لومړۍ 200 کرښې.
سیپیبی یک شرکت غیرانتفاعی است که وظیفهی آن، توزیع بودجهی دولتی بین شبکههای عمومی مانند
پیبیاس و انپیآر و ایستگاههای محلی است تا محتوای فرهنگی، آموزشی و خبری تولید کنند.
مرز رؤیاها و ترسها
اردوگاه پناهندگان شتیلا بیروت، لبنان
منا، ۱۳ ساله
من یه رویا دارم که هیچوقت تعبیر نمیشه.
کاش یه پرنده بودم.
اولش میخواستم یه پروانه باشم،
ولی پروانه اونقدر قشنگه
که آدما سعی میکنن بگیرنش و لای دفترشون حبسش کنن.
نمیخوام کسی منو زندانی کنه.
اردوگاه مثل یه قفس پرندهست واسه پرندهای که از آزادی محروم شده.
نه برقی هست، نه آبی. هیچی. این پرنده از تنهایی میمیره.
خیلی دوست دارم آرزوهام برآورده بشن.
اگه آرزوی دریا میکردم...
میخواستم همین الان جلو چشمام ظاهر بشه.
رویای داشتن یه چراغ جادو رو دارم.
کاش میشد توی بیابون تکوتنها باشم، یه چراغ جادو پیدا کنم و دست بکشم روش،
بعد یه غول ظاهر بشه و بگه: «هر چی شما امر کنید.»
بهش میگفتم که دلم میخواد یه پرنده باشم،
تا بتونم پر بکشم و برم به کشورم.
اردوگاه پناهندگان دهیشه بیتلحم، فلسطین
منار، ۱۴ ساله
هیچ صلحی بدون حق بازگشت وجود نخواهد داشت
زنده باد یاد و خاطره سرزمین جاودان
دلم میخواد از نوشتههای روی دیوارهای اردوگاه عکس بگیرم.
دلم میخواد از خیابونها عکس بگیرم
زمین و پناهندگان هر دو مسئله ی محوری در...
جوهره ی مبارزه ما با اشغالگری فاشیستی هستند
...و مردم ستمدیدهای که توشون هستن،
و بچههایی که جایی جز این خیابونها واسه بازی ندارن. «اردوگاه کار اجباری دهیشه»
نویسنده برای توصیف وضعیت سخت زندگی پناهندگان در اردوگاه دهیشه از اصطلاحئ اردوگاه کار اجباری دستهجمعی استفاده کرده است
روز زمین
- اسمت چیه؟ - دعاء.
- تو چی؟ - منال.
چشمات خیلی قشنگن، منال. چه لباس قشنگی هم پوشیدی.
امانی!
خونهی منا روبروی اردوگاه شتیلا
درس خوندی؟
یا... مشقهاتو نوشتی؟
هنوز نه.
هنوز مشق دارم!
اسم من منا زعروره است.
من ۱۳ سالمه، نزدیک ۱۴.
ما ۱۲ نفریم، پنج تا پسر و هفت تا دختر.
سه تا از خواهرهام ازدواج کردن.
این عمهست. مادربزرگ کجاست؟
وقتی به دنیا اومدم، پدرم فوت کرده بود.
و... من...
پدرم سال ۱۹۸۹ مرد، وقتی دو سالم بود.
به یاد نمیارمش. مامانم بهم میگه که خیلی مهربون بوده.
همه مدام ازم میپرسن که آیا دختر استاد فضلم؟
بعد شروع میکنن به گریه کردن و بهم میگن که اون معلم خوبی بوده.
پدرم بر اثر سکته قلبی فوت کرد.
قبل از مرگش خیلی سختی کشید.
هر وقت کسی اون رو
با اون همه درد میدید...
خونهی منار اردوگاه دهیشه، فلسطین
اسم من منار ماجد فرجه. ۱۴ سالمه.
توی اردوگاه پناهندگان دهیشه زندگی میکنم. ما اینجا زندگی خیلی سادهای داریم.
خونهمون پر از گرمی، عشق و محبته.
ما هفت نفر اینجا زندگی میکنیم. سه تا دختر، دو تا پسر، و پدر و مادرم.
وقتی پدرم زندان بود به دنیا اومدم. اون همیشه مخفی زندگی میکرد.
بعضی وقتها واسه یه ماه میاومد خونه
و بعدش واسهمون آهنگهایی رو میخوند که توی زندان یاد گرفته بود.
بچگی سختی داشتی.
منو ببر یتیمخونه!
سخت بود.
روزی که به دنیا اومدی، من زندان بودم. عموت هم زندان بود.
این همون زندگیای بود که توش به دنیا اومدی.
