آینده آدما و مرمنها؟
وایسا.
شاهزاده قلمرو مرمن؟ از چی حرف میزنی؟
یه چیزی بهش بگو.
ام... من...
یه ماهی حرف زد!
من عهد میبندم که تا ابد باهات بمونم.
شاهزاده، یعنی میخوای باهاش ازدواج کنی؟
اگه این شرط همیشه با هم بودنه،
من باهاش ازدواج میکنم.
شاهزاده پری دریایی ازدواجش با یه مرد انسان رو اعلام کرد.
همون دم عاشق هم شدن.
درست مثل اون ضربالمثل قدیمی چینی،
«هیچچیز نمیتونه بین دو عاشق فاصله بندازه.»
وایسا ببینم بچهشون چی میشه، چه آدم چه غیر آدم.
دلم میخواد خوشبخت بشه.
من قرار نیست باهاش ازدواج کنم.
بعد از فوت پدر و مادرت
خیلی نگرانت بودم.
ما از این ازدواج خوشحالیم.
اون یه ماهیه.
اون یه پری دریاییه.
یه ماهی حرفزن.
چیزی که تو همسر مهمه، زیبایی درونشه.
منظورم خودم نیستم.
دیگه کی با همچین آدمی مث تو ازدواج میکنه؟
این خیلی بیانصافیه.
ما بعد ازدواج عاشق هم شدیم، نگران نباش.
من واقعاً نگرانم!
صبح بخیر.
تو کی هستی؟
سفیر حسننیت بین آدما و مرمنها.
مدیرعامل «سی» من رو فرستاده اینجا.
میخوام از طرف آدما ازت تشکر کنم.
استفان! استفان!
استفان! استفان!
ازدواج تو با شاهزاده پری دریایی
روابط دیپلماتیک ما رو بهتر کرده
و همینطور کسبوکار شیپهولدینگز رو.
در آینده، شانگهای میشه
اولین جای دنیا که آدما و مرمنها کنار هم زندگی میکنن.
وایسا... من هنوز...
مردای ژاپنی با
درنا، روباه، حتی مار ازدواج کردن.
تبریک میگم استفان!
من آینده آدما و مرمنها رو میسپارم به دستای تو.
لعنتی...
شوهر پری دریایی
- یکم راست! - خیلی زیاد! برو بالا!
یه قدم بیا جلو!
- بالا! چپ! - پایین!
۹۹۹۹ تا فانوس قلبی شناور
رو رودخونهست، با نور غروب روشن شدن.
فردا اولین قرار استفان و پری دریاییه.
سعی کنیم هیجانزده نشیم و امیدوار باشیم بهشون خوش بگذره.
اولین قرارت با یه پری دریایی؟
کلاً اولین قرارته، نه؟
اینم یه کارت اعتباری برات.
برای اینکه امشب اتاق بگیری.
عمراً.
بیخیال بابا.
استفان، روش حساب کردم.
ازدواج تو، مرمنها رو
از سنگاندازی تو کارمون باز میداره.
اما رئیس... یعنی داداش...
نگران نباش. بهت یه سمت اجرایی تو شرکت میدم.
- شوهر پری دریایی... - حالا برو.
No comments yet. Be the first to leave one.