یادمه سال ۱۹۸۷، وقتی حدوداً یک سالت بود،
ارتش اسرائیل اومد، در حالی که ما بالا خوابیده بودیم.
شروع کردن به گشتن خونه.
با افسره جروبحث کردم. اون تو رو گرفت و پرتت کرد روی زمین.
طبیعتاً، تو شروع کردی به گریه کردن.
میخوام بگم نه. نه.
توی روز تعطیلی مثل امروز، اولین کاری که میکنم مرتب کردن خونهست.
بعدش تمام وقتم رو توی «ابداع» میگذرونم.
یه روز بهمون گفتن که قراره یه اجرا داشته باشیم.
خیلی خوشحال بودم، ولی ترسیده هم بودم،
چون اولین بارم بود که جلوی تماشاچیها میرقصیدم.
توی اردوگاه دهیشه بود.
وقتی میرقصیدم، احساس میکردم دارم چیزی رو آزاد میکنم،
چیزی که از بچگی توی وجودم پنهان شده بود.
خونهی سمر اردوگاه شتیلا، بیروت
سمر!
چطوری این کار رو کردی؟
وقتی سمر یک سالش بود،
پدرش در جنگ اردوگاهها کشته شد.
اونم مثل من بدون پدر بزرگ شد.
یه روز، دید که مادرش با چمدونش خونه رو ترک میکنه.
چند سالت بود که شروع کردی به نوشتن؟
هشت سالم بود که مامانم ما رو ترک کرد.
خیلی افسرده و عصبانی شدم. نمیخواستم با هیچکس حرف بزنم.
برات یه کم بخونم؟
«هشت سالم بود که باارزشترین چیزهای زندگیم رو از دست دادم.»
«گرمی، محبت و امنیت.»
«اون روزی بود که مادرم با چمدونش خونه رو ترک کرد
به مقصد خونهی شوهر جدیدش.»
«وقتی خواهرم مدرسه رو ترک کرد، خیلی افسرده بود.»
«سعی کردم راضیش کنم مدرسه رو ول نکنه.»
«میترسید کس دیگهای رو دوست داشته باشه، مبادا اونم ترکش کنه،»
یا اینکه یه مادر دیگه پیدا کنه فقط واسه اینکه اونم از دست بده.»
آروم باش، آروم، سمر.
تولدت مبارک
تولدت مبارک
تولدت مبارک، سمر و فرح عزیزم
تولدت مبارک
سمر یه ویژگی خاصی داره. همه دوسش دارن.
همین که چشمم بهش افتاد، حس کردم اونم عین خودمه.
همه فکر میکردن ما با هم خواهریم. خیلی با هم صمیمی شدیم.
یه آوارهام که شبها راه میرم
چی به سرم اومده؟ یه آواره
از دوری تو، عزیز دلم
چی به سرم اومده؟ یه آواره
مرکز ابداع اردوگاه دهیشه، فلسطین
۱۱ سالم بود که وارد ابداع شدم. اونجا مثل خونهی دوممه.
ما با هم میرقصیم و میخندیم.
یه روز بهمون گفتن که میتونیم با بچههای شتیلا ارتباط برقرار کنیم.
این خیلی خوشحالمون کرد.
اونام بچههای اردوگاه پناهندگان بودن، واسه همین دلمون میخواست ببینیمشون.
خانه کودکان صمود اردوگاه شتیلا، بیروت
وقتی شش سالم بود، مامانم منو توی صمود ثبتنام کرد.
تقریباً همهمون پدرامون رو توی قتلعامهای اردوگاه از دست دادیم.
ما میایم اینجا تا درس بخونیم و کلی فعالیتهای مختلف انجام بدیم.
یادتونه چطور فکر میکردیم که به چندتا دوست جدید توی فلسطین نامه بنویسیم؟
آره، معلومه!
خوبه. کی خواست عکسهاشون رو ببینه تا بدونید کی داره براتون نامه مینویسه؟
همهمون.
وای، همسرم و داراییام
اسم من معتصم غروزه و ۱۴ سالمه.
من توی اردوگاه دهیشه زندگی میکنم.
اولین بار که اسم کسایی که میخواستن بهمون نامه بنویسن رو گرفتیم،
بچههای اردوگاههای صبرا و شتیلا توی لبنان،
من و دوستم انتخاب کردیم که واسه وسام بنویسیم.
اردوگاه دهیشه بیتلحم، فلسطین
غاده کجاست؟
حنان؟
سائده؟
وای، چقدر قشنگه.
- وای خدای من! - واقعاً، وای خدای من!
«خیلی خوشحالم که باهات آشنا شدم و داریم با هم نامه ردوبدل میکنیم.»
«معنی اسمت میشه 'طلوع خورشید'، شروق.»
بخون، شروق، بخون.
- زود باش. - بخون.
فلسطین، من سالهای عمرم رو بهت میدم جونم رو فدات میکنم
با وجود این همه قتلعام، خورشیدت طلوع میکنه
با وجود زنجیرها و ستمکاران
فلسطین، از خودم میپرسم در حالی که بغض گلوم رو گرفته
چرا یه بچه باید تو این سن کم بمیره؟
واسه ما، یادش همیشه زنده میمونه
فلسطین، با جونم از خاکت محافظت میکنم
جونم فدای تو
اردوگاه شتیلا
روز ۲۵ مه، از مدرسه اومدم خونه و توی تلویزیون
مردمی رو دیدم که داشتن برای آزادی جنوب لبنان میرقصیدن و جشن میگرفتن.
عقبنشینی نیروهای اسرائیلی از روستاهای جنوب لبنان اسرائیل از سال ۱۹۷۸، با حمایت از شبهنظامیان مسیحی
بعد از دو دهه اشغالگری، نوار باریکی از خاک لبنان را به عنوان "منطقه امنیتی" اشغال کرده بود
به این معنیه که روستاها به مردم و وطنشون برمیگردن. حزبالله با پیروزی در این ماجرا، محبوبیت و نفوذ خود را در لبنان به شدت افزایش داد
دو تا آخرین سرباز اسرائیلی در حال عقبنشینی دروازهی مرزی رو قفل کردن،
که به «دروازه فاطمه» هم معروفه.
جنوب آزاد شد.
اما هیچوقت فکر نمیکردم یه روز واقعاً برم اونجا.
صدات میزنم
دستام رو به سمتت دراز میکنم
خاک زیر پاهات رو میبوسم
همین که رسیدیم، فلسطین رو دیدیم. زیر پامون بود.
شروع کردیم به گریه کردن چون اولین بار بود که داشتیم فلسطین رو میدیدیم.
به راهمون ادامه دادیم. بعدش یه کم پیادهروی کردیم.
بعد دو تا شهرکنشین اسرائیلی رو دیدیم که با دوربین شکاری روی یه صخره ایستاده بودن.
- مرز لبنان/فلسطین/ - اسرائیل
حس کردم انگار فلسطین داره صدام میزنه.
گریهمون گرفت. لحظهی خیلی قشنگی بود.
- واقعاً؟ - آره؟
اردوگاه دهیشه
من اهل روستای راس ابوعمار هستم، نزدیک قدس.
یه روز دلم خواست بیشتر دربارش بدونم،
واسه همین از پدربزرگم خواستم برام از زندگی توی روستا بگه.
قبل از اینکه برم به روستامون، خوابم نمیبرد.
همش میپرسیدم: «واقعاً داریم میریم؟» مثل یه رویا بود.
روستای راس ابوعمار تخریبشده توسط ارتش اسرائیل در سال ۱۹۴۸
این خونه قدیما مال یکی از خانوادهی عیاد بود.
صاحبش الان توی اردوگاه پناهندگان عایده توی بیتلحم زندگی میکنه.
صبر که همان میوه کاکتوس است در فرهنگ فلسطینی نمادشکیبایی و پایداری است
در بسیاری از روستاهای تخریبشدهٔ فلسطین، کاکتوسها هنوز در کنار ویرانهها باقی ماندهاند و به نوعی مرزهای زمینهای اجدادی را مشخص میکند
یکی دیگه میخوای؟ در بسیاری از روستاهای تخریبشدهٔ فلسطین، کاکتوسها هنوز در کنار ویرانهها باقی ماندهاند و به نوعی مرزهای زمینهای اجدادی را مشخص میکند
وای خدای من.
این خونهی ما بود. این همون بخشیه که هنوز پابرجا مونده
- دیدی چطور خرابش کردن؟ - نه، ندیدم.
بعد از اینکه ما رفتیم خرابش کردن. فقط ببین سنگهاش چقدر قشنگن.
فقط همون بخش از خونه هنوز سرپاست.
خونهی بزرگی بود با یه طاق بزرگ.
لا اله الا الله.
وای خدای من.
- نگاه کن. به خونهمون نگاه کن. - وای خدای من.
همهی این خرابهها اثرات تخریبه.
من قدیما اینجا توی گوشه میخوابیدم.
یه پتوی مخصوص خودم داشتم.
سکههام رو توی یه دستمال اینجاها قایم میکردم.
ما قدیما اینجا قایمشون میکردیم.
No comments yet. Be the first to leave one